نگاهشان میکنم. لب هایشان به خنده کش آمده و لوله های فرش را از روی زمین بلند میکنند و روی قفسه آهنی چرخ دار میگذارند. یکیشان با هزار زحمت قفسه را دنبال خودش میکشد. از شما چه پنهان بهشان غبطه خوردم. به لبخند هایشان. به خدمتی که در حرم میکنند. به رفاقتشان. حتی به کلاه نخودی روی سر پسری که لبخند پهن تری داشت.زندگیست دیگر. گاهی دلت برای بدیهیات تنگ میشود...
#دست_نویس
غم های بیشماری را پشت سر گذاشتیم.
نشستیم و سوختن تمام ساخته هایمان را نظاره کردیم. بوی سوختن تلاش هایمان هنوز زیر بینی ام است. بارها به قتل نفس فکر کردیم اما امان از گذشته مان. امان از سالهایی که پایه ها و ستون های هویتمان را گذاشتیم. پایه هایش بر ایمان بود. بر صبر در برابر حکمت حق. بر خودکشی نه بلکه شهادت. ستون هایی که سخن بزرگانمان بود. "ما زیر بار سختی ها و مشکلات و دشواری ها قد خم نمیکنیم، ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند. تنها موقعی سرپا نیستیم که یا کشته شویم و یا زخم بخوریم و به خاک بیوفتیم و الا هیچ قدرتی پشت ما را نمیتواند خم کند(شهید بهشتی)."
ستون های هویتمان از سخنان بزرگانی چون شهدا ساخته شده.
پایه های هویتمان نمیگذارد تمامش کنیم. ما یاد گرفتیم که چیزی باید واقعا ارزشمند باشد که جانمان را فدایش کنیم.هویت خفنی ساخته ایم. باید از ریسمان هایی که به دست و پایمان چسبیده جدا شویم و به هویتمان برگردیم. هر چه زودتر...
#دست_نویس