📙 داستان کوتاه شکست قهرمانانه
📗 بخش اول
🏹 فقط چند دقیقه به شروع مسابقه باقی مانده بود . هیجان خاصی سراسر سالن را گرفته بود . عدهای من را و عدهای حریفم را که هنوز نمی دانستم چه کسی بود تشویق می کردند .
🏹 راستش چندان هم برایم مهم نبود
🏹 من برای رسیدن به مرحله ی پایانی مسابقات کاراته بین مدارس ، هفتهها زحمت کشیده بودم ؛
🏹 البته رسیدن به چنین جایگاهی را مسلماً مدیون راهنماییهای دایی ام بودم . فنونی که به من یاد داده بود ، خیلی در پیروزیهایم مؤثر بود .
🏹 به یاد زحمات و سختیهایی که در طول این مدت کشیده بودم افتادم . چه شبها که تا صبح مشغول تمرین بودم .
🏹 چه روزها که از بسیاری از لذتهایم صرف نظر کردم و وقتی همه ی دوستانم به شادی و تفریح مشغول بودند ، من در حال انجام تمریناتم بودم . حالا هم حق داشتم به مرحله ی پایانی مسابقات برسم.
🏹 بعد از آن همه تمرین و با لطف خدا توانسته بودم تمام رقیبانم را شکست دهم و الان در آخرین مرحله برای رسیدن به قهرمانی قرار گرفته بودم .
🏹 خیلی به خود و تواناییهایم ایمان داشتم . مطمئن بودم اگر بتوانم روی حریف و مبارزهام تمرکز کنم ، بدون شک این مرحله را هم با موفقیت به پایان می رسانم .
🏹 مربی ، آخرین نکتهها را گفت و سپس با اشاره ی داور وارد میدان مبارزه شدم .
🏹 راستش را بخواهید ، قرار گرفتن در چنین فضایی کمی برای آدم استرس آور بود ؛ اما سعی می کردم تا جایی که می شود احساساتم را کنترل نمایم و به ترسم غلبه کنم . نباید اجازه می دادم چنین احساساتی ، تمام کارها و آرزوهایم را خراب کند.
🏹 هدف من از شرکت در این مسابقات ، تنها برنده شدن و جایزه گرفتن بود ؛ چون قرار بود قهرمان مسابقات همراه تیم ورزشی به مناسبت روز اربعین به کربلا بروند .
🏹 من تا حالا کربلا نرفته بودم؛ اما عشق زیارت امام حسین علیه السلام ، تمام وجودم را پر کرده بود. حالا چه افتخاری بالاتر از این که در روز اربعین در چنین جای مقدسی باشم ؟!
🏹 هیچ راه دیگری غیر از برنده شدن در مسابقه پایانی نداشتم. اگر در این قدم پایانی شکست می خوردم ، سفر به کربلا فعلاً تا مدتها بعد عقب می افتاد و من در روز اربعین فقط باید حسرت بودن در کربلا را می خوردم .
🏹 نه ... امکان ندارد ببازم .
🏹 من حتماً باید در این مسابقه پیروز شوم . علاوه بر سفر کربلا ، پیروزی در این مسابقه ، خوشحالی خانوادهام را نیز درپی داشت . نمی توانستم آنها را ناامید کنم.
🏹 به هر حال وارد میدان مبارزه شدم
🏹 و منتظر آمدن حریفم شدم.
🏹 چند لحظه بعد که حریفم را دیدم
🏹 دهانم از تعجب باز ماند.
🏹 علی حریف من در مسابقه ی فینال شده بود. باور کردنی نبود. علی ، یکی از هم کلاسیهایم بود و من او را از قبل می شناختم. پدر ازکارافتادهاش، مادر زحمتکشش، وضع بد زندگی و خانه ی فقیرانه ی آنها ، همه در یک لحظه جلوی چشمانم پدیدار شد.
🏹 اصلاً نمی توانستنم درست فکر کنم
🏹 هزاران سؤال بی جواب در ذهنم نقش بسته بود؛
🏹 اما مهم ترین سؤال این بود:
🏹 من چگونه می توانستم علی را شکست بدهم؟
🏹 او یکی از بهترین دوستانم بود.
🏹 به علاوه، او هم حتماً به خاطر برنده شدن و رفتن به کربلا به این مسابقات آمده بود. اگر در این مسابقه شکست می خورد، تمام آرزوهایش به باد می رفت ،
🏹 واقعاً باید چکار می کردم؟!
🏹 در همین فکرها بودم که مسابقه شروع شد. همان چیزی که از آن می ترسیدم اتفاق افتاده بود.
🏹 تمرکزم را از دست داده بودم؛
🏹 مخصوصاً زمانی که خانواده ی علی را بین تماشاچیها دیدم که با چه ترس و نگرانی ای ، مسابقه را تماشا می کردند،
🏹 به کلی دگرگون شدم.
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.
📙 داستان کوتاه شکست قهرمانانه
📗 بخش دوم / آخر
🏹 مربی من ، از گوشه ی میدان فریاد می کشید : « حواست کجاست ؟ چکار داری می کنی؟»
🏹 اما من حواسم آن جا نبود.
🏹 علی سعی می کرد حمله کند
🏹 و من مدام جا خالی می دادم.
🏹 باید هرچه زودتر تصمیم می گرفتم
🏹 از یک طرف آن همه برای رسیدن به چنین جایگاهی زحمت کشیده بودم،
🏹 و از طرف دیگر
🏹 می دانستم که علی و خانوادهاش
🏹 چقدر برای پیروزی در این مسابقه زحمت کشیدهاند.
🏹 تنها چیزی که برایم معلوم شده بود
🏹 این که من تصمیم نداشتم علی را شکست دهم.
🏹 اگرچه در ابتدا خودم هم از این فکر شوکه شدم، تصمیمی بود که گرفته بودم.
🏹 بدون شک ، هرکس دیگری به جای علی بود تمام تلاشم را برای شکست دادنش به خرج می دادم؛ اما قضیه ی علی فرق می کرد.
🏹 شاید او خیلی بیشتر از من به جایزه ی این مسابقه احتیاج داشت.
🏹 بعد از رسیدن به چنین جایگاهی ، دلم نمی خواست من آن کسی باشم که او را از رسیدن به پیروزی باز بدارد.
🏹 احساس می کردم با این کار ، اگرچه به کربلا نمی رسم اما امام حسین خیلی بیشتر خوشحال می شود.
🏹 چندان تلاشی برای مبارزه نکردم.
🏹 علی به راحتی و با چندین ضربه ی محکم ، من را زمین زد و قهرمان شد.
🏹 بعد هم با خوشحالی دوید و خواهرهای کوچکش را که از شدت خوشحالی گریه می کردند بغل کرد.
🏹 آن روز ، لذت بخش ترین ضربههای دردناک را در تمام طول مسابقات تجربه کردم.
🏹 آن روز اگرچه باختم،
🏹 اما پدر و مادرم ، حسابی من را برای تمام موفقیتهایم تشویق کردند.
🏹 خودم هم اگرچه شکست خورده بودم، نه تنها ناراحت نبودم بلکه از نتیجه کارم حسابی هم خوشحال و راضی بودم و این خوشحالی ، زمانی به اوج خودش رسید که متوجه شدم ، پدرم برای روز شهادت امام رضا علیه السلام ، بلیت مشهد گرفته .
نویسنده : امین ریسمان کارزاده
#داستان #داستان_کوتاه #اخلاق_در_ورزش #جوانمردی #مروت
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.
9.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا هست
خاطره معلم 18 ساله
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.
به شب بگویید .........
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپ
در وصف خواص تخم مرغ🥚
🐥"جيك و جيك و جيك، جيكانه🐥
🐣به من ميگن مرغانه" 🐣
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.
15.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ
#قصه جوجه اردک زشت 🐣
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.
50.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #کارتون زیبای پهلوانان
📼 این قسمت : مسابقه اسب دوانی
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💥#نقاشی جعبه جادوی
💥کلبه هنر آریایی
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دوخت و دوز بر اساس الگوی اعداد!*
روی یک مقوا با پیچگوشتی یا میخ تعدادی سوراخ ایجاد کنید و کنار هر سوراخ یک عدد بنویسید. یک قطعه نخ کاموا رو با چسب به پشت مقوا ثابت کنید بچه ها باید نخ رو طبق الگوی عددی که بهشون میدید از سوراخ ها عبور بدن.
#چهار_سال_به_بالا
#بازی_آموزشی
#بازی_ریاضی
#دست_ورزی
#اعداد
#پیش_دبستان
#مقوا
🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋💛🦋
✅ کانال کودکانه
┄┅👒---✶---🧢┅┄
@koodakanehh
┄┅👒---✶---🧢┅┄
لینک ما را به دوستانتون هدیه بدهید.