eitaa logo
✨کُنجِ‌اَمن | 𝒬𝓊𝓃𝒿ℯ𝒜𝓂𝓃
1.2هزار دنبال‌کننده
134 عکس
133 ویدیو
0 فایل
خوش‌اومدی!🎀 اینجا؟بخشی از من☕️ اندک‌احوالاتی‌باخانوم‌نویسنده؛📚 تولد: بیست‌ویکمِ‌مردادِیک‌هزاروچهارصدوپنج اندك جایی برای ناگفته‌هایمان؛ شنوایمان باش . - ارتباط‌با‌من: @Mah_zooon📎 کپی؟فـــوربهتـــــره😉 کپـی‌راضــــی‌نـیـسـتـم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
938.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ خُـــداکـار‌نـمی‌کُـنه؛ شـٰاهکـار‌می‌کـنِه..)✨ 🪴 کُــــــــنجِ أمـــن؛ 🪴
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ بــاخُـداحافِـظی‌هـای‌ِزیـٰادی‌هَـمراهـه❕ 🪴 کُــــــــنجِ أمـــن؛ 🪴
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ بـه‌هَـدفـٰام‌قُـول‌رسیـدَن‌داده‌اَم..)🦋 🪴 کُــــــــنجِ أمـــن؛ 🪴
ــ چِـرابـه‌خُـودم‌افـتخـٰار‌نکـنَم؟🍃 🪴 کُــــــــنجِ أمـــن؛ 🪴
184.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ ایـن‌زِنـدگی‌راقـابِـل‌تـحمُـل‌کـن‍َد؛☘ 🪴 کُــــــــنجِ أمـــن؛ 🪴
284.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ ایـن‌جُمـله‌خِـیلی‌بـه‌دلَـم‌نشَـست؛☁️🫧 🪴 کُــــــــنجِ أمـــن؛ 🪴
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ¹⁹ـ 📜 امروز ۱۵ تیره و دقیقا یک ماه از اولین دیدار من و  محمدجواد میگذره... توی این یک ماه برای فراموش کردنش هرکاری کردم... ولی نشد از سرگرم کردن خودم با کارای خونه و هر روز بیرون رفتن با مهدیه و عضو شدن توی گروه حلال احمر بگیر  تا کلاسای مبانی خبرنگاری که هفته ای دو روز میرفتم... هی تازه ماه رمضونم هست و ببشتر وقتم رو مسجدم... ولی.... نشد.... بخدا نشد... نتها فراموشش نکردم که عشقم ده برابر روز اول شده... دلم براش تنگ شده.... یعنی اون اصلا منو یادش هست صدای آهنگ صبح امید حامد قطع شد و گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود اشکامو پاک کردم و تماس رو وصل کردم _الو بفرمایید ناشناس: خانم زمانی؟ _بله بفرمایید امرتون ناشناس: عه ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم. خدافظ _وا الووووو الووووو تماس قطع شد وا این دیوونه دیگه کی بوددختر بود ولی صداش اصلا آشنا نبود از اونجایی حوصله نداشتم پیگیرش نشدم فقط شمارشو سیو کردم تا مشخصات تلگرامش رو ببینم (خادم بی بی)اسم پروفایلش و  حرم حضرت معصومه عکس پروفایلش بود این دیگه کیه راستی علی امتحاناش تموم شده و برگشته کرمان(فاطمه خانومم دیگه کلا خونه ما تلپ بیرون نمیره) علی به طرفم اومد و کنارم نشست علی: آبجی گلی خوبی؟ _از احوال پرسیای شما علی: متلک میگی آبجی خانوم _متلک نیست عزیزم حقیقه مگه شما غیر خانووومتون کسی رو هم میبینید علی: امشب افطار پیتزا دعوتت میکنم شهربازیم میبرمت که ببینی داداشت به فکرته _عه جان من به به بریم (حالا مدیونید فکر کنید تا همین یه دقه پیش میخواستم قورتش بدم ها  من اصلا اسم خوردنی میاد روحیه میگیرم) علی: راستی سادات یادم رفت بهت بگم _چیوووو علی: سیدجواد رو یادته؟ خونشون بودیم رو روز تو قم _خب خب اره چیشده مگه اتفاقی افتاده براش علی: وا چرا همچین میکنی نه فقط بعد عید فطر با خانودش میان کرمان به مامان گفتم دعوتشون کنه خونه از خجالتشون در بیایم جاااااانم آخ قلبم خدایا دمت گرم... با خوشحالی رفتم توی اتاقو درو بستم و آهنگ عشق پاک حامد رو پلی کردم و رفتم توی فکر... _یعنی قراره چند روز دیگه ببینمش... کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ²⁰ـ 📜 ماه رمضون با همه خوبی هاش تموم شد و من دل توی دلم نبود برای اتفاقی که قراره یک روز بعد عیدفطر بیوفته و فقط ۲۴ ساعت باهاش فاصله دارم. امروز عید فطره و من و خانواده بعد نماز عید اومدیم مصلی امام علی(مصلی کرمان) ب عد زیارت معراج شهدا حالا کنار مزار مادر بزرگم نشستیم چه قدر دلم برا خودش و حرفاش تنگ شده... چقدر دوسش دارم و میدونم دوسم داره.... فاطی: علی میای باهم بریم قدم بزنیم علی: آره عزیزدلم بریم خانومی فاطی: تو نمیای فائز؟ _نه برید خوش بگذره مامان: فائزه بنظرت برای فردا ظهر چی غذا درست کنم؟! _اووووم نمیدونم. من فسنجون دوس دارم مامان: فسنجون خالی که نمیشه. باید یه چیز دیگم کنارش باشه مادر _باشه بابا مگه من چیکار دارم مادر من بلند شدم و افتادم دنبال سوژه برای عکاسی... عکاسی آرومم میکنه چند تا عکس توپ گرفتم و پیش مامان اینا برگشتم. علی و فاطیم اومده بودن باهم رفتیم اول بستنی گرفتیم خوردیم بعدم رفتیم خونه تا جم و جور کنیم برای فردا خیلی استرس داشتم... خدایا یعنی قراره فردا دوباره اون چشمای عسلی رو ببینم.... شب تا صبح نخوابیدم و به فردایی فکر کردم که قرار بود محمدجواد رو بعد یکی دو ماه ببینم... خدایا شکرت... نماز خوندم... دعا کردم... قران خوندم... آهنگای حامدو گوش دادم... بالاخره اون شب رو گذروندم و پا به روزی گذاشتم که ۱۵ روزه منتظرشم.... خدایا خودت میدونی چقدر دوسش دارم... کمکم کن.... فقط تویی که میتونی من و به وصال یارم برسونی.. کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ²¹ـ 📜 سرانجام روز موعود فرا رسیددددد امشب شام خونمون دعوتن آخ جوووون از ۱بح زود که بلند شدم کل خونه رو خودم تنهایی تمیز کردم... حتی نمیخوام کسی کمکم بده... خودم میخوام خونه رو آب و جارو کنم که محمدجوادم روش قدم بزاره... خدایا... چقدر این پسر دوس داشتنیه... چقدر معصوم و پاکه نگاهش... چقدر خاصه... خدایا این پسرو بده بهم بقیه دنیا مال تو... فقط اونو بده من... باعشق همه کارای خونه رو کردم... زره زره قلبمو قاطی گوجه و خیار واسش سالاد درس کردم(این اوج جمله عاشقانم بود دیگه از من بیشتر از این توقع نمیره) این قدر کار کردم که صدای مامانمم در اومده بود مامان: فائزه مامان خودتی؟ چقدر کارکن شدی ها _بله مامان جون خودمم مگه من دلم میاد مامانم تنهایی زحمت بکشه همه کارارو انجام بده فاطی: خدا از ته دلت بشنوه به حق امام جواد _بیشعور حالا همه چیز آمادس برای ورود محمدجوادم حالا نوبت خودمه... یه مانتو کالباسی با روسری ساتن با ترکیب رنگای کالباسی و خاکستری و زرد و صورتی پوشیدم . خودمونیم ها خوشگل شدم ساعت هشت بود که زنگ در به صدا در اومد... قلبم تاپ تاپ میزد آخ قلبم اومد تو دهنم سریع چادر رنگی مو پوشیدم و  با خانواده به استقبالشون رفتیم... اول حاج خونام بعد حاجی جون اومدن تو... وای چرا درو بستن.... پس محمدجواد کوش.... علی: عه حاج خانوم جواد کارش درست نشد؟ حاج خانوم: نه پسر گلم گفت ان شالله دفه بعد مزاحمتون میشه... دیگه هیچی از مکان و زمان نمیفهمیدم... چشمام تار شد و دنیا پیش روم سیاه.... فقط یادمه به دست فاطمه چنگ زدم که نیوفتم... کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn