غزلی نوشته مجنون، برسد به دست لیلی
نَفَسم بگو کجایی که ستاره ی سهیلی؟
دو سه خط گلایه دارم، که به عرض میرسانم:
من و میل اینچنینی، تو چرا بدون میلی؟
همه شب به انتظارت غزلی سروده ام تا
تو یِ بی وفا بدانی که دلم گرفته خیلی
نَنَویسم از نبودت به خدا نمیتوانم
چه کنم گُلم بمیرم بروم زیر تریلی
تو که پیش من نباشی همه ی دار و ندارم
قلمی دفتر شعری دو سه واژه ی طُفیلی
تو نماز نیمه شبها تو نیایشی نه شعری
تو شبیهِ یک دعایی که مقدسی کُمیلی
من و پای لنگ شعرم تو بگو چگونه روزی
برسم به گَرد پایت که قطار روی ریلی
نکند خبر نداری نَفَسم بیا که کار از
غزل و گریه و هق هق به خدا گذشته سَیلی
که ز گونه های خیسم همه شب چنان روانی
که نهار سرنوشتم شده نوش جانِ لیلی
_محمدرضا نظری
#شعر
روی گلیم قرمز رنگ ایوان نشسته بود.نسیم صبح موهای موجدارش را نوازش میکرد. کتاب رمانی در دست داشت و به حوض وسط حیاط خیره شده بود و در افکارش غوطه ور بود.
رمانی که داشت میخواند چاپ صدم اش بود. نویسنده دختر جوانی بود که در دهه بیست زندگی اش قلمش انقدر سر و صدا کرده بود. دست در موهایش کشید و باقی مانده شربت هل و گلاب خاله رعنا را سر کشید. با خود فکر کرد که ممکن است چند سال بعد کتاب های او در دست دختر های هفده، هجده ساله باشد؟ یا شعر هایش میان مردم شهر بچرخد؟ میشود صد سال بعد بچه های انسانی نام او را هم در تاریخ ادبیات معاصر جزوه شعرا یا نویسندگان بخوانند؟
حداقل میتوان خوش خیال بود...
#خود_نویس
891K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعت ما موقع برگشتن از راهپیمایی روز قدس: 😂
#دیگه