هدایت شده از Peace of mind
873.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلااام چطوریددد؟!
بیایید پی اسمای قش.نگتونو بدید نسبت به وایب اسمتون پروف تقدیمتون کنم🌚✨
من:
@Im_hapyy_866
ما
https://eitaa.com/joinchat/1649936151C0d609eab90
کویر نشه!
هدایت شده از Peace of mind
873.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلااام چطوریددد؟!
بیایید پی اسمای قش.نگتونو بدید نسبت به وایب اسمتون پروف تقدیمتون کنم🌚✨
من:
@Im_hapyy_866
ما
https://eitaa.com/joinchat/1649936151C0d609eab90
کویر نشه!
هدایت شده از Peace of mind
شرکت کننده¹
وایب اسم نفس
مرسی از شرکتت بآنو🌚✨
https://eitaa.com/joinchat/1649936151C0d609eab90
هدایت شده از Peace of mind
873.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلااام چطوریددد؟!
بیایید پی اسمای قش.نگتونو بدید نسبت به وایب اسمتون پروف تقدیمتون کنم🌚✨
من:
@Im_hapyy_866
ما
https://eitaa.com/joinchat/1649936151C0d609eab90
کویر نشه!
هدایت شده از Peace of mind
شرکت کننده²
وایب اسم یاسین
مرسی از شرکتت جنآب🌚✨
https://eitaa.com/joinchat/1649936151C0d609eab90
هدایت شده از Peace of mind
شرکت کننده³
وایب اسم پریسا
مرسی از شرکتت بآنو🌚✨
https://eitaa.com/joinchat/1649936151C0d609eab90
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫧
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🖤
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:33
کامیار با خونسردی تمام، به بادیگاردش دستور داد
ببرینش.
بادیگاردها بدن بیجان دلارا رو از روی زمین بلند کردن و از اتاق بیرون بردن.
کامیار قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، یه برگه ای رو روی میز گذاشت.
در همین لحظه، چند قطره از خون گرم دلارا که هنوز روی میز بود، روی کاغذ سفید ریخت و لکههای قرمزی درست کرد.
کامیار بدون اینکه حتی نگاهی به اون لکهها بندازه، از اتاق خارج شد.
یک ساعت بعد، صدای ترمز ناگهانی ماشینها سکوت محیط رو شکست.
حامی همراه با ساحل، سهیل و بادیگاردهاش رسیدند.
وقتی حامی وارد اون فضا شد، چشمش به رد خون و میز آشفته افتاد.
قلبش از ترس ریخت.
با فریاد و درماندگی پرسید
اون کجاست؟ اون کجاست؟
سلنا، در حالی که از شدت گریه و زاری نفسنفس میزد و صورتش از اشک خیس شده بود، با صدای لرزان گفت
داد نزن قبل تو بردنش.
حامی که فهمید چقدر دیر رسیده و فرصت رو از دست داده، از شدت خشم و درماندگی، مشتش رو به پیشونی خودش کوبید و از عصبانیت فریاد کشید.
ذهنش شروع کرد به چرخیدن؛ باید نقشه میکشید، باید انتقام میگرفت.
در همین حال، ساحل با نگرانی به سمت سلنا رفت که هنوز زیر گریه بود.
ساحل در حالی که سعی میکرد آرومش کنه، پرسید
چی شده؟ چرا اینطوری گریه میکنی؟ آروم باش... با گریه کردن که برنمیگرده
ساحل مکثی کرد و با کنجکاوی ادامه داد
اصلا شما دوتا با هم چه رابطهای داشتید آنقدر داری واسش گریه میکنی؟
سلنا، در حالی که لرزشِ بدنش از گریه قطع نمیشد، با چشمهای سرخ و پفکرده نگاهش کرد و با صدایی که به زور شنیده میشد، گفت
خب...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از Peace of mind
873.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلااام چطوریددد؟!
بیایید پی اسمای قش.نگتونو بدید نسبت به وایب اسمتون پروف تقدیمتون کنم🌚✨
من:
@Im_hapyy_866
ما
https://eitaa.com/joinchat/1649936151C0d609eab90
کویر نشه!