هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:18
حامی بدون اینکه به نگاه متعجب و خیرهی مهمونایی که دورشون جمع شده بودن اهمیت بده، مچ دست دلارا رو محکم توی دستش گرفت.
با قدمهای بلند و خشونتآمیز، کشونکشون از سالن پر از سر و صدا و نورهای رنگی بیرونش آورد.
دلارا که از سرعت حرکت حامی و سرگیجهی ناشی از نوشیدنی تعادل نداشت، مدام تکون میخورد
آییی دستم شکست آرومتر بابا، کجا داری منو میبری؟
حامی جوابی نداد تا اینکه از عمارت خارج شدن و به فضای خنک، تاریک و خلوت محوطهی بیرون رسیدند.
در یکی از اتاقهای خصوصی یا راهرویی که به تراس ختم میشد رو باز کرد، دلارا رو هل داد داخل و در رو محکم بست.
با چرخیدن قفل، صدای تیک ترسناکی پیچید.
حامی برگشت سمتش ،رگهای پیشونی و گردنش کاملا بیرون زده بود و چشمهاش خشم سرخ شده بود.
با صدای بم و خشداری که لرزش خشم توش موج میزد، غرید
توی کلهات چی میگذره دلارا؟ هان؟ مگه بهت نگفتم هیچی از دستِ این آدمای اینجا نخور و نخور؟! ک/ور بودی، ک/ر بودی، ندیدی اون کثاف/ت چطور داشت بهت زهر میخوروند؟
دلارا که به خاطرِ الک/ل، حس ترسش کم شده بود و جاش رو لجبازی گرفته بود، دستش رو محکم کشید بیرون و با عصبانیت پوزخندی زد
سر من داد نزنا اصلا به تو چه ربطی داره چی خوردم؟ خودت منو وسط اون گرگومیش ول کردی رفتی با ماشین مسخرهات پز بدی، بعد طلبکاری؟ گم/شو بابا
حامی با شنیدن این حرف، انگار برق گرفته باشدش.
دو قدم بلند برداشت، بازوهای دلارا رو گرفت و محکم چسبوندش به دیوار.
داری زیادهروی میکنی دلارا خیلی داری پررو میشی فکر کردی چون مستی هر ز/ر و چرندی که دلت خواست میتونی به من بکنی؟
میفهمی داری با کی اینطوری حرف میزنی؟!
دلارا با چشمهای نیمهباز، خیره شد توی چشمهای خشمگین حامی.
لبخندِ تلخ و مستانهای روی لبش نشست و با صدای کشدار و بیباکی گفت
تو فقط یه زندانبان روانی هستی که فکر میکنی با چند تا تهدید میتونی همهچیز رو کنترل کنی ازت متنفرم... فهمیدی ازت...
حامی با شنیدن کلمهی متنفرم، انگار یه تیر خورد وسط سینهاش.
دستهاش روی بازوهای اون سفتتر شد.
طوفانی توی نگاهش شکل گرفت که کنترلش خیلی سخت شده بود...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از forbidden love
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد چند روز میآید صبحت کنیم؟🦢
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f1um5w&btn=Panah
"آمار اومده پایین چندتا نازدونه نمیاد اینجا دیگه؟"
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:17
حامی با قدمهای سنگین و محکم نزدیک شد.
بوی تند مشر//وب که از دهان دلارا بلند میشد و لیوان نیمهخالی توی دست لرزون اون، برای حامی کافی بود تا کل ماجرا رو توی یک ثانیه بفهمه.
صورتش سنگی شد از اون آرامشهای قبل از طوفانی که هرکی توی این سالن بود، میدونست یعنی چی.
حامی دستِ قدرتمندش رو گذاشت روی شونهی آرمان و با فشار کمی، اون رو چرخوند سمتِ خودش.
آرمان که انگار برق گرفته بودش، با دیدن چهرهی عصبانی حامی، رنگش پرید.
حامی با صدای آروم، اما خنک و ترسناکی گفت
آرمان... انگار خیلی دلت میخواد با چیزایی که مال منه بازی کنی، نه؟
آرمان سعی کرد خودش رو جمعوجور کنه و با لکنت گفت:
ح... حامی قضیه اونطوری که فکر میکنی نیست، فقط یه تعارف دوستانه بود...
حامی نگاهش رو چرخوند سمت دلارا که داشت به زور خودش رو روی مبل نگه میداشت.
چشمها دلارا نیمهباز بود و یه لبخند خندهدار روی لبش بود.
حامی زیر لب :
تعارف دوستانه؟
یهو بدون اینکه به آرمان فرصت دفاع بده، لیوان رو از دستِ دلارا گرفت و با یه حرکتِ سریع کوبیدش زمین که صدای شکستنش کل سالن رو پر کرد.
حامی به آرمان نزدیکتر شد، جوری که صورتهاشون فقط چند سانت فاصله داشت:
میفهمی چی کار کردی؟ اگه تا سه ثانیه دیگه از جلوی چشمم غیب نشی، قول میدم امشب آخرین باری باشه که این عمارت رو میبینی.
دلارا که حالا سرش داشت گیجتر میرفت، دستش رو دراز کرد و تیشرت حامی رو گرفت.
با صدایِ کشدار و مستگونهاش گفت
حامی این زر زر/و خیلی حرف زد سرم داره میترکه
حامی بلافاصله برگشت و دلارا رو توی بغلش گرفت.
نگاهش رو با نفرت دوخت به آرمان
گمشو بیرون.
آرمان که ترسیده بود، سریع عقبنشینی کرد و لنگلنگان از اونجا دور شد.
چرا گذاشتی بهت چیزی بده؟ مگه نگفتم هیچی نخور؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از forbidden love
#عشق_ممنوعـہ
#پارت_44
حامی: اما امان از روزی که اشتباه کرده
باشم اون موقع نمیدونم باید چه غ*طی
کنم
ماهوین: بلند شدم و دست پینار و گرفتم
و رو به علی:
< من نمیزارم بلایی سر این دختر بیاری
علی >
علی: خشمگین داد زدم:
< تو دخالت نکن ماهوین >
ماهوین: دخالت میکنم خوبم دخالت
میکنم
از کنارش رد شدم و رو به حامی ل*
زدم:
< فکر نمیکردم دست رو یه ز* بلند کنی
پس اشتباه شناخته بودمت حامی >
ادامه دارد....