.
🔻نگین شیرآقایی، مجری همجنسباز BBC در توئیتر خود و در اقدامی غیر حرفهای از قول شخصی فوت شده، سعی کر
هراس از شهید #حسین_فهمیده!
تاثیر گذاری شهدا #شهدا_زنده_اند را بعد از گذشت سالها از جنگ تحمیلی!
#فهمیده #شهید_حسین_فهمیده
@khybariha
🍁🍂🍁🍂🍁
.
هراس از شهید #حسین_فهمیده! تاثیر گذاری شهدا #شهدا_زنده_اند را بعد از گذشت سالها از جنگ تحمیلی! #
حالا گیرم با راست و دروغتان #حسین_فهمیده را از یک قهرمان به یک شهیدمعمولی تبدیل کردید با رویش هر روزۀ #نورخدا_موسوی ، #حججی و ... ها در این مملکت چه میکنید؟
این سرزمین قهرمانپرورتر از آن است که شغالانی چون شما بتوانند فروغ شیرانش را کمرنگ کنند.
"Morteza Rohani"
#فهمیده
@khybariha
🍁🍂🍁🍂🍁
.
هراس از شهید #حسین_فهمیده! تاثیر گذاری شهدا #شهدا_زنده_اند را بعد از گذشت سالها از جنگ تحمیلی! #
♦وقتی دشمن در میدان رسانه ای کشور راحت تاخت و تاز میکند
✍سعید درخشان
این روزها شبکه های ضدانقلاب و جریان نفوذ سوژه جدیدی برای جنگ روانی پیدا کرده اند و آن هم تشکیک در نحوه شهادت شهید حسین فهمیده است...
حالا بگذریم که تاریخ دفاع مقدس ما پر است از حسین فهمیده هایی که برای دفاع از دین و میهن یا به زیر تانک رفته اند و یا به روی مین ...
اما مشکل کجاست که اینگونه دشمنان انقلاب و منافقین نام آشنا به راحتی یا جای جلاد و شهید را عوض میکنند و یا بدنبال مخدوش کردن چهره های انقلابی و قهرمان واقعی کشور هستند؟
تا جبهه انقلاب و فعالین و دلسوزان انقلابی فکری به حال زیر ساخت رسانه ای کشور و قرارگاه های رسانه ای و فضای مجازی دچار اختلال نکنند و تحولی اساسی رخ ندهد اوضاع همین است که میبینیم که همچنان در جنگ رسانه ای باید مورد هجمه قرار بگیریم و مدیریت افکار عمومی ما یا دست دشمنان و ضدانقلاب و فتنه گران باشد یا دست منافقین نام آشنا و نفوذی هایشان در اردوگاه خودی...
فلذا اگر چند صباح دیگر یک خبرنگار بی بی سی پیدا شد و گفت سر #محسن_حججی را هم در شهرک سینمایی دفاع مقدس بریدند و داعش فقط جریانی فرهنگی بوده که سر نمیبریده تعجب نکنید
@khybariha
🍁🍂🍁🍂🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♦مجری رادیو : موقعی که در کنار خانواده هستید از قیمتها سراغ میگیرید؟
ظریف: ما از قیمتها احساس خوبی نداریم
🔺آقای ظریف ما هم اگر روزی ۲-۳میلیون حق ماموریت سفرهای خارجی میگرفتیم احساس خوبی نداشتیم 😉
مجری رادیو: آقای ظریف؛ اگر وزیر خارجه نبودید، دوست داشتید چه وزارتخانهای دست شما باشه؟
ظریف: راستش من همین وزارت خارجه را هم خیلی درست بلد نیستم بگردونم!
🔺داداچ پس با یک خداحافظی دل یک ملت رو شاد کن :)
📚بیسیمچی مدیا
@khybariha
🍁🍂🍁🍂🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نمایش مسخرهای که امروز رسانههای زنجیره اصلاحطلب درباره ورود زنان به ورزشگاه آزادی منتشر کردند
اول این که از ثانیه ۱ دقت کنید دختره بعد این که سوال رو میپرسن شروع میکنه به الکی گریه کردن
دوم اینکه
خوشبختترین دختر دنیا ؟ 😳😐😂
اگر بمیرمم دیگه هیچ آرزویی ندارم ؟ 😳😐😂
از لحاظ سطح دغدغه ... 😐
📚بیسیمچی مدیا
@khybariha
🍁🍂🍁🍂🍁
🌸 #حدیث_روز 🌸
امام علـے عليہ السلام مـےفرمایند :
گذشت ،
تاجِ خصلتهاے والاے
انسانـے است.
العَفوُ تاجُ المَڪارِمِ
📚 غررالحڪم ، حدیث ۵۲۰
#در_ثواب_نشر_سهـیم_باشیـد
@khybariha
🍂🍁🍂🍁🍂
┄═❁๑🍃๑💗๑🍃๑❁═┄
شنبه بے یـــار ؛
هماڹ جمعه ےِ دلــگیرِ ...
من اسٺ
ڪہ ڪمے ...
اِسم عوض ڪرده ؛
ڪسے بو نبَرد
🔸اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجـْـ
📌زمینه سازی ظهـور = ترک یک گنـاه
#شبتون_مهدوی🌷
@khybariha
🍁🍂🍁🍂🍁
📖 رمان جان شیعه، اهل سنت...
🖋 قسمت نود و یکم
چشمان بیرنگ مادر ثابت مانده و ردّ خونریزی معدهاش که از دهانش بیرون میریخت، روی صورت سفید و بیرنگش هر لحظه پر رنگتر میشد. هر چه صدایش میکردم جوابی نمیشنیدم و هر چه نگاهش میکردم حتی پلکی هم نمیزد که به ناگاه جریان نفسش هم قطع شد و قفسه سینهاش از حرکت باز ایستاد. جیغهایی که میکشیدم به گوش هیچ کس نمی رسید و هر چه کمک میطلبیدم کسی را نمیدیدم.
آنچنان گریه میکردم و ضجه میزدم که احساس میکردم حنجرهام به جراحت افتاده و راه گلویم بند آمده است که فریادهای مجید که به نام صدایم میزد و قدرتی که محکم شانههایم را فشار میداد، چشمان وحشتزدهام را گشود. هرچند هنوز قلبم کنار پیکر بیجان مادر در آن فضای مبهم جا مانده بود، اما خودم را در اتاق تاریکی دیدم که فقط برق چشمان مجید پیدا بود و نور ضعیفی که از پنجره اتاق به درون میتابید. مجید با هر دو دستش شانههایم را محکم گرفته و با نفسهایی که از ترس به شماره افتاده بود، همچنان صدایم میزد.
بدن سُست و سنگینم به تشک چسبیده و بالشتم از گریه خیس شده بود. مجید دست دراز کرد و دکمه چراغ خواب را فشار داد که با روشن شدن اتاق، تازه موقعیت خودم را یافتم. مجید به چشمان خیس از اشکم خیره شد و مضطرب پرسید: «خواب میدیدی؟» با آستین پیراهنم اشکم را پاک کرده و با تکان سر پاسخ مثبت دادم. با عجله از روی تخت بلند شد، از اتاق بیرون رفت و پس از لحظاتی با یک لیوان آب به نزدم بازگشت. لیوان را که به دستم داد، خنکای بدنه بلورینش، حرارت دستم را خنک کرد و با نوشیدن جرعهای، آتش درونم خاموش شد. میترسیدم چشمانم را ببندم و باز خوابی هولناک ببینم. مجید کنارم لب تخت نشست و پرسید: «چه خوابی میدیدی که انقدر ترسیده بودی؟ هر چی صدات میکردم و تکونت میدادم، بیدار نمیشدی و فقط جیغ میزدی!»
بغضم را فرو دادم و با طعم گریهای که هنوز در صدایم مانده بود، پاسخ دادم: «نمیدونم... مامان حالش خیلی بد بود... انگار دیگه نفس نمیکشید...» صورت مهربانش به غم نشست و با ناراحتی پرسید: «امروز بهش سر زدی؟» سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «صبح با عبدالله پیشش بودم... ولی از چند روز پیش که عملش کردن، حالش بدتر شده...» و باز گریه امانم نداد و میان ناله لب به شِکوه گشودم: «مجید! مامانم خیلی ضعیف شده، حالش خیلی بده...» و دوباره نغمه نالههایم میان هق هق گریه گم شد و دل مجید بیقرار این حال خرابم، به تب و تاب افتاده بود که عاشقانه گونههای نمناکم را نوازش میداد و زیر لب زمزمه میکرد: «آروم باش الهه جان! آروم باش عزیز دلم! خدا بزرگه!» تا سرانجام از نوازش نرم انگشتانش، قلب غمزدهام قدری قرار گرفت.
از زیر لایه اشک نگاهی به ساعت روی میز انداختم، دیگر چیزی تا سحر نمانده بود و من هم دیگر میلی به خوابیدن نداشتم که چند شبی میشد که از غصه مادر، شبم هم مثل روزم به بیقراری و بد خوابی میگذشت. بلاخره خودم را از روی تخت کَندم و همچنانکه از جا بلند میشدم، با صدایی گرفته رو به مجید کردم: «مجید جان! تو بخواب! من میرم یواش یواش سحری رو آماده کنم.» به دنبال حرف من او هم نگاهی به ساعت کرد و با گفتن «منم خوابم نمیاد.» از جا بلند شد و از اتاق بیرون آمد. وضو گرفتم، بلکه در فاصله کوتاهی که تا تدارک سحری داشتم، نمازی مستحبی خوانده و برای شفای مادر دعا کنم. مجید هم پشت سر من وضو گرفت و مثل شبهای گذشته در فرصتی که تا سحر داشت، به نماز ایستاد. دو رکعت نماز حاجت خواندم و بعد از سلام نمازم، دستانم را مقابل صورتم گرفتم و با چشمانی که بیدریغ میبارید، خدا را خواندم و بسیار خواندم که بیش از این دل ما را در آتش انتظار اجابت دعایمان نسوزاند و هر چه زودتر شفای مادر نازنینم را عنایت کند، هر چند شفای حال مادرم دیگر شبیه معجزهای شده بود که هر روز دست نیافتنیتر میشد.
سحری پدر و عبدالله را بردم و داشتم سفره را برایشان میچیدم که عبدالله تکیه به در آشپزخانه زد و با لحنی لبریز درد پرسید: «تو بودی دیشب جیغ میزدی؟» از اینکه صدای ضجههایم را شنیده بود، غمگین سر به زیر انداختم و او دوباره پرسید: «باز خواب مامانو میدیدی؟»
#نویسنده : فاطمه ولی نژاد
🍃:🌸|@khybariha