من از خودم هم خسته شدهام، حوصلهام را از دست دادهام، دلم دارد میپوسد، چه تنهایی عجیبی.
پدر خیال می کرد؛ آدم وقتی درحجرهی خودش تنها باشد تنهاست؛ نمیدانست که تنهایی را فقط در میان جمع میشود حس کرد.
ندادی مهلتم حتی بگویم من خداحافظ
که حافظ در گلو ماند و چه گریه با خدا کردم...
شب ها می آمدند،
به در محکم میکوبیدند!
مجبور بود در کلبه ذهنِ خودش را باز کند واگر نه بر سرش آوار میشدند؛
افکار، میآمدند و تا صبح در کلبه ی ذهن او بودند...