eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
74 دنبال‌کننده
857 عکس
161 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
در تجمع دیشب چه گذشت... 😏🌸
💔💔💔
دیشب آقای نوشه ور مهمان میدون ما بودند. ❤
عکس پروفایل نخواستید!؟
وضعیت 🤦🏻‍♀️😐😔
ازیاس مکث کرد و گفت: - کیف ت کو؟ با حرص گفتم: - سر جام. چشاشو وا کرد و به کیف م نگاه کرد و خیز برداشت برش داشت توشو نگاه کرد کتابا و پول و گوشی مو که دید پاشو برداشت و گفت: - برو زود بیا . رفتم و درو کوبیدم بهم . وضو گرفتم و توی پذیرایی نماز مو خوندم. اگه کیف م دست ش نبود می رفتم! مجبوری برگشتم که دیدم خوابه. اروم از لای در رفتم تو خم شدم کنارش و سعی کردم خیلی اروم کیف مو از دست ش در بیارم. با استرس دستمو جلو بردم و اروم اروم کیف مو کشیدم چادرمم برداشتم و ده برو که رفتیم. سریع کفش هامو پوشیدم و بند اخری و بستم که صدای دویدن شو فهمیدم. دویدم سمت در حیاط نرسیده به در دستش رسید به چادرم و بازومو کشید نگهم داشت. جیغ ی از حرص کشیدم که بی توجه بردتم داخل و در سالن و قفل کرد. رو مبل دراز کشید و خوابید. عمرا من بزارم تو بخوابی. به اطراف نگاه کردم و با دیدن پارچ اب برش داشتم و روش خالی کردم که داد ش به هوا رفت. از دادش ترسیدم و یه لحضه از کارم پشیمون شدم. با چشای سرخ ش بهم نگاه کرد. الاناست که بیاد بزنم! مثل دخترای موادب روی مبل روبروش نشستم . انگار که نه نگار کاری کرده باشم! دست به کمر گفت: - الان من چی بپوشم با این کاری که کردی؟ اگه عصبی نبود قطعا می گفتم خوبت کردم پسره ی پرو. ولی گفتم: - عصبیم کردی خوب لباسای امیر هست. چون سرد ش بود بی حواس رفت بالا که به قفل و کلید روی مبل نگاه کردم. لبخند پر رنگی زدم و کلید و برداشتم باز کردم و دویدم بیرون. سرکوچه پیش تاکسی محل تاکسی گرفتم و برو که رفتیم. به ساعت نگاه کردم ۵ و نیم بود. کنار پارک پیش دبیرستانم پیاده شدم و دید داشتم روی مدرسه که تا باز شد درش برم. تاریک بود و یکم ترسیدم. یه ربع بعد ماشین پاشا جلوی در مدرسه ام بود. همه جا رو هم که بلد بود! فکر کنم همیشه منو تعقیب می کرد شایدم خودش هر روز می یومد دمبال خواهرش فیروزه که منو ببینه!
ازیاس هوا هنوز کامل روشن نشده بود و واقعا ترسناک بود. با دیدن چند تا پسر که تلو تلو خوران وارد پارک شدن ترس ام بیشتر شد. با دیدن من بلند بلند یه چیزایی می گفتن و می خندیدن. یهو یکی شون همون طور شل و ول دوید سمتم. تو اون لحضه به هیچی فکر نکردم و سریع کیف مو بلند کردم دویدم تو خیابون و از دوتا خیابون با سرعت عبور کردم و در ماشین پاشا رو باز کردم پریدم بالا. پاشا که داشت می رفت با دیدن من خشکش زد. اب دهنمو قورت دادم و قفل در رو زدم . دیدم همین طور داره نگاهم می کنه. بهش توپیدم: - ها چیه؟ از شیشه به پارک نگاه کرد که حالا چند تا پسر مست اونجا بودن. فهمید چرا تسلیم شدم و اومدم پیشش. راه افتاد و گفت: - از همین الان دارم بهت می گم که اویزه گوشت کنی فقط یک بار دیگه بی اجازه ام مخصوصا شب جایی بری اون روی سگ من بالا میاد کار دست خودت می دی! به بیرون نگاه کردم و گفتم: - فکر نمی کنی امشب تقصیر خودت بوده باشه؟ برای اولین بار روی اولین قول ت نموندی! چطور می تونم روی بقیه قول هات حساب باز کنم؟ پوزخندی زدم و گفتم: - توهم از همون خاندانی معلومه که مثل همونا باهام رفتار می کنی! سعی کرد با ارامش حرف بزنه: - چرا درک نمی کنی؟ می دونی چند ساعت پشت فرمون بودم؟ از صبح تا ۲ دم در خونه منتظر تو که حداقل باز عین بچه ها تو اتاق ت خودتو حبس نکنی! از اینجا تا شمال توی اون ترافیک توی این هوای سرد من رو قول هایی که بهت دادم هستم توهم یکم منو درک کن مثلا چادری ای! من شنیدم دخترای چادری درک شون بالاست دوباره هم که برم گردونی تهران واسه چی سرخود پاشی میای؟ خون خون منو می خورد همش فکر می کردم نکنه بلایی سرت اومده به طور چند تا ادم لاشی نکنه خورده باشی! خانواده ات چطور باهات رفتار می کردن و صبح تا شب هر جا می خواستی می رفتی به من ربطی نداره من رو زن م غیرت دارم ناموس منی! بی من جایی نمی ری خواستی بری خودم می برم و میارمت خوب؟ شاید یه کوچولو قبول داشتم راست می گه! اون به خاطر اینکه خسته شده بود. به همین خاطر گفتم: - باشه. لبخندی و گفت: - افرین خانوم من حالا هر جا می خوای بری بگو ببرمت بریم صبحونه بخوریم؟ بعدشم بریم خونه یکم من بخوابم بعدشم می رسونمت مدرسه خودمم میام دمبالت خوبه؟ اره ای زیر لب گفتم وخواست اهنگ بزاره که گفتم: - یا مداحی یا هیچی! باشه ای گفت و با سر اشاره کرد من بزارم. یه مداحی از مهدی رسولی گذاشتم : - تو اسمونی و منم خاکی ام اگه حبیب فدایی ته من کیم! بجز یه لاف عاشقی من کیم! اره درگیر تشویشم! تو خاک روضه است ریشه ام! ..... جلوی رستوران وایساد و پیاده شدیم. داشت منو رو می گرفت به دستش زدم که برگشت و گفتم: - من می رم دستامو بشورم. سر تکون داد و با نگاه ش بدرقه ام کرد. فکر می کردم فقط ما ساعت ۵ و نیم صبح تو خیابونیم اما خیلیا اینجا بودن و رستوران شلوغی بود!
ازیاس دست و صورت مو شستم و چادر مو مرتب کردم برگشتم. نشستم که سفارش مونو اورد . با نگاه چندشی زل زدم به کله پارچه! پاشا برام کشید که عقب رفتم با صندلی متعجب گفت: - نمی خوری؟ نگاهم بین پاشا و کله پارچه رد و بدل شد. حس می کردم می خوام بالا بیارم. بی معطلی سریع دویدم سمت روشویی و خورده و نخورده همه چیو بالا اوردم. پاشا بی اینکه به این موضوع توجه کنه که اینجا روشویی خانوم هاست و ممکنه یکی حجاب نداشته باشه اومد داخل! با نگرانی گفت: - خوبی؟ من نمی دونستم بدت میاد . بهش اشاره کردم بره بیرون . باشه ای گفت و رفت بیرون دست و صورت مو شستم و بیرون رفتم . جلوی در منتظرم بود سمتم اومد و گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم و گفتم: - من سر اون میز نمیام ها. راه افتادیم و گفت: - نه جمع ش کردن. باشه ای گفتن و نشستیم اثری ازش نبود. منو رو نشونم داد و گفت: - ببین چی می خوری. یه نگاهی انداختم و گفتم: - برگر. بلند شد رفت و بعد برگشت. نشست و گفت: - الان میاره . باشه ای گفتم که گفت: - یه هفته وقت داریم بعد مدرسه میام دمبالت بریم لباس عروس ببینیم و تالار. ارنج مو روی میز گذاشتم و گفتم: - نمی شه عروسی نگیریم؟ متعجب نگاهم کرد و گفت: - نگیریم؟ چرا؟ همه دخترا که دوست دارن عروسی بگیرن برقصن خوش باشن! بدرخشن تو چشم بقیه! بهش نگاه کردم و گفتم: - بجز من! من جلوی بقیه که نامحرم ن نمی رقصم! نمی خوام تو چشم باشم نمی خوام همه چی ساده اش قشنگه تجملات زیاد باشه انسان از خدا دور می شه! لباس عروسمم کاملا محجبه می خوام باشه! ارایش هم نمی کنم . پاشا گیج شده بود جا به جا شد و گفت: - چرا ارایش نمی کنی؟ من هر چقدر بخوای خرج می کنم برات! گفتم: - بحث پول نیست تو مگه تازه غیرتی نشدی گفتی نمی خوای نصف شب من برم بیرون اما غیرتت اجازه می ده من زیبایی هامو جلوی بقیه مرد ها به نمایش بزارم؟ مگه من عمومی ام! همه مرد ها تا یکی به زن شون تعرض کنه غیرت شون بالا می زنه اما وقتی زن شون لباس لختی بپوشه جلوی مرد نامحرم برقصه ارایش کنه و مردی اونو ببینه هیچ فرقی با تعرض نداره! واقعا به غیرتت بر نمی خوره موها و بدن من و صورت ارایش کرده ام و کسی ببینه؟ همه اتون اینطورین که کسی زل بزنه به زن تون رگ غیرت تون باد می کنه ولی اگه خانوم یه فرد درست بپوشه و رفتار کنه کسی بهش نگاهی نمی کنه! دست گذاشته بودم روی نقطه ضعف ش یعنی غیرت ش! اخم کرد و گفت: - راست می گی به این توجه نکرده بودم! اره نمی خواد ارایش کنی تو مال منی! برای من ارایش می کنی یه لباس عروس محجبه می گیرم برات که یه تار مو ت هم پیدا نباشه! خوبه پس حرفه ام گرفته بود. خداکنه بتونم روش تاثیر بزارم. تا اخر صبحونه فکرش درگیر حرفام بود و ساکت بود. بعدشم رفتیم خونه و گرفت خابید ساعت ۷ و نیم هم منو و برد مدرسه. داشتم پیاده می شدم که گفت: - بیا این کارت و بگیر 1212 رمزشه. کیف مو برداشتم و گفتم: - پول دارم. سر تکون داد و گفت: - باید خرج زن مو بدم همیشه توی این برات پول می ریزم بگیر. گرفتم و ممنونی گفتم. خداحافظ ی کردم و رفتم مدرسه. همیشه ساعت 7 مدرسه بودم و با تاکسی میومدم و امروز با پاشا و ماشین بی ام وی! همیشه فیروزه با پاشا پز می داد بقیه . چند نفری که دم در بودن با دست نشونم می دادن. همین کافی بود تا سوژه مدرسه بشم. پچ پچ هاشون اذیتم می کرد و نمی زاشت روی درس تمرکز کنم! وای دیدی این دختره با داداش فیروزه اومد؟ نکنه رل زده باشه؟ یعنی کجا ها باهم رفتن؟ مثلا چادریه ها خاک تو سرش. تا جایی که مدیر مدرسه هم فهمید. سر زنگ کلاس شیمی وارد کلاس شد و با اخم و تخم گفت: - کریمی بیا دفتر. بلند شدم و گفتم: - اگر شما هم می خواید بگید