فقط اونجایی که تو حرم نشستی و باد کولر میخوره تو صورتت، و
یه آن یه بوی عطرِ مست کننده ای میپیچه همه جا >>
اون لحظه ای که صفحات نو کتاب رو بو میکنی،
یا اولین بند کتاب رو میخونی که نوشته: برای آنکه از فضا آمد و مرا، به دلِ ستاره ها پرتاب کرد !!
میفهمی،
همون کتابی بوده که دنبالش بودی :)
نیاز به یه حیوون خونگی دارم، ولی از اونجایی که اسلام دست و بالم رو بسته!
نهایت چیزی که بتونم بگیرم، بزغاله زنگوله داره 😂