_
.کسی چه میداند من چقدر تلاش کردهام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟
_
حالا زخمهایم را مینگرم، و در میانشان آنانی که گمان میکردم مرهم خواهند بود را هم میبینم.
تا به او گفتم از عشقم گونههایش سرخ شد ،
سیب را اینگونه خوردن لذّتی افزونتر است .
تنت مانند اهواز و نگاهت چون شب شیراز ؛
دلت آشوب تبریز و غمت چاقوی زنجان است
رنگ چشمانت به شعرم خودنمایی میکند
چون عسل دارد غزل را هم هوایی میکند .
تو همون ماه وسط آسمونی که شبا دوست دارم تا صبح باهاش حرف بزنم....