eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
74 دنبال‌کننده
857 عکس
161 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
ازیاس مکث کرد و گفت: - کیف ت کو؟ با حرص گفتم: - سر جام. چشاشو وا کرد و به کیف م نگاه کرد و خیز برداشت برش داشت توشو نگاه کرد کتابا و پول و گوشی مو که دید پاشو برداشت و گفت: - برو زود بیا . رفتم و درو کوبیدم بهم . وضو گرفتم و توی پذیرایی نماز مو خوندم. اگه کیف م دست ش نبود می رفتم! مجبوری برگشتم که دیدم خوابه. اروم از لای در رفتم تو خم شدم کنارش و سعی کردم خیلی اروم کیف مو از دست ش در بیارم. با استرس دستمو جلو بردم و اروم اروم کیف مو کشیدم چادرمم برداشتم و ده برو که رفتیم. سریع کفش هامو پوشیدم و بند اخری و بستم که صدای دویدن شو فهمیدم. دویدم سمت در حیاط نرسیده به در دستش رسید به چادرم و بازومو کشید نگهم داشت. جیغ ی از حرص کشیدم که بی توجه بردتم داخل و در سالن و قفل کرد. رو مبل دراز کشید و خوابید. عمرا من بزارم تو بخوابی. به اطراف نگاه کردم و با دیدن پارچ اب برش داشتم و روش خالی کردم که داد ش به هوا رفت. از دادش ترسیدم و یه لحضه از کارم پشیمون شدم. با چشای سرخ ش بهم نگاه کرد. الاناست که بیاد بزنم! مثل دخترای موادب روی مبل روبروش نشستم . انگار که نه نگار کاری کرده باشم! دست به کمر گفت: - الان من چی بپوشم با این کاری که کردی؟ اگه عصبی نبود قطعا می گفتم خوبت کردم پسره ی پرو. ولی گفتم: - عصبیم کردی خوب لباسای امیر هست. چون سرد ش بود بی حواس رفت بالا که به قفل و کلید روی مبل نگاه کردم. لبخند پر رنگی زدم و کلید و برداشتم باز کردم و دویدم بیرون. سرکوچه پیش تاکسی محل تاکسی گرفتم و برو که رفتیم. به ساعت نگاه کردم ۵ و نیم بود. کنار پارک پیش دبیرستانم پیاده شدم و دید داشتم روی مدرسه که تا باز شد درش برم. تاریک بود و یکم ترسیدم. یه ربع بعد ماشین پاشا جلوی در مدرسه ام بود. همه جا رو هم که بلد بود! فکر کنم همیشه منو تعقیب می کرد شایدم خودش هر روز می یومد دمبال خواهرش فیروزه که منو ببینه!
ازیاس هوا هنوز کامل روشن نشده بود و واقعا ترسناک بود. با دیدن چند تا پسر که تلو تلو خوران وارد پارک شدن ترس ام بیشتر شد. با دیدن من بلند بلند یه چیزایی می گفتن و می خندیدن. یهو یکی شون همون طور شل و ول دوید سمتم. تو اون لحضه به هیچی فکر نکردم و سریع کیف مو بلند کردم دویدم تو خیابون و از دوتا خیابون با سرعت عبور کردم و در ماشین پاشا رو باز کردم پریدم بالا. پاشا که داشت می رفت با دیدن من خشکش زد. اب دهنمو قورت دادم و قفل در رو زدم . دیدم همین طور داره نگاهم می کنه. بهش توپیدم: - ها چیه؟ از شیشه به پارک نگاه کرد که حالا چند تا پسر مست اونجا بودن. فهمید چرا تسلیم شدم و اومدم پیشش. راه افتاد و گفت: - از همین الان دارم بهت می گم که اویزه گوشت کنی فقط یک بار دیگه بی اجازه ام مخصوصا شب جایی بری اون روی سگ من بالا میاد کار دست خودت می دی! به بیرون نگاه کردم و گفتم: - فکر نمی کنی امشب تقصیر خودت بوده باشه؟ برای اولین بار روی اولین قول ت نموندی! چطور می تونم روی بقیه قول هات حساب باز کنم؟ پوزخندی زدم و گفتم: - توهم از همون خاندانی معلومه که مثل همونا باهام رفتار می کنی! سعی کرد با ارامش حرف بزنه: - چرا درک نمی کنی؟ می دونی چند ساعت پشت فرمون بودم؟ از صبح تا ۲ دم در خونه منتظر تو که حداقل باز عین بچه ها تو اتاق ت خودتو حبس نکنی! از اینجا تا شمال توی اون ترافیک توی این هوای سرد من رو قول هایی که بهت دادم هستم توهم یکم منو درک کن مثلا چادری ای! من شنیدم دخترای چادری درک شون بالاست دوباره هم که برم گردونی تهران واسه چی سرخود پاشی میای؟ خون خون منو می خورد همش فکر می کردم نکنه بلایی سرت اومده به طور چند تا ادم لاشی نکنه خورده باشی! خانواده ات چطور باهات رفتار می کردن و صبح تا شب هر جا می خواستی می رفتی به من ربطی نداره من رو زن م غیرت دارم ناموس منی! بی من جایی نمی ری خواستی بری خودم می برم و میارمت خوب؟ شاید یه کوچولو قبول داشتم راست می گه! اون به خاطر اینکه خسته شده بود. به همین خاطر گفتم: - باشه. لبخندی و گفت: - افرین خانوم من حالا هر جا می خوای بری بگو ببرمت بریم صبحونه بخوریم؟ بعدشم بریم خونه یکم من بخوابم بعدشم می رسونمت مدرسه خودمم میام دمبالت خوبه؟ اره ای زیر لب گفتم وخواست اهنگ بزاره که گفتم: - یا مداحی یا هیچی! باشه ای گفت و با سر اشاره کرد من بزارم. یه مداحی از مهدی رسولی گذاشتم : - تو اسمونی و منم خاکی ام اگه حبیب فدایی ته من کیم! بجز یه لاف عاشقی من کیم! اره درگیر تشویشم! تو خاک روضه است ریشه ام! ..... جلوی رستوران وایساد و پیاده شدیم. داشت منو رو می گرفت به دستش زدم که برگشت و گفتم: - من می رم دستامو بشورم. سر تکون داد و با نگاه ش بدرقه ام کرد. فکر می کردم فقط ما ساعت ۵ و نیم صبح تو خیابونیم اما خیلیا اینجا بودن و رستوران شلوغی بود!
ازیاس دست و صورت مو شستم و چادر مو مرتب کردم برگشتم. نشستم که سفارش مونو اورد . با نگاه چندشی زل زدم به کله پارچه! پاشا برام کشید که عقب رفتم با صندلی متعجب گفت: - نمی خوری؟ نگاهم بین پاشا و کله پارچه رد و بدل شد. حس می کردم می خوام بالا بیارم. بی معطلی سریع دویدم سمت روشویی و خورده و نخورده همه چیو بالا اوردم. پاشا بی اینکه به این موضوع توجه کنه که اینجا روشویی خانوم هاست و ممکنه یکی حجاب نداشته باشه اومد داخل! با نگرانی گفت: - خوبی؟ من نمی دونستم بدت میاد . بهش اشاره کردم بره بیرون . باشه ای گفت و رفت بیرون دست و صورت مو شستم و بیرون رفتم . جلوی در منتظرم بود سمتم اومد و گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم و گفتم: - من سر اون میز نمیام ها. راه افتادیم و گفت: - نه جمع ش کردن. باشه ای گفتن و نشستیم اثری ازش نبود. منو رو نشونم داد و گفت: - ببین چی می خوری. یه نگاهی انداختم و گفتم: - برگر. بلند شد رفت و بعد برگشت. نشست و گفت: - الان میاره . باشه ای گفتم که گفت: - یه هفته وقت داریم بعد مدرسه میام دمبالت بریم لباس عروس ببینیم و تالار. ارنج مو روی میز گذاشتم و گفتم: - نمی شه عروسی نگیریم؟ متعجب نگاهم کرد و گفت: - نگیریم؟ چرا؟ همه دخترا که دوست دارن عروسی بگیرن برقصن خوش باشن! بدرخشن تو چشم بقیه! بهش نگاه کردم و گفتم: - بجز من! من جلوی بقیه که نامحرم ن نمی رقصم! نمی خوام تو چشم باشم نمی خوام همه چی ساده اش قشنگه تجملات زیاد باشه انسان از خدا دور می شه! لباس عروسمم کاملا محجبه می خوام باشه! ارایش هم نمی کنم . پاشا گیج شده بود جا به جا شد و گفت: - چرا ارایش نمی کنی؟ من هر چقدر بخوای خرج می کنم برات! گفتم: - بحث پول نیست تو مگه تازه غیرتی نشدی گفتی نمی خوای نصف شب من برم بیرون اما غیرتت اجازه می ده من زیبایی هامو جلوی بقیه مرد ها به نمایش بزارم؟ مگه من عمومی ام! همه مرد ها تا یکی به زن شون تعرض کنه غیرت شون بالا می زنه اما وقتی زن شون لباس لختی بپوشه جلوی مرد نامحرم برقصه ارایش کنه و مردی اونو ببینه هیچ فرقی با تعرض نداره! واقعا به غیرتت بر نمی خوره موها و بدن من و صورت ارایش کرده ام و کسی ببینه؟ همه اتون اینطورین که کسی زل بزنه به زن تون رگ غیرت تون باد می کنه ولی اگه خانوم یه فرد درست بپوشه و رفتار کنه کسی بهش نگاهی نمی کنه! دست گذاشته بودم روی نقطه ضعف ش یعنی غیرت ش! اخم کرد و گفت: - راست می گی به این توجه نکرده بودم! اره نمی خواد ارایش کنی تو مال منی! برای من ارایش می کنی یه لباس عروس محجبه می گیرم برات که یه تار مو ت هم پیدا نباشه! خوبه پس حرفه ام گرفته بود. خداکنه بتونم روش تاثیر بزارم. تا اخر صبحونه فکرش درگیر حرفام بود و ساکت بود. بعدشم رفتیم خونه و گرفت خابید ساعت ۷ و نیم هم منو و برد مدرسه. داشتم پیاده می شدم که گفت: - بیا این کارت و بگیر 1212 رمزشه. کیف مو برداشتم و گفتم: - پول دارم. سر تکون داد و گفت: - باید خرج زن مو بدم همیشه توی این برات پول می ریزم بگیر. گرفتم و ممنونی گفتم. خداحافظ ی کردم و رفتم مدرسه. همیشه ساعت 7 مدرسه بودم و با تاکسی میومدم و امروز با پاشا و ماشین بی ام وی! همیشه فیروزه با پاشا پز می داد بقیه . چند نفری که دم در بودن با دست نشونم می دادن. همین کافی بود تا سوژه مدرسه بشم. پچ پچ هاشون اذیتم می کرد و نمی زاشت روی درس تمرکز کنم! وای دیدی این دختره با داداش فیروزه اومد؟ نکنه رل زده باشه؟ یعنی کجا ها باهم رفتن؟ مثلا چادریه ها خاک تو سرش. تا جایی که مدیر مدرسه هم فهمید. سر زنگ کلاس شیمی وارد کلاس شد و با اخم و تخم گفت: - کریمی بیا دفتر. بلند شدم و گفتم: - اگر شما هم می خواید بگید
ازیاس بلند شدم و گفتم: - اگر شما هم می خواید بگید چرا با اقای پاشا کریمی اومدم باید بگم همسر منه هفته ی دیگه مراسم عروسی ما برگزار می شه پسر عموی منه می تونید از خواهرش فیروزه بپرسید یا می خواید زنگ بزنم خودش بیاد. فیروزه برای اینکه حرص منو در بیاره گفت: - کو حالا که هنوز زن ش نشدی! با تعجب گفتم: - کی دیشب جلوی من نشسته بود که داشتن صیغه محرمیت می خوندن؟ جواب مو نداد و مدیر گفت: - فیروزه راست می گه؟ فیروزه ایشی کرد و گفت: - بعله خانوم نمی دونم داداش من عاشق چی این شده! که در کلاس زده شد و پاشا اومد تو. اینجا چیکار می کرد؟ فیروزه خوشحال شد و فکر کرد براش خوراکی اورده و برا دوستاش پشت چشم نازک کرد. اما پاشا رو به مدیر گفت: - سلام همسر یاس کریمی هستم یادم رفته بود برای یاس چیزی بگیرم خواهرم قبلا گفته بود بوفه هم کارت خوان نداره براش خوراکی اوردم گفتن بیارم اینجا. سمتم اومد و کل اون همه خوراکی و دستم داد . می شد یه کلاس و خوراکی بدم. متعجب گرفتم و گفتم: - این همه؟ سر تکون داد و گفت: - نمی دونستم چی می خوری! و با دیدن فیروزه گفت: - توهم اومدی؟ نمی دونستم فکر کردم موندی شمال دیرم شده باید برم سرکار می دم یکی برات چیزی بیاره به بابا هم می گم برات اژانس بفرسته‌! فیروزه پشت چشمی نازک و گفت: - من با خودت راحت ترم داداش. پاشا گفت: - نمی تونم این هفته که باید مدام یاس و ببرم خرید بعدشم که دیگه میام دمبال یاس ببرمش خونه برات سرویس می گیرم امروزم که می خوام یاس و ببرم لباس عروس انتخاب کنه. فیروزه گفت: - خوب منم میام . پاشا گفت: - نیازی نیست خودم و یاس خرید ها رو انجام می دیم . و رو به من گفت: - میام دمبالت مراقب خودت باش خدانگهدار. خداحافظ ی گفتم و پاشا رفت. برگشتم و رو به فیروزه که از عصبانیت سرخ شده بود گفتم: - برای من خوراکی زیاد گرفته می خوای بهت بدم؟ با حرص نه ای گفت. منم شونه ای بالا انداختم و گفتم: - هر طور راحتی. کل مدرسه خبردار شده بود من ازدواج کردم! می گن یه حرف تو دهن دخترا نمی مونه یعنی همین! تا جایی که معلم ها هم بهم تبریک می گفتن و توصیه می کردن ازدواج کردم درس هامو یادم نره. ساعت 2 مدرسه تعطیل شد . داشتم وسایل مو جمع می کردم که فیروزه و دوستاش نگاهی بین هم رد و بدل کردن. عجیبه همیشه زود تر از همه می رفتن. تا راه افتادم سریع از در کلاس رفتن و خواستم برم بیرون یهو محکم درو بستن که خورد تو صورتم. جیغی از درد زدم و افتادم روی زمین. درد بدی توی بینی و پیشونی م پیچید. یه دستم به سرم بود و یه دستم به دماغ ام. از درد به خودم می پیچیدم و ناله می کردم. که مدیر و معاون با سرعت سمتم اومدن. فیروزه گفت: - ای وای چی شد الان به داداش می گم بیاد و سریع رفت. مدیر گفت: - ببینم چی شد. دستمو از صورت م برداشت و خون روی لباسای چکه کرد. از بینی م خون می یومد نکنه شکسته باشه؟
ازیاس پاشا سریع خودشو رسوند بهم و گفت: - چی شد کی این بلا رو سرت اورد خیلی درد داری؟ گریه نکن بریم بیمارستان. بلندم کرد و گفت: - بینی تو بگیر سمت بالا سر تو خم کن. دستمو گرفت تا نیفتم. کم کم دردم بهتر شد و فیروزه برای خود شرینی باهامون اومد. ولی من مطمعن بودم از عمد زده ولی حرفی نزدم. دکتر گفت فقط ظربه دیده و چیزی نیست. یه دست لباس پاشا برام از نزدیک ترین فروشگاه خرید و لباسامو توی نایلون انداخت تا ببرم خونه بشورم. و سمت بازار رفت. اینه امو از کیفم در اوردم و نگاهی به پیشونیم که یکم کبود شده بود انداختم و بینی م که سرخ بود. پاشا نگاهی بهم انداخت و دوباره به جلو نگاه کرد: - چیزی نیست نگران نباش خوب می شه. سری تکون دادم و به جلو خیره شده ام. حتا صندلی عقب نشسته بودم و فیروزه جلو بود. می دونستم همه این کار ها رو می کنه تا حرص منو در بیاره. ولی برام مهم نبود. اخم های پاشا در هم بود و نگاهی به فیروزه انداخت و پوفی کشید. از پنجره به بیرون نگاه کردم. یه پاساژ که کیپ تا کیپ موزون لباس عروس بود توی پارکینگ ماشین و پارک کرد. پیاده شدیم و پاشا خواست بیاد دستمو بگیره که فیروزه از بازو ش اویزون شد و شروع کرد باهاش حرف زدن و دمبآل خودش کشیدش. پاشا هم دمبالش راه افتاد. منم پشت سرشون با فاصله راه می رفتم. فیروزه تند تند راه می رفت و خودم خسته بودم و نا نداشتم بزار هر کاری می خوان بکنن. فیروزه انگار می خواست لباس عروس بپوشه و توی یکی از موزون ها بردش و راجب لباس عروس ها نظر می داد. انقدر با پاشا حرف زده بود و راجب لباس عروس ها نظر داده بود که پاشا کلا انگار منو یادش رفت. انگار فیروزه عروس بود. حتا لباس عروس هم انتخاب کرده بود! سمت پاشا رفتم و گفتم: - می خوام برم خونه می بری منو؟ سر بلند کرد و بلاخره دل از خواهرش کند و گفت: - تازه اومدیم اینا رو نگاه کنم. باشه ای گفتم و روی صندلی ها نشستم. واقعا نظر من براش مهم نبود؟ بغض بیخ گلوم نشست. چشام مدام پر و خالی می شد. نمی خواست از من نظری بپرسه؟ مگه من عروس ش نبودم؟ باشه! بلند شدم از موزون بیرون رفتم. یه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه. همه خونه ما بودن. سلام ی کردم و خواستم برم تو اتاقم که اقا بزرگ گفت: - دختر پاشا کجاست؟ مگه نرفتید لباس عروس ببنیید؟ با بغض ی که سعی در مهار کردن ش داشتم گفتم: - چرا با خواهر جان ش داره انتخاب می کنه الاناست که انتخاب هم کنه بخره بیاره. فقل در اتاقم که شکسته بود. وسایل و درس هامو برداشتم رفتم توی اتاق مهمان و درو قفل کردم می دونستم شکوندن یه قفل در براش کاری نداره. میزی که گوشه اتاق بود و پشت در گذاشتم و خودمو روی تخت انداختم و زدم زیر گریه! چقدر بدبخت بودم من! نه از خانواده شامس اوردم و نه از شوهر! تمام خیال بافی هام یه شبه بر باد فنا رفت.
ازیاس نمی دونم چقدر بود که گریه می کردم که صدای فیروزه تا اتاق من هم بوده بود! اره لباس عروس هم خریده بود! از عمد بلند بلند صحبت می کرد و از لباس عروس و سلیقه اش تعریف می داد. پاشا بلند بلند صدام می کرد تا رسید به طبقه بالا و تعریف می داد: - یاس کجایی بیا ببین چه لباس عروسی خریدم برات سلیقه فیروزه حرف نداره یاس کج.. از خشم و عصبانیت هیچی حالم نیست . میز و پرت کردم کنار که صدای بدی داد و درو باز کردم پاشت جلوی در بود با لباس عروس . همه با صدای میز بالا اومده بودن. با خشم تخت سینه اش کوبیدم و گفتم: - چی می گی هی یاس یاس کدوم یاس! مثلا عروس منم اره؟ کجام به عروس ها می خوره؟ دماغ و پیشونی کبودم که خواهر جونت از قبل هماهنگی می کنه لا دوستاش در و بزنه تو صورتم یا انتخاب لباس عروس؟ اصلا پرسیدی کدومو می خوای؟ لباس عروس و از دست ش کشیدم و طور هاشو تیکه تیکه کردم و گفتم: - مگه خواهرت و نبردی انتخاب کنه برو بده همون خواهرت بپوشه حالا هم گمشو . و درو کوبیدم. پشت در نشستم و هق هق ام توی اتاق پیچید. صدای فیروزه اومد: - قدر نمی دونه چقدر این دختر وحشیه! داد پاشا تن مو لرزوند: - خفه شو تو درو زدی تو صورت ش اره،؟ پس بگو خانوم که میل ش نمی کشید تا دم در بره امروز سمج چسبیده بود به من و انقدر ور زدی و زدی با حرفآت سر مو بردی مجبور شدم بخرم همش مقصر تویی گمشو از جلوی چشام نبینمت فیروزه. مامان پاشا گفت: - خوبه حالا به خاطر این دختره چرا داد می زنی سر دخترم؟ نگاه کن لباس عروس به این قشنگی ۷۰ ملیونی و چطور نابود کرد قدر نمی دونی دختره ی چش سفید . شدت اشک هام بیشتر شد . یعنی یکی تو زندگی من نیست هوای من و داشته باشه؟ خدایا می شه بغلم کنی ببریم پیش خودت! خدایا به جون خودت کفر نمی گم فقط خسته شدم از این همه بی محلی و بی اهمیتی!
ازیاس بلند شدم و روی تخت رفتم. دراز کشیدم تا یکم بخوابم. هم جسمم خسته بود و هم روحم. انقدر گریه کرده بودم چشام سوز می داد . خیلی زود خوابم برد. با صدای گوشیم که اذان می گفت چشم باز کردم. وقت ملاقات بود. چقدر دلم برای خدا تنگ شده بود و کلی حرف داشتم باهاش. بلند شدم و وضو گرفتم. سجاده امو پهن کردم و چادر سفید مو سرم کردم. بعد نماز کلی با خدا حرف زدم و درد و دل کردم. طبق معلوم ارامش به وجودم تزریق شده بود و ارامش خاصی پیدا کرده بودم. مهر رو بوسیدم و ذکر هامو گفتم. دو صفحه هم قران خوندم که صدا کردن های مامان بلند شد . می دونستم تا نرم پایین دست بردار نیست. چادر سفید مو پوشیدم و رفتم پایین. پاشا بلند شد و با دست گل و کادویی که گرفته بود جلوم اومد. خواست لب باز کنه که ازش رد شدم و روی مبل تک نفره نشستم . پاشا کنارم وایساد و گفت: - میای بیرون؟ کارت دارم. زل زدم توی چشم هاش و گفتم: - وقتی گفتم منو ببر خونه خسته ام مگه بردیم؟ منم الان جواب خودتو بهت می دم الان نشستم خسته ام بلند شم! گل و کادو رو گذاشت تو بغلم و گفت: - برا تو خریدم غروب هم می ریم هیچکس رو هم نمی بریم لباس عروس می خریم. کادو و گل رو انداختم پایین که گل شاخه شاخه افتاد رو زمین و تیکه طلایی هم که خریده بود از جعبه اش افتاد بیرون و گفتم: - اولا که من از طلا و گل رز بدم میاد! دوما که دیگه تصمیم ندارم لباس عروس بپوشم با همین چادر سفیدم میام مذهبی ترم هست. مادرش گفت: - چی؟ جلوی اون همه مهمون با این یه تیکه پارچه؟ کمر بستی ابروی ما رو ببری دختر؟ لب زدم: -ابروی ادم پیش خدا نره و گرنه بنده که چیزی نیست همینه که هست می خواید برید برای پسر تون یه دختر دیگه بگیرید. مادرش رو به پاشا گفت: - بفرما تحویل بگیر. پاشا گفت: - یاس من که گفتم می ریم هر کدوم تو دوست داشتی می گیریم. بی توجه گفتم: - دیشب گفتی رفتیم داخل بعد محرمیت هر جا خواستی می برمت نبردی این اولین قول ت که زوی زیرش وقتی داشتن صیغه رو می خوندن گفتم به جز حرف دوتامون نباید یه حرف کسی گوش کنی و وارد زندگی مون بشه نظر کسی بازم قول دادی ولی امروز به سلیقه خواهرت لباس عروس خریدی ولی تو روی قول هات نمی مونی منم دلیلی نمی بینم به حرف ت گوش کنم! از رو حرفمم بر نمی گردم من با همین چادر میام توی عروسی نمی خوای بفرما برو زن بگیر. پاشا گفت: - باشه با همین بیا اشکالی نداره پس بریم خونه ای که ساختم و ببینی وسیله بخری. لب زدم: - من توی اون قصرت نمیام باید بریم خونه ببینیم هر کدوم گفتم و خوب بود بخری وسلیه هم خودم می خوام انتخاب کنم همه هم جنس ایرانی! هیچ چیز خارجی توی دکور خونه نمی زارم همه باید شهدایی و مذهبی باشه! مامان گفت: - چی جنس ایرانی؟ به درد نمی خوره! شونه ای بالا انداختم و گفتم: - من حرف هامو زدم مامان. پاشا گفت: - ولی خونه خیلی بزرگ و قشنگه قصره! نگاهی بهش انداختم و گفتم: - چون قصره دارم می گم نه! ادم تجملاتی که زندگی کنه دچار لذت های دنیوی بشه اخرت ش از دست می ره . پاشا گفت: - باشه اینم قبول می ری اماده بشی بریم دمبال خونه؟
ازیاس سر تکون دادم و بلند شدم و خواستم برم که گفت: - حالا نمی شه اون طلا و گل و قبول کنی؟ خودشو مظلوم کرده بود. طبق معمول باز کوتاه اومدم و خم شدم گل و طلا رو برداشتم که لبخند زد. توی اتاقم برگشتم و اماده شدم پایین رفتم که بلند شد . بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم. اولین بنگاه ی که رفتیم گفت پول مو چقدره و پاشا گفت: - پول ‌ش مهم نیست فقط این چیزی که خانومم می گه باشه. بنگاه دار به من نگاه کرد و گفتم: - حیاط داشته باشه متوسط نه بزرگ ساده باشه و قشنگ سه خوابه باشه در و پنجره هاش از این طرح قدیمی ها شیشه های رنگی باشه حوز داشته باشه. بنگاه دار متعجب باشه ای گفت و به چند نفر زنگ زد. پاشا با تعجب گفت: - دقیقا این مدل خونه رو از کجا اوردی؟ با لبخند گفتم: - توی رمان عشق به یک شرط خوندم خونه ی ترانه و مهدی اینطور بود خیلی رمان قشنگ و خوبی بود و یه فرق با ما دارن فقط! پاشا ابرویی بالا انداخت و گفت: - چه فرقی؟ به خودمون اشاره کردم و گفتم: - توی رمان عشق به یک ‌شرط دختره مذهبی نبود و پولدار بود پسر ساده و مذهبی بود ولی اینجا من ساده ام و تو پولدار مذهبی نیستی! پاشا خنده ای کرد و گفت: - حتما پسره رو دختره از مذهبی بودن دراورد . نچی کردم و گفتم: - برعکس دختره رو مذهبی کرد پسره! پاشا گفت: - پس بیا یه شرطی! سر تکون دادم و گفتم: - چه شرطی؟ با شیطنت گفت: - هر کی حرفه هاشو به کار ببره یه سال که گذشت ببینیم من مذهبی می شم یا تو امروزی. قبول کردم که بنگاه دار گفت
ازیاس گفت: - پیدا کردم براتون اما توی محله ساده نشینه! همونه که خانوم می خواد . با لبخند گفتم: - همین خوبه! حتما مسجد باید نزدیکی ش باشه. سوار شدیم بریم خونه رو ببینیم. پشت سر ماشین بنگاه دار راه افتادیم. پاشا گفت: - اخه همه دخترا عاشق قصر ان تو چرا نیستی؟ سرمو به صندلی تکیه دادم و گفتم: - گفتم که من فرق دارم جواب این سوال رو هم صد دفعه دادم نمی خوام اسیر لذت های دنیا بشم! پاشا اومد اخرین ترفند خودشو به کار ببره: - خوب تو بیا ولی باید روی خودت کار کنی توی که توی سخت ترین شرایط هم قرار بگیری اسیر لذت های دنیا نشی! ابرویی بالا و انداختم و گفتم: - واسه چی خودمو اذیت کنم؟ برم خودمو وسط مرز گناه قرار بدم بگم گناه نمی کنم؟ خوب چکاریه نمی رم وسط مرز گناه این چه حرفیه! پاشا گفت: - چی بگم دیگه راست می گی . بعد از نیم ساعت رسیدیم. پیاده شدیم درش به رنگ آمیزی نیاز داشت. یه حس خوبی به این خونه داشتم. سمت در همسایه رفتم که بنگاه دار گفت: - خونه اینه! می دونمی گفتم و دوباره در زدم که یه خانوم چادری درو باز کرد.با لبخند سلام کردم و گفتم: - ما اومدیم این خونه رو ببینیم می خواستم ببینم قبل ما چه ادم هایی اینجا بودن؟ خانومه با لبخند گفت: - الهی عزیزم تازه عروسی! والا این خونه خیلی با برکت و خوبه! قبل شما یه خانواده شهید اینجا زندگی می کردن که چون پیر شدن رفتن پیش بچه هاشون عزیزکم. خداروشکری گفتم و خداحافظ ی کردم. بنگاه دار درو باز کرد و داخل رفتیم. با دیدن حیاط ش لبخندی زدم همون بود که می خواستم. ناخوداگاه خونه ی ترانه و مهدی که توی رمان عشق به یک شرط رو توی ذهنم مجسم کردم دقیقا همین جور بود. با ذوق داخل رفتم خیلی خاک خورده بود و معلوم بود چند ساله کسی اینجا نبوده! اما کاملا سالم بود و دستی به روش می کشیدم می شد عروسک! یه حوزه بزرگ داشت وسط حیاط و روبروی حوز 5 تا در با شیشه های رنگی. دوتا در اولی به روی هم باز می شد و پذیرایی بود. یه اشپزخونه و سه تا اتاق. پاشا گفت: - نگو که اینو دوست داری! با لبخند گفتم: - دقیقا همینو می خوام . دستی توی موهاش کشید و گفت: - ما کلی مهمون داریم اخه اینجا؟ کوچیک نیست؟ برگشتم سمت ش و گفتم: - اولا که گفتم مردم و نظر مردم مهم نیست باید نظر خدا رو اولویت گرفت بعدشم ما دو نفریم مگه چقدر جا می خوایم؟ پاشا گفت: - چی بگم دیگه برم سند بزنم تو رو هم برسونم خونه. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - نه برو سند بزن من اینجا رو تمیز کنم تو هم جارو و سطل و مواد شونه و شیلنگ و این چیزا بگیر بیا کمکم. دستشو تو هوا تکون داد و گفت: - عمرا کارگر می گیرم. معصوم نگاهش کردم و گفتم: - توروخدا نق نزن دیگه تنبل نباش کارگر بلد نیست خراب می کنه برو دیگه. یه دونه اروم زد تو سرم و گفت: - چیکارت کنم دیگه بمون تا برگردم. نیش مو باز کردم و سر تکون دادم و گفتم: - چشم زود بیا. با خنده گفت: - همیشه همین طور حرف گوش کن باش. پشت چشمی براش ناز کردم و تا رفتن چادر مو در اوردم و یه جا گذاشتم کثیف نشه!
ازیاس یه تشت کهنه بود که با شیر اب شستمش و بلند ش کردم بردم داخل . هر چی پلاستیک و اشغال بزرگ بود جمع کردم . توی حیاط هم چوب های شکسته رو جمع کردم و باغچه و حیاط و تمیز کردم. شیر اب توی حوز رو باز کردم تا یکم خیس بشه که پاشا رسید. سمت ش رفتم و گفتم: - بدو که کلی کار داریم. پاشا گفت: - اول پیتزا بخوریم گرسنمه تا راه نیوفتم کار نمی کنم. اب توی حوزه و بستم و روی چمن های حیاط که با اب قطره ای رشد می کردن و خشک نشده بودن نشستیم. پاشا گفت: - به نظر این خونه خونه می شه؟ سر تکون دادم و گفتم: - صد در صد. شروع کردیم به خوردن و خیلی زود بلند شدم که پاشا گفت: - بابا بیا غذا تو بخور کار ها فرار نمی کنن! شیلنگ و وصل کردم و گفتم: - سیرم خودت بخور. شونه ای بالا انداخت وگفت: - باشه پس اتفاقا سیر نشده بودم . و پیتزای منم برداشت خورد. کل داخل خونه رو خیس کردم و شستم. پاشا هم وایساده بود نگاهم می کرد و گفت: - خوب الان من چیکار کنم نمی زاری کمک کنم. اب و با طی اروم زدم و گفتم: - نخیر بلد نیستی نگاه کن اب و زدی به دیوار شما باید حیاط و کمکم بشوری. خونه که تمام شد . حیاط و دادم دست پاشا. نالان شلوار شو تا زانو ش زد بالا و گفت: - ای خدا من خسته ام. چپ چپی نگاهش کردم که گفت: - دارم تمیز می کنم دیگه. دست به کمر گفتم: - یالا زود. شیشه پاکن و پارچه رو برداشتم و شیشه ها رو برق انداختم. داخل تکمیل بود دیگه. بعد از دو ساعت اقا حیاط و تمیز کرد. افتاد رو چمن و ها و ناله می کرد. وسایل و جمع کردم و گفتم: - بریم خونه؟ نیم خیز شد و گفت: - خوب نریم دیگه خونه امون که هست می ریم پتو و قالی و و شام می گیریم میایم همین جا بری خونه چیکار؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - مگه تو خسته نبودی؟ خودشو زد کوچه علی چپ و گفت: - کی؟ من؟ نه؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: - اگه کلی وسایل بگیری برام که تا شب مشغول باشم و حوصله ام سر نره قبوله. یهو پاشد که قلبم ریخت وگفت: - حله بپوش بریم. بلند شدم و چادرمو سرم کردم و راه افتادیم. اول رفتیم فرش فروشی! از نمونه ها یه پالاز موکت سبز چمنی انتخاب کردم که پاشا مسخره ام می کرد و گفت: - من که می دونم تو خونه رو مسجد می کنی! منم می گفتم خوب می کنم. قالی ها هم یه ساده بی طرح و نقش سبز پررنگ گرفتم خیلی ست قشنگی می شد. پادری و این چیزا هم ست اون پررنگه برداشتم. پاشا هم گفت: - من نظر بدم شاهانه است خانومم که می خواد ساده زندگی کنه همون نظر ندم خودت بگیری بهتره. بعدش فرش و اینا رفتیم اینه و شمدون بخریم. به اینه و شمدون ها نگاه کردم. رو به پاشا گفتم: - خیلی زیاده انتخاب سخته برام این جا تو انتخاب کن. بشکنی زد و گفت: - حق ایراد گرفتن و نه اوردن نداری! سر تکون دادم و طبق معمول یه گرون خرید اما ساده و بی نظیر بود! وقتی دید راضی ام گفت: - ما اینیم دیگه. خندیدم و حساب کرد. بعدش رفتیم فروشگاه مذهبی. یه قران خوش خط و خودکار صوتی گرفتم و چند تا تابلو از عکس های سردار و شهدا مهر و تسبیح و جانمازی ست برای خودم و پاشا گرفتم. با کلی وسیله دیگه‌! سر راه یه ۲۰ دونه هم ماهی گرفتیم برای توی حوز. شام هم پاشا کوبیده گرفت و سمت خونه رفتیم. وسایل و بیشتر شو پاشا برد داخل و بقیه اش روهم من. فرش ها رو کارگر ها توی پذیرایی گذاشته بودن. وسایل و پلاستیک ها رو گوشه ای گذاشتیم و اول پالاز موکت های خونه رو گذاشتم و بعدش فرش کوچیک وسط شون رو و پادری و قالی که برای دم در حمام و اشپزخونه بود و یه تابلو فرش که طرح مسجد بود. پاشا میخ زد و وصل ش کرد بقیه میخ ها رو هم زد و روی فرش ها ولو شد و گرفت خابید. حسابی امروز ازش کار کشیده بودم. گذاشتم بخوابه و بقیه تابلو ها رو وصل کردم . چهارپایه رو اوردم و ساعت فانتزی مذهبی رو به دیوار چسبوندم. ماهی ها رو هم توی حوز انداختم و براشون غذا ریختم. کارم که تمام شد دوتا پتویی که فعلا خریده بودیم رو باز کردم و درو خونه رو بستم. یکی و انداختم روی پاشا . خودمم دیگه نا نداشتم ولی پذیرایی سرد بود توی اتاق رفتم و گرفتم خابیدم
به خاطر اینکه چند روزی یادم رفت براتون رمان بزارم اینسری کلی پارت براتون گذاشتم جبرانی 😉