قـَـلــبِ مـَـن(:
دیدار با ی دوست قدیمی بعد سال ها ،،،
دوباره رفت و من باید بمونم بین خاطره ها تا دیدار بعدی و کلی انتظار 🥲
وای لعنت به این بغض
من الان چجوری گریه کنم اینجا :/
نه میتونم حرف بزنم که بغضم نشکنه از ی طرفم دارم خفه میشم 🫠
تا وقتی میخوای بخوابی نشون میدی قوی ای لبخند میزنی و خودتو خوشحال نشون میدی ..
اما نصفه شب یهو دلتنگی میاد یقتو میگیره قوی بودنو نشونت میده :///
اون موقع تازه می فهمی چقدر روحت خستست
من اگر برمیگشتم به عقب ..
حاضر بودم بمیرم ، ولی نیام اونجا و با تو روبرو بشم و اینهمه دردسرو به جون بخرم ..
چون واقعا دیگه دارم نمیتونمممممممممممم ،،،
کاش جنوب بودم یه چی برخورد میکرد وسط این جنگ بهم
تموم میشد این زندگی لعنتی :///