eitaa logo
خط‌خطی
144 دنبال‌کننده
80 عکس
54 ویدیو
0 فایل
چو قناری به قفس یا چو کفتر جلد کس هيچ یک من، همچو پرستوی مهاجر به سفر راه ارتباطی ◀️ @anisee_eitaa
مشاهده در ایتا
دانلود
595.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲 کسی نیست؟! به من بگوید حتما اسمت را عوض کن... @khtkhati 📝 خط‌خطی
قدرت هیچ چسبی؛ به اندازه لبخـند غذای مامان دلچسب نیست. وقتی گرسنه و خسته از مدرسه برمی‌گشتی. فقط به امیــد دیدار او؛ مامـان... @khtkhati 📝 خط‌خطی
رضاشاه غروب ۲۵ شهریورماه آسمان کاخ، رنگ دیگری گرفته بود. همه در دربار بی‌سروصدا می‌جنبید اما نه برای فرمان رضاشاه؛ همه چشم انتظار دستور لندن بودند. وقتی فرستادگان انگلیس با چند ایرانی ( همان‌هایی که سالها نان‌شان را از سفره استعمار می‌خوردند) وارد شدند خبر را بی‌پرده گفتند: باید همین حالا کشور را ترک کنید! رضاخان جا خورد اما دیگر خشمگین نشد. او که عمری مردمش را زیر فشار نگه داشته بود از پشتوانه ملت تهی بود. حالا کسی را نداشت که به یاری‌اش بیاید. زیر لب گفت: خودروی سلطنتی آماده شود. ولی حتى این خواسته هم رد شد. انگار انگلیس می‌خواست یادآوری کند شاه ایران حتی حق سوار شدن بر ماشین خودش را ندارد. راه بندر، طولانی و سنگین بود. هیچ کس به احترام او توقف نکرد. مردمی که سال‌ها با خشونت و زور روبه‌رو بودند حالا تنها نظاره‌گر سقوط کسی بودند که به جای تکیه بر ملت به دامن استعمار آویخته بود و همین استعمار بی‌هیچ رحمی او را مثل مهره‌ای سوخته به کناری انداخته بود. وقتی کشتی به سمت آفریقا آماده حرکت شد، شاهی که روزی با ادعای ساختن ایران نوین به قدرت رسید، بی‌هیچ تشریفاتی سوار شد. حتی لحظه‌ای برای وداع با خاک وطن نصيبش نشد. این صحنه فقط سقوط یک شاه نبود بلکه توهینی به یک ملت بود. شاه که نه پایگاهی در میان مردم داشت و نه دل در گرو آنان، نتیجه اعتماد کورکورانه‌اش را به استعمار چشید. او نه تنها ایران را آباد نکرد که دست بیگانه را برای تحقیر ایران و ایرانی باز گذاشت. آنچه که سقوط یک دیکتاتور را همچون زخمی بر پیکره وطن عمیق‌ می‌کند این است که استعمار در برابر چشمان جهانیان، شاه یک کشور مستقل را چون خدمتکاری از وطنش راند و بیرون انداخت. این تحقیر؛ داغی است بر پیشانی ایران ... 🔻به مناسبت تبعید رضاه شاه از ایران @khtkhati 📝 خط‌خطی
مواظب سارقان مجازی باشید. هیچگاه روی لینک ناآشنا نزنید. @khtkhati 📝 خط‌خطی
خــــانه خانه محل امن و آسایش که باشد همه دورهم جمع می‌شوند. کانون و محور خانه، اول مامان و بابا هستند. @khtkhati 📝 خط‌خطی
🔻خبر فوری 🔴 هم اکنون شاهد مرگ رسمی برجام پس از 10 سال هستیم. تا ۸ روز دیگر اسنپ‌بک یعنی بازگشت تحریم‌ها اجرا میشود. ✅️ به جهنم... همه مسببین و صاحبان آن نه رای بروند به جهنم... . @khtkhati 📝 خط‌خطی
آنچه که امــروز هستی؛ حاصل تلاش دیروزت بوده؛ و آنچه که فـــردا خواهی شد؛ نتیجه تلاش‌های امـــروز توست... @khtkhati 📝 خط‌خطی
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷چه میکنه ایراااان تیم کشتی فرنگی ایران قهرمان جهان شد. یک سال دو قهرمانی جهان کشتی هم کشتی آزاد هم کشتی فرنگی @khtkhati 📝 خط‌خطی
بـــــوی ماه مهــــــر بوی درس و علــم بوی مشق و عشق بوی درس و دوست @khtkhati 📝 خط‌خطی
ریاضـــی به درد نخور بچه‌ها توی سالن پذیرایی دنبال هم می‌دویدند و بازی می‌کردند. عمه با وجود آن همه سر و صدا روی مبل نشسته بود. کتابی در دست داشت و هر از چند گاهی چند صفحه‌ای می‌خواند که بحثی نظرش را جلب کرد. سرش را بلند کرد و گفت: اگر بچه شما را به ریاضی علاقمند کردم جایزه‌اش چیست؟ برادرش که مشتاق شده بود با هیجان گفت: چطوری حل می‌کنی؟ من و مامانش نتوانستیم. تو چطوری می‌توانی؟! عمه گفت: راه‌حلش خیلی ساده است. این بچه به ریاضی علاقه ندارد؟ درس نمی‌خواند؟ می‌دانید چرا؟ چون نمی‌داند چرا باید ریاضی بخواند چون نمی‌داند ریاضی به چه دردش می‌خورد. داداش که انگار بار بزرگی از دوشش برداشته شده باشد لبخندی زد و گفت: هر چه که بخواهی می‌دهم. عمه گفت: از فردا بگذارید خرید‌های خانه را او انجام دهد. فقط به او پول بدهید نه کارت و حساب و کتاب خرید را هم از او بخواهید. نه نمی‌شود. سنی ندارد. خطرناک است تنهایی برود برای خرید. چرا نمی‌شود الان هشت سالش است. او می‌تواند خریدهای کوچک را انجام بدهد. سکوتی متفکرانه حاکم شد که نتیجه‌اش علاقمندی فرزند دلبندشان به درس ریاضی بود. سال‌ها از آن روز می‌گذرد و اکنون او برای خودش کسب و کار آبرومندی دارد. @khtkhati 📝 خط‌خطی
خب؛ حالا که چی؟ دیگر کلافه شده بود. هر کاری میکرد نمی‌توانست مامان را راضی کند. او فقط به مهارت‌های زنانه علاقه داشت. خیاطی، آشپزی، قلاب‌بافی. نسبت به بقیه مهارت‌ها بی‌تفاوت بود و چیزی نمی‌گفت. در حد کفایت آنها را هم بلد بود حتی بیشتر از کفایت. آچار فرانسوی بود برای خودش. دیپلم خیاطی داشت و لباس‌های خانواده را می‌دوخت. از آشپزی‌اش همه تعریف می‌کردند و بافتنی‌هایش زبانزد فامیل بود. بعد از کلاس زبان روی نیمکت ایستگاه، منتظر اتوبوس نشسته بود که شنید: خب، حالا که چی؟! این همه زبانی که خواندی خب که چی؟! چی شد؟! برگشت و اطرافش را نگاه کرد. خبری از مامان نبود اما صدایش همچنان در سرش بنگ‌بنگ می‌کرد. خب، حالا که چی؟! به فکر فرو رفت. جرقه‌ای مثل برق از ذهنش گذشت و فتیله عقلش را روشن کرد. راست می‌گوید مامان، چرا تا حالا نفهمیدم؟!خی چرا زبان می‌خوانم؟ می‌خواهم به کجا برسم؟ زمان می‌گذارم زبان بخوانم تا چه چیزی را به دست بیاورم؟ تمام کارهایی را که تا این سن انجام داده بود مرور کرد. از اول تا آخر. تصمیم مهمی گرفته بود و حالا می‌دانست چه باید بکند. همانجا کاغذ و دفتری درآورد و شروع به نوشتن کرد. یکی‌یکی کارهایی را که انجام داده بود نوشت بعد جلوی هر کدام نوشت که برای چه هدفی آن‌ها را یاد گرفته است. یادگیری شنا- مربیگری شنا> من که رشته، تخصص و کارم چیز دیگری است. وقت آموزش شنا دادن ندارم = همین چهار شنا کافیست همین که دیگر از آب نمی‌ترسم و می‌توانم در عمیق شنا کنم بس است. نماز- می‌خواهم به خدا نزدیک باشم خیلی‌خیلی نزدیک> دوست دارم نمازهایم عاشقانه باشد مثل نامه‌های یک عاشق به معشوقش پر از حس زیبای دوست‌داشتن... وقتی نوشتنش تمام شد لبخندی زد و گفت ممنون مامان، درس خوبی به من دادی. از الان می‌دانم هر کاری را که انجام می‌دهم برای چه چیزی است و تکرار کرد: خب؛ حالا که چی؟! برخلاف همیشه حالا به این حرف خندید. از ته دل خندید. یک خنده کاشفانه... با صدای بوق اتوبوس به خودش آمد. دفترش را جمع کرد تا سوار دنیای جدیدش شود. @khtkhati 📝 خط‌خطی
🇮🇷 ایمان و عمل معجزه می‌کند. امام‌خامنه‌ای @khtkhati 📝 خط‌خطی