eitaa logo
علمدارکمیل
344 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
43 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
علمدارکمیل
#قوانین #شهید #سید_مجتبی_علمدار برای نزدیکی به خدا ⚖📖 ⚖📖 ➿قانون چهارم : خدایا اعتراف می کنم از ا
برای نزدیکی به خدا 📝⚖ 📝⚖ 📝⚖ ➿قانون هفتم : حداقل باید در هر بیست و چهار ساعت ۷۰ بار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم در بیست و چهار ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم و باز هم ۳۰۰ به ۶۰۰ تبدیل می شود.  تاریخ اجرا : ۳۰/۹/۱۳۶۹  ➿قانون هشتم : هر کجا که را تمام میخوانم باید ۲ روز روزه بگیرم. بهتر است که دوشنبه و پنجشنبه باشد .اگر به هر دلیل نتوانستم این عمل را انجام دهم در هفته بعد باید به جای دو روز ۳ روز و به ازای هر روز ۱۰۰ریال صدقه بپردازم.  تاریخ اجرا : ۱۹/۱۱/۱۳۶۹  ➿ قانون نهم : در هر روز باید ۵ مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم .اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم روز بعد باید ۱۵ مسئله را بخوانم.  تاریخ اجرا : ۱۴/۱/۱۳۷۰  ➿در هر بیست و چهار ساعت باید ۵ بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نماز های یومیه و ۲ بار هم برای نماز قضا  بگویم.اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ۳ مرتبه این عمل را تکرار کنم.  تاریخ اجرا : ۱۵/۳/۱۳۷۰ 🍃🌸🍃 @komail31 🍃🌸🍃
علمدارکمیل
‍ 📖 بخش از زندگی شهید دفاع مقدس، محمود رضا ساعتیان: 🏮 محمودرضا ساعتیان، معروف به «الهی» دی ماه ۱۳۴۰ در یزد به دنیا آمد. وی پس از گذراندن دوره راهنمایی، به تهران رفت و دیپلم ریاضی و فیزیک گرفت. او پس از فراگیری مقدمات علوم دینی، سطح متوسط را به پایان رساند و مدرک معادل کاردانی را از «مدرسه شهیدین» حوزه علمیه قم دریافت کرد. وی در مبارزات منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شرکت داشت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی کمیته انقلاب برای مبارزه با منافقان به شمال کشور رفت. او در دهم‌ مهر ۱۳۵۹ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و تا ۲۹ شهریور۱۳۶۰فعالیت کرد. همچنین مدتی مسئول روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یزد بود.  آنگاه برای فراگیری علوم دینی به قم رفت و همزمان با تحصیل بار‌ها در جبهه حضور یافت و در عملیات‌هایی مانند‌ مجنون، فاو، والفجر ۲و ۸، حاج عمران و بیت‌المقدس ۲ شرکت کرد. او در ۲۳ فروردین ۱۳۶۵ بر اثر اصابت ترکش به پا، دست و پهلو مجروح شد. ساعتیان را «الهی» لقب داده بودند؛ چون معنویت و روحانیت فوق‌العاده‌ای داشت. در جبهه كلاس‌های عقیدتی دایر می‌كرد و بچه‌های رزمنده را دعوت می‌نمود و به آنها قرآن، نماز و مسئله‌های شرعی درس می‌داد. در كنار مسئولیتش (فرمانده گردان) به شناخت اسلام، انقلاب و شخصیت امام خمینی می‌پرداخت. محمودرضا معتقد بود كه اگر یك روحانی به عنوان رزمنده در خط مقدم حضور یابد، در این صورت است كه می‌تواند به تبلیغ بهتری دست پیدا كند و بدین منظور سلاح بر دست در كنار رزمندگان بود. محمودرضا در سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد و دو فرزند به نام‌های سلمان و ابوذر از خود به یادگار گذاشت. وی سه نامه برای فرزندش ابوذر نوشته و از او خواسته است ‌در دوران‌ کودکی، نوجوانی و جوانی آن‌ها را بخواند و زود‌تر از آن بازشان نکند. این شهید بزرگوار همچنین در نگارش نامه‌هایش حتی خط لازم را مد نظر قرار داده و برای سنین کودکی از خط بسیار ساده و روان استفاده کرده است. ✍گزیده‌ای از وصيت‌نامه   ... شما را وصيت می‌کنم که از غافلان نباشید ‌روزی برسد که حسرت بخورید که عمر بر باد رفت و پایم لب گور رسید، ولی آمادگی ندارم و بهترین توشه برای این سفر بزرگ که منزلگاه‌ها و عقبه‌های هولناک دارد، تقوا و عمل صالح است... . @komail31 🍃🍃🌹🍃🍃🌹🍃🍃
وصیت‌نامه شعرمانندی که حجت الاسلام محمد شیخ شعاعی 🌹خطاب به همسرش، و درباره دخترش نوشته است؛‌ به دخترم دروغ نگویید! نگویید من به سفر رفته‌ام نگویید از سفر باز خواهم گشت نگویید زیباترین هدیه را برایش به ارمغان خواهم آورد به دخترم واقعیت را بگویید! بگویید بخاطر آزادی تو، هزاران خمپاره دشمن، سینۀ پدرت را نشانه رفته‌اند بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش ریخته شده است بگویید موشک‌های دشمن انگشتان پدرت را در سومار دست‌های پدرت را در میمک پاهای پدرت را در موسیان سینه پدرت را در شلمچه چشمان پدرت را در هویزه حنجرۀ پدرت را در ارتفاعات الله اکبر خون پدرت را در رودخانۀ بهمنشیر و قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده‌اند اما ایمان پدرت در تمام جبهه‌ها می‌جنگد به دخترم واقعیت را بگویید! بگذارید قلب کوچک دخترم ترک بردارد و نفرت همیشگی از استعمار در آن ریشه بدواند بگذارید دخترم بداند: که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده‌اند چرا مادر دیگر نخواهد خندید چرا گونه‌های مادر بزرگش همیشه خیس است چرا عموهایش، محبتی بیش از پیش به او دارند و چرا پدرش به خانه بر نمی‌گردد به دخترم واقعیت را بگویید بگذارید دخترم به‌جای عروسک‌بازی نارنجک را بیاموزد به‌جای ترانه فریاد را بیاموزد و به‌جای جغرافیای جهان تاریخ جهان خواران را بیاموزد به دخترم دروغ نگویید نمی‌خواهم آزادی دخترم قربانی نیرنگ جهان‌خواران باشد می‌خواهم دخترم دشمن را بشناسد امپریالیسم را بشناسد استعمار را بشناسد به دخترم بگویید من شهید شدم بگذارید دخترم تنها به دریای خون شهیدان هویزه بیندیشد سلام مرا به دخترم برسانید و این اشعار را که نوشتم برایش نگه‌دارید که بزرگتر شد خودش بخواند» _____ @komail31 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃
🔴‏این كاربر عراقی نوشته: بوسه یک ونزوئلایی بر پرچم ایران! عجیبه، مگه ایران چکار کرده؟ همش یه بنزین داده بهشون ولی به ما تو عراق سلاح و نیرو داد و رزمنده‌هاشون در جنگ با داعش شهید شدند.. در ازای اینهمه کمک، تا میاییم تشکر کنیم یه عده بدشون میاد و به ما تهمت دنباله‌روی می زنند! @komail31 🍃 🌸 🍃
عزیزی میگفت: هر وقت احساس کردید از دور شدید و دلتون واسه آقا تنگ نیست این دعای کوچیک رو بخونید بخصوص توی قنوت هاتون لَیِّن قَلبی لِوَلِیِّ اَمرِک یعنی: خدا جون‌ دلمو‌ واسه‌ امامم‌ نرم‌ کن... @komail31 ❤️️
سلام اخر هفته تون به خیر خوش آمد میگم به اعضایی که در این چند وقت اخیر به کانال خودشون پیوستن, ان شالله کم و کاستی ها رو ببخشين و از مطالب کانال راضی باشین. برای انتقاد و پیشنهاد و ارسال مطلب، در خدمتتون هستیم، با آی دی درج شده در اطلاعات کانال
رفیق برادر یا دوست فرقی نمیکند، مهم این است که هم راه و هم هدف باشیم و شرمنده تان نشویم. التماس دعا @komail31
🌺 📝 سید علی حسینی 🌺 قسمت چهل و نهم: 💔 خداحافظ زینب تازه می فهمیدم چرا علی گفت ... من تنها کسی هستم که می تونه زینب رو به رفتن راضی کنه ... اشک توی چشم هام حلقه زد ... پارچ رو برداشتم و گذاشتم توی یخچال ... دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم ... - بی انصاف ... خودت از پس دخترت برنیومدی ... من رو انداختی جلو؟ ... چطور راضیش کنم وقتی خودم دلم نمی خواد بره؟ ... برای اذان از اتاق اومد بیرون که وضو بگیره ... دنبالش راه افتادم سمت دستشویی ... پشت در ایستادم تا اومد بیرون... زل زدم توی چشم هاش ... با حالت ملتمسانه ای بهم نگاه کرد ... التماس می کرد حرفت رو نگو ... چشم هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم ... - یادته 9 سالت بود تب کردی ... سرش رو انداخت پایین ... منتظر جوابش نشدم ... - پدرت چه شرطی گذاشت؟ ... هر چی من میگم، میگی چشم ... التماس چشم هاش بیشتر شد ... گریه اش گرفته بود ... - خوب پس نگو ... هیچی نگو ... حرفی نگو که عمل کردنش سخت باشه ... پرده اشک جلویدیدم رو گرفته بود ... - برو زینب جان ... حرف پدرت رو گوش کن ... علی گفت باید بری ... و صورتم رو چرخوندم ... قطرات اشک از چشمم فرو ری خت ... نمی خواستم زینب اشکم رو ببینه ... تمام مقدمات سفر رو مامور دانشگاه از طریق سفارت انجام داد ... براش یه خونه مبله گرفتن ... حتی گفتن اگر راضی نبودید بگید براتون عوضش می کنیم ... هزینه زندگی و رفت و آمدش رو هم دانشگاه تقبل کرده بود ... پای پرواز ... به زحمت جلوی خودم رو گرفتم ... نمی خواستم دلش بلرزه ... با بلند شدن پرواز، اشک های من بی وقفه سرازیر شد ... تمام چادر و مقنعه ام خیس شده بود ... بچه ها، حریف آرام کردن من نمی شدن ... @komail31 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃
علمدارکمیل
🌺 📝 #خاطرات #طلبه_ی_شهید سید علی حسینی 🌺 قسمت چهل و نهم: 💔 خداحافظ زینب تازه می فهمیدم چرا علی گف
🌺 📝 سید علی حسینی 🌺 قسمت پنجاه: سرزمین غریب نماینده دانشگاه برای استقبالم به فرودگاه اومد ... وقتی چشمش بهم افتاد، تحیر و تعجب... نگاهش رو پر کرد ... چند لحظه موند ... نمی دونست چطور باید باهام برخورد کنه... سوار ماشین که شدیم ... این تحیر رو به زبان آورد ... - شما اولین دانشجوی جهان سومی بودید که دانشگاه برای به دست آوردن شما اینقدر زحمت کشید ... زیرچشمی نیم نگاهی بهم انداخت ... - و اولین دانشجویی که از طرف دانشگاه ما ... با چنین حجابی وارد خاک انگلستان شده ... نمی دونستم باید این حرف رو پای افتخار و تمجید بگذارم ... یا از شنیدن کلمه اولین دانشجوی مسلمان محجبه، شرمنده باشم که بقیه اینطوری نیومدن ...ولی یه چیزی رو می دونستم ... به شدت از شنیدن کلمه جهان سوم عصبانی بودم ... هزار تا جواب مودبانه در جواب این اهانتش توی نظرم می چرخید ... اما سکوت کردم ... باید پیش از هر حرفی همه چیز رو می سنجیدم ... و من هیچی در مورد اون شخص نمی دونستم ... من رو به خونه ای که گرفته بودن برد ... یه خونه دوبلکس ... بزرگ و دلباز ... با یه باغچه کوچیک جلوی در و حیاط پشتی... ترکیبی از سبک مدرن و معماری خانه های سنتی انگلیسی ... تمام وسایلش شیک و مرتب ... فضای دانشگاه و تمام شرایط هم عالی بود ... همه چیز رو طوری مرتب کرده بودن که هرگز ... حتی فکر برگشتن به ذهنم خطور نکنه ... اما به شدت اشتباه می کردن ... هنوز نیومده دلم برای ایران تنگ شده بود ... برای مادرم ... خواهر و برادرهام ... من تا همون جا رو هم فقط به حرمت حرف پدرم اومده بودم ... قبل از رفتن ... توی فرودگاه از مادرم قول گرفتم هر خبری از بابا شد بلافاصله بهم خبر بده ... خودم اینجا بودم ... دلم جا مونده بود ... با یه علامت سوال بزرگ ... - بابا ... چرا من رو فرستادی اینجا؟ ... @komail31 🍃 🌸 🍃
.: 🍃🍂🌿🍃🍂🌿🍃🍂🌿🍃🍂🌿 🌺زیارت اهل قبور🌺 📌محمد بن مسلم می گوید: به امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم: آیا به زیارت اموات برویم؟ فرمود: آری. پرسیدم: آیا وقتی به زیارتشان می رویم، متوجه آمدن ما می شوند؟ فرمود: آری به خدا قسم، آمدن شما را می‌فهمند و خوشحال می‌شوند و با شما انس می‌گیرند. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا إِلهَ إلاَّ اللهُ مِنْ أَهْلِ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ یا أَهْلِ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ بِحَقِّ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ مِنْ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ یا لا إِلهَ إِلاّ اللهُ بِحَقِّ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ اِغْفِرْ لِمَنْ قالَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ وَحْشُرْنا فی زُمْرَهِ مَنْ قالَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ علیٌّ وَلِیٌّ الله. 🌹 اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَات... ِ پنجشنبه هست، شاخه گلي بفرستيم نثار امام شهدا، امواتی که بر گردنمان حق دارند، بد وارث و بی وارث، امواتی که در ایام غریبانه به خاک سپرده شدند و... 💐شاخه گلي به زيبايي يك فاتحه... 🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱 ☄✨☄ @komail31