حوله حمام، هنوز دور سرمه
بارون میاد و پرده اتاق با هر بادی به حرکت در میاد،
بوی شامپو همه جا پیچیده؛
دستامو دور لیوان چایی حلقه کردم و همراه با صدای حبیب دارم میخونم :«چگونه شرح دهم حالِ لحظه لحظه خود را »
لیوان رو میارم بالا و اولین جرعه چایی رو میخورم، اون گرما و حس لذت بخشی که با خوردن چایی داره بهم ترزیق میشه
و همونجا با خودم فکر میکنم
نجات دهنده، تو آیینه نیست!
بلکه تو فنجونه؛ نجات دهنده چاییه>>