ندادی مهلتم حتی بگویم من خداحافظ
که حافظ در گلو ماند و چه گریه با خدا کردم...
شب ها می آمدند،
به در محکم میکوبیدند!
مجبور بود در کلبه ذهنِ خودش را باز کند واگر نه بر سرش آوار میشدند؛
افکار، میآمدند و تا صبح در کلبه ی ذهن او بودند...