eitaa logo
🖤'"منتظران ظهور"'🖤
197 دنبال‌کننده
440 عکس
196 ویدیو
3 فایل
پیوستن رو بزن 💚 🍃یا فاطمه زهرا🍃 آغاز : ¹⁶`⁹`¹⁴⁰⁴ کاری داشتی: @M_k_1392
مشاهده در ایتا
دانلود
نفسم به تو بند است _🫀🇮🇷
فقط به همین جمعه فکر کن🥲
دنیا ز هم جدا نکند ، رفیق‌های در آغوش هم گریسته را(: ‌
تا ساعت ۱۰ وقت دارید
۱_بزرگ‌ترین سوره‌ی قرآن چه نام دارد؟ الف) سوره‌ی نحل ب) سوره‌ی آل عمران ج) سوره‌ی بقره د) سوره نور .........♡ ۲_کدام سوره دو “بسم الله الرحمن الرحیم” دارد؟ الف) سوره‌ی نمل ب) سوره‌ی تبت ج) سوره‌ی توحید د) سوره‌ی کوثر ..........♡ ۳_نام دیگر سوره تبّت چیست؟ الف) کافرون ب) ماعون ج) حطب د) مسد ............♡ ۴_ذبیح‌الله” لقب کدام یک از بزرگان الهی است؟ الف) حضرت یونس (ع) ب) حضرت موسی (ع) ج) حضرت اسماعیل (ع) د) حضرت ابراهیم (ع)
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان 💠 رژ لب قرمز را بر لبانش کشید و نگاه دوباره ای به تصویر خود در آیینه انداخت با احساس زیبایی چند برابر خود لبخندی زد شال مشکی را سرش کرد و چتری هایش را مرتب کرد...باشنیدن صدای در اتاق خودش را برای یک جروبحث دوباره با مادرش آماده کرد... زود کیفش را برداشت و به طرف در خروجی خانه رفت «مهلا خانم» نگاهی به دخترکش کرد ــ کجا میری مهیا ــ بیرون ــ گفتم کجا مهیا کتونی هایش پا کرد نگاهی به مادرش انداخت _گفتم کہ بیرون مهلا خانم تا خواست با اون بحثی کند با شنیدن صدای سرفه هاے همسرش بیخیال شد مهیا هم از فرصت استفاده کرد و از پله ها تند تند پایین آمد در خانه را بست که با دیدن پسر همسایه (ای بابایی) گفت... نگاهی به آن انداخت پسر سبزه ای که همیشه دکمه اخر پیراهنش بسته است و ریشو هم هست نمیدانست چرا اصلا احساس خوبی به این پسره ندارد با عبور ماشین پسر همسایه از کنارش به خودش آمد 🍃ادامہ دارد.... 💚 ✦-------------❥🦋❥-------------✦
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان 💠 به سرکوچه نگاهے انداخت با دیدن نازی و زهرا دستی برایشان تکان داد و سریع به سمتشان رفت نازی _به به مهیا خانوم چطولے عسیسم مهیا یکی زد تو سر نازی _اینجوری حرف نزن بدم میاد با زهرا هم سلام و احوالپرسی کرد زهرا تو اکیپ سه نفره اشان ساکترین بود و نازی هم شیطون تر و شرتر _خب دخترا برنامه چیه کجا بریم ?? زهرا موهای طلایشو 👩🏼که از روسری بیرون انداخته بود را مرتب کرد و گفت _فردا تولد مامان جونمه میخوام برم براش ✨چادر نماز✨ بگیرم تا مهیا خواست تبریک بگه نازی شروع کرد به خندیدن _اخه دختره دیوونه چادر نماز هم شد کادو چقد بی سلیقه ای زهرا ناراحت ازش رو گرفت مهیا اخمی به نازی کرد و دستش را روی شانه ی زهرا گذاشت _اتفاقا خیلی هم قشنگه بیا بریم همین مغازه ها یی که پیش مسجد هستن اونجا پیدا میشه با هم قدم می زدند و بی توجه به بقیه می خندیدند و تو سر و کله ی هم می زدند وارد مغازه ای شدند که یک پسر بسیجی پشت ویترین ایستاده بود که به احترامشون ایستاد نازی شروع کرد به تیکه انداختن زهرا هم با اخم خریدش را می کرد مهیا بی توجه به دخترا به سمت تسبیح ها رفت یکی از تسبیح📿 ها که رنگش فیروزه ای بود نظرش را جلب کرد با دست لمسش کرد با صدای زهرا به خودش امد _قشنگه _اره خیلی زهرا با ذوق رو به پسره گفت همینو میبریم 🍃ادامہ دارد.... 💚 ✦-------------❥🦋❥-------------✦
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان 💠 پسره مبارکه ای گفت و تسبیح زیبایی را همراه چادر به عنوان هدیه در کیسه گذاشت از مغازه خارج شدند چون نزدیک اذان بود خیابان شلوغ شده بود نازی هی غر میزد _نگانگا خودشو مذهبی نشون میده بعد تسبیح هدیه میده اقا ،اخ چقدر از اینا بدم میاد زهرا با ناراحتی گفت _چی شد مگه کار بدی نکرد مهیا حوصله ای برای شنیدن حرفهایشان نداشت می دانست نازی یکم زیادروی می کند ولی ترجیح می داد با او بحثی نکند به پارک محله رفتن که خلوت بود و به یاد بچگی سرسره بازی کردن و زهرا ان ها را به بستنی دعوت کرد هوا تاریک شده بود ترجیح دادن برگردن هر کدام به طرف خانه شان رفت مهیا تنها در پیاده رو شروع به قدم زدن کرد که با شنیدن صدای بوقی برگشت با دیدن چند پسر مزاحم اهی کشید با خود زمزمه کرد : _اخه اینا دیگه چقدر خزن دیگه کی میاد اینجوری مخ زنی کنه بی توجه به حرف های چندش آورشان به راهش ادامه داد ولی انها بیخیال نمی شدند مهیا که کلافه شده بود تا برگشت که چیزی تحویلشان بدهد با صدای داد یک مردی به سمت صدا چرخید با دیدن صاحب صدا شکه شد 🍃ادامہ دارد.... 💚 ✦-------------❥🦋❥-------------✦