شب ها می آمدند،
به در محکم میکوبیدند!
مجبور بود در کلبه ذهنِ خودش را باز کند واگر نه بر سرش آوار میشدند؛
افکار، میآمدند و تا صبح در کلبه ی ذهن او بودند...
رقیبم شانه خواهد زد، ولی آشفته خواهد ماند.
که موهایت فقط عادت به انگشتان من دارند.