13.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 مدرسه سعادت و ۱۳ آبان
🔹به دنبال کشتار ظالمانه مردم در ۱۳ آبان ۵۷ تهران، توسط رژیم شاهنشاهی
☑️ دو روز بعد تحصنی با هدف محکومیت این واقعه در مدرسه سعادت بوشهر شکل میگیرد که باعث شهادت صادق میگلی ، اولین شهید دانش آموز استان بوشهر میشود.
🔹راوی: حسن صداقت از حاضران در تحصن
▫️«کیچه پس کیچه»، رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
14.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 مدرسه دخترانه شاهدخت و ۱۳ آبان
☑️ نقش دختران دانشآموز در اعتراضات آبان ماه ۵۷ بوشهر
🔹به دنبال کشتار ظالمانه مردم در ۱۳ آبان ۵۷ تهران، توسط رژیم شاهنشاهی
☑️ روزهای پس از آن تحرکاتی با هدف محکومیت این واقعه در بوشهر شکل میگیرد که باعث شهادت صادق میگلی ، اولین شهید دانش آموز استان بوشهر میشود.
🔹راوی: سیده فاطمه صافی از حاضران در تحصن
▫️«کیچه پس کیچه»، رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
May 11
🔴 شعر محمدعلینادری، شاعر بوشهری در سوگ حادثه شاهچراغ
حرم از خون شهیدان وطن شد رنگین
آتش کینه چو برخاست در آن شب سنگین
ناله از فرش چو بر کنگره ی عرش رسید
از غم حادثه شد قلب ملائک غمگین
خون ما ماحصل آن همه بیداری ماست
می کند راه درست از کج و معوج تبیین
هر چه کفر است بپا گشته علیه اسلام
تا کشانند سرِ پرچم ما را پایین
کور خواندند نهالی که درختی شده است
قامتش خم نشود گر همه بارد توهین
نشود خواسته ی اهل عداوت حاصل
گر شب و روز و مَه و سال نمایند تمرین
آسمان گر همه جولانگه گنجشک شود
کی تواند که مقابل شودش با شاهین ؟
ما یَد واحده ایم راه به جایی نبرند
آن همه دشمن جبّار و جهال و کج بین
دیگر آن دور گذشته است که حاکم باشند
بعد از این جبهه ی اسلام کند رَه تعیین
غم مخور عاقبت از گردنه رَد می گردد
انقلابی که به خون شهدا شد تضمین
وعده ی صدق الهی است بدان پیروز است
هر که از حق بکند در همه حالت تمکین.
#شاهچراغ
«کیچه پس کیچه»، رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
9.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 اداره تا سقوط رژیم تعطیل است!
☑️ پس از حادثه ۱۳ آبان، تظاهراتی در محکومیت این واقعه به دست کارمندان سازمان تامین اجتماعی بوشهر شکل میگیرد که منجر به مقابله مسلحانه با تظاهرکنندگان و در نهایت تعطیلی این سازمان به دست کارمندان شد.
🔹در نهایت اولین اداره دولتی توسط حاج رضا قادریان و همکارانش در تامین اجتماعی تعطیل شد.
▫️«کیچه پس کیچه»، رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 «صادق شهید شد، بر تو مبارک باد!»
☑️ ویدیو/ روایتی شنیدنی از روز شهادت اولین شهید دانشآموز استان بوشهر - ۱۷ آبانماه ۵۷
#صادق_میگلی
▫️«کیچه پس کیچه»؛ رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
🔹۶ بعد از ظهر بود. باران تندی میبارید. ناگهان صدای گریهای توی خانه پیچید.
-قدمش خیره. مرد زاییده مادرش.
پدر، نوزاد را از دست قابله گرفت توی گوشش شهادتین خواند. و زیر باران رو به آسمان کرد.
- شکرا لله. اسمش رو صادق میذاریم. صادق هشتمین و آخرین فرزند خانواده میگلی.
🔹آرزوی خلبانی داشت. هم درس میخواند و هم ناچار بود به خاطر وضعیت خانواده کار کند. بین دوستان پدر با تعدادی خلبان نیروی هوایی دوست شده بود و مدام سوالپیچشان میکرد. سال آخر دبیرستان درگیر و دار فعالیتهای انقلابی، به محمودآباد شمال رفت و در آموزشگاه خلبانی ثبت نام کرد ولی آنجا هم مورد اذیت و آزار ساواک قرار گرفت و نتوانست به آرزوی کودکیاش برسد.
🔹جیپ دولتی کوبیده بود به ماشین آریای صادق. بعد از چند هفته دادگاه تشکیل شد. صادق با دست و پا و سر شکسته وارد اتاق شد. قاضی و رانندهی جیپ قهوهشان را که سر میکشیدند در عین ناباوری صادق را مقصر تصادف اعلام کردند. صادق تصدیق نداشت ولی حق با او بود. کاسه چشم صادق سر رفت و فقط خدا را شکر میکرد که اعلامیهها را قبل از تصادف پخش کرده بود. صادق با دل شکسته از اتاق بیرون رفت در حالی که صدای قاضی پشت سرش شنیده میشد: «برو بیرون تا پدر پدر سوختهت رو بیارم»
🔹 پدر پدرسوخته گاردیها را در آورده بودند زنان محلهی تل کوتی(فرودگاه). ماشینهایشان از آجر و سنگ در امان نبود. صادق و سایر بچههای انقلابی را به خانهها راه میدادند و میفرستادنشان داخل حمام، شیر را باز میکردند که اگر گاردیها داخل خانه شدند بگویند خواهرشان توی حمام است.
🔹دم اذان صبح نشسته بود کنار کله کبوتری و با کبوترها حرف میزد. برادر بزرگترش یحیی با نگرانی به سمتش رفت:"صادق کوکا دلم خیلی شور افتاده امروز. قربون سرت بشم احتیاط کنیا. امید ننه بوام به توئه.
🔹 آفتاب ۱۷ آبان روی خانهها افتاد. دییحیی زنبیلش را برداشته بود و قاطی زنها شعار میدادکسی بین جمعیت داد زد: صادق از بوم مدرسه انداختن. صادق رو زدن زنبیل از دست دی یحیی افتاد. پاپتی، افتان و خیزان تا بیمارستان میدوید. بیوقفه به سر و سینهاش میکوبید: «صادق! دی رودم. صادق»
🔹گاردی ها صادق را در جریان تحصن مدرسه سعادت بوشهر به شهادت رسانده بودند.
نگذاشتند مادر برای آخرین بار صادقش را ببیند و حتی نگذاشتند صدای شیون و شروه از خانهشان بلند شود. صادق اما به آرزوی کودکیاش رسیده بود بیآنکه خلبانی را یاد بگیرد.
🔹 دادگاه علنی برگزار شد. همه ساکت، چشم دوخته بودند به دهن قاضی. هیچکس نمیدانست چه بلایی سر قاتل صادق میآید. زنی گوشه سالن با شکم ورم کرده گریه میکرد. یحیی آنها را شناخت. زن قاتل بود. چند روز پیش به دست پایش افتاده بودند که به این طفل صغیر رحم کنند و شوهرش را ببخشند.
🔹 یحیی رو به قاضی گفت: حکم، حکم خداست. خیلیا بخاطر دستورات این آدم شکنجه و کشته شدن. من از خون صادق گذشتم اما از خون دل مردم نمیگذرم. دیگر صدا به صدا نمیرسید. یحیی به قاضی گفت میدونی مقتول کیه؟ همونی که بهش گفتی پدرسوخته و حقش رو ضایع کردی.چند مدت بعد قاتل صادق به اشد مجازات محکوم شد.
🔹 قد درختهایی که از بوشهر تا برازجان کاشته بود و گندمهایی که درو کرده بود، دوست و رفیق داشت. روز هفتمش شده بود. صادق از آسمان میدید که یک سر جمعیت میدان امام خمینی است و یک سر دیگرش گلزار شهدا. درختهایی که کاشته بود داشت شکوفه میداد.
🖋به قلم زینب عمرانی
▫️«کیچه پس کیچه»، رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
⭕ مننژیت گریبان گیر بیگم خان
♦️سال 46 ادارهی مبارزه با مالاریا در کنگان، من را مامور بیماریابی و مبارزه با آن کرد. مننژیت یکی از بیماریهای شایع آن زمان بود. بیمار بعد از 24 ساعت سوختن در تب شدید، مرگ در انتظارش بود.
♦️اوایل سال 49 در روستای بیدبلند جم سکونت داشتم. علی خان منوچهری، خان آن منطقه دختری داشت به نام بیگم خان. دختر هیکلی و خوش بر و روی 16 سالهای که در کدبانویی زبانزد بود.
♦️اتاق درازی در باغشان ساخته بودند مخصوص پذیرایی از مهمان. گذرم به آنجا که میافتاد به نیت خوردن لیوان آبی میرفتم؛ ولی بیگم خان بود که سه سوته بساط پذیراییاش ردیف میشد. پتویی میانداخت برای نشستن و شربت آبلیمو و کلوچهی تنوری زنجفیلیاش را آماده میکرد .
♦️ روزی مشغول بیماریابی بودم و مرتب با بیسیم ژاندارمری منطقه، با بوشهر تماس میگرفتم و آمار فوتی روزانهی روستاها را میدادم.
_این چه وضعشه؟نه خبری از پزشکه و نه دارو! روزانه ۸ نفر از هر روستا داره میمیره، قتل عام راه افتاده!
در همین حیث و بیث بود که خبر آوردند، بیگم خان تب کرده.
♦️سراسیمه خودم را بالای سرش رساندم. نبضش را گرفتم.
_اوه! اوه! ایکه مثل کوره تو تب داره میسوزه.
علائمش به مننژیت میخورد. دستم را محکم گرفته بود و فشار میداد.
_سطحانیان ترخدا یه کاری سیم کن نمیرُم!
_نِترس خان؛ نمیمیری!
♦️تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که به هر زحمتی شده برسانیمش کنگان. آنجا هم نه خبری از پزشک بود و نه دارو و تنها امیدم سرمی بود که اگر گیر هم میآمد، بیماری را کمی کنترل میکرد. وضع پدرش توپ بود و الاغی اجاره کرد.
♦️پتویی روی الاغ انداختیم. 2 خورجین پر از کاه برای این ور و آن ورش و یک گونی پر از کاه سبک هم زیر سرش که راحت تکیه دهد و بخوابد. یک نفر افسار قاطر را گرفته بود، نامزدش بهزاد و 4_5 نفر مُکاری دور و برش مراقب بودند که در سرازیری پرپیچ و خم و لیز کوهها مبادا بیگم خان از الاغ بیفتد.
♦️اشک از چشمش سرازیر بود و تب خیال رها کردنش را نداشت، ترسیده بود. بعد از یک ساعت گذر از سراشیبیهای خطرناک رسیدیم به روستای پَدری و سه ساعت بعد به روستای هِرمی؛ ولی دیگر نه خبری از اشک بود و نه تقلای بیگم خان، نبضش را گرفتم بدنش یخ کرده بود.
راوی: حمزه سطحانیان
محقق: فاطمه احمدی
🔹 «کیچه پس کیچه»؛ رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
🔴 اشتباهی که ارتش بریتانیای کبیر را زمینگیر کرد
[سابقه غارت و بی احترامی به لباس زن مسلمان در تاریخ معاصر ایران]
🔸غارت و بیاحترامی به «لباس زن» قبلا هم در تاریخ معاصر ما ماجرا آفریده. بیاحترامی به لباس زن مسلمان قبلا انگلیس را هم از بوشهر بیرون انداخته بود.
در جریان جنگ جهانی اول و حمله انگلیس به کشور اسلامی عثمانی و پس از فتوای جهاد علمای نجف، رئیسعلی هرچه تلاش کرد نتوانست حمایت خوانین بزرگ جنوب را برای قیام علیه انگلیس جلب کند، تا اینکه یک اتفاق میافتد.
🔹انگلیسیها به منزل حاج علی تنگکی، همپیمان رئیسعلی و کدخدای تنگک و ریشِهر (آن زمان دهی در جوار شهر و حالا یکی از محلات بوشهر) حمله میکنند. حاج علی و چند تن از تفگچیاش بعد از زد و خورد با انگلیسیها و مجروحیت، سه روز در امامزاده عبدالمهیمن محاصره شده و نهایتا دستگیر و به زندانی در هند تبعید میشود.
🔸 بعد از دستگیری حاج علی، انگلیسیها خانه حاج علی را غارت میکنند و سربازان ایرانی و هندی ارتش انگلیس «صندوق لباس زن» حاج علی را غارت کرده و در بازار بوشهر به فروش میگذارند. این اتفاق مثل کبریتی در انبار باروت بود. خبر این اتفاق کل شهر بوشهر را علیه انگلیس بلند میکند. مردم خشمگین سر به شورش و اعتراض میگذارند. علما در مساجد منبر میروند.
🔹پارهای تجار معاملاتشان با انگلیس را قطع کرده و خوانین دشتستان و تنگستان، که با انگلیسیها تجارت داشتند و امنیت راه ها را برای کاروانهای تجاری انگلیسی تامین میکردند به ایشان نامه میزنند و از اعلام جنگ و پایان همکاری خبر میدهند. بعد از این اتفاق است که حملات نظامی علیه انگلیسیها در بوشهر آغاز میشود.
🔸انگلیسیها حتی در مرداد ۱۲۹۴ش با اعزام نیروی نظامی و اشغال کامل شبه جزیره بوشهر هم نمیتوانند مانع حملات تنگستانیها، چاهکوتاهیها و دشتستانیها به بوشهر شوند. به دلوار هم حمله میکنند و شکست خورده باز میگردند. شهریور ۱۲۹۴ش رئیسعلی را ترور میکنند، ولی باز حملات متوقف نمیشود.
🔹 نهایتا بعد از هزاران نفر تلفات، به اشغال بوشهر پایان داده و نیروهایشان را از بوشهر خارج میکنند؛ پرچم انگلیس در بوشهر پایین آمده و پرچم ایران بالا میرود. ماجرای غارت صندوق لباس زن حاج علی اردیبهشت ۱۲۹۴ بود و خروج انگلیسیها از بوشهر و بالا رفتن مجدد پرچم ایران در مهر ۱۲۹۴. تابستان ۱۲۹۵ هم حاج علی و خالوحسین و باقی اسرای ایرانی برگردونده و آزاد می شوند.
🖋احمد کرمینژاد
🔹 «کیچه پس کیچه»؛ رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
🔴 از برج دیدهبانی تا بارو
🔹️قلعهی شیخ سلیمان نصوری در سال ۱۷۷۰ میلادی به دستور شیخ حاتم نصوری بزرگ؛ حاکم وقت کنگان و بنّای معروف شیرازی استاد اصغر ساخته شد. بدنهاش از خشت و گل بود. سه حیاط اندرونی، بیرونی و یک شاهنشین یا منظر داشت که بالای همهی اتاقها بود.
🔸️ورودی قلعه یک در چوبی بزرگ ۳×۴ و کوچک یک در یکی داشت با دو ستون ۳_۴ متری اطرافش. برای ورود به قلعه باید از در کوچکی که کوبه و مثمار داخلش داشت، خودت را خم میکردی و به حالت تعظیم وارد میشدی.
🔹️برجهای استوانهای و محکم چشمنوازی داشت در چهارجهت اصلی شمال، مغرب، مشرق و جنوب که با سنگ و گچ و ساروج ساخته شده بود. ارتفاعش به ۱۲ متر میرسید و دیدهبانی شهر بود و بر تمام شهر تسلط داشت .
🔸️در قسمت میانیاش بادگیری بود که حکم هواکش را داشت و هوای داخل قلعه را خنک میکرد. دور تا دورش بارو یا حصاری دیواری از سمت دریا به سمت کوه داشت و دو دروازهی اصلی. یکی در شرق که ورودی شهر محسوب میشد و دیگری ضلع جنوبی که حکم خروجی شهر را داشت.
🔹️ اگر قافلهای از راه میرسید تا صبح پشت قلعه میماند که باروی شهر برویش باز شود و بعد از اتمام خرید از ان طرف در خارج شود. کنترل ورود و خروج قافلهها برای پیشگیری از وقوع احتمالی دزدی بود.
🔸️بافت شهری که محدود به چند خانه و کوچههای تنگ و باریک بود که اگر ناشناسی قصد دزدی داشت، در شهر گم شود و اسیر تنفنگچینهای قلعه شود.
🔹️شیخ سلیمان، تفنگچینها را از میان آدمهای دلیر و جسوری انتخاب میکرد که معروف به کوهیها یا مالکی بودند و از اسیریها که قد کوتاه و تر و فرز بودند و در تیراندازی مهارت داشتند، برای تفریح و شکار و به عنوان محافظ مخصوص "دی شیخ" کمک میگرفت.
🔸️موقعیت قلعه به گونهای بود که کنگان مرکز حکومتی برای روستاهای تمبک و طاهری به حساب میآمد و حفظ امنیت نظامیشان زیر نظر آن بود و شیوخ حاضر در قلعه با حاکمیتشان قصد به رخ کشیدن اقتدارشان نسبت به جریان حکومت وقت را داشتند.
محقق: فاطمه احمدی
راوی: عظیم عظیم پناه
🔹 «کیچه پس کیچه»؛ رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
42.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 دیدار سرنوشت ساز؛ دیداری که دروازهبان تیم ملی جوانان ایران را معلم قرآن کرد
🔸 بمناسبت ۱۳ آذر سالروز شهادت شهید شیخ ابوتراب عاشوری، شهید روحانی انقلاب اسلامی در بوشهر
▫️«کیچه پس کیچه»؛ رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche
16.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 به جرم دانشجو بودن؛ سرانجام دانشجوی نخبه بوشهری که به دست ساواک افتاد...
☑️ مرحوم جعفر درخشان، از دانشجویان نخبه بوشهری در دانشسرای عالی تهران بود که توسط ساواک دستگیر و در اثر شکنجههای شدید، سلامت و تعادل روانی خود را از دست داد!
🎙 به روایت آقای عنایتالله درخشان
▫️«کیچه پس کیچه»؛ رسانه تاریخ شفاهی استان بوشهر
@kichepaskiche