هدایت شده از روزمرگی های من
سلام ایتایون 🏷🪄
ما اومدیم با یه تقدیمی پر جذب🏮
فقط کافیه عضو چنل های🧸
{جان فدا}
{توت فرنگی کوچولو}
{فرشته خانم ها}
{سربازان گمنام سید علی}
{فاطمه قلبم}
{آرزوی من}
{ماه کوچولو}
بشید🕯
و با شات از عضویت + شات از فور پیام بیاین پیوی 🎲
پیامو فور نداده باشید چنلتون رو نمی زارم🪓
فقط یک تگ مجازه🎗
منم میگم وایب چنلتون چه رنگیه؟ 🎨
تگدونی🗣 @Sanazzzl
چند نفر نمیاد تو کانالم 😉
تا آمار ۴۶۵ هرکس عضو شد بهش ۱۰ تا تم ایتا و ۱۰ تا زبان ایتا میدم ☺️
اگه ندادم لفت بده
@rozmaregi_sf
هدایت شده از خانومِ زینب
رضا پهلوی یک سوال را باید شفاف پاسخ بدهد:
«آیا تا کنون ایدهای داشتید که در اجرای آن خون جوانی ریخته نشود؟!»
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت41
ازیاس
پاشا نگاهی بهم کرد و گفت:
- جات راحته؟ صندلی و می خوای خم کنم؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه خوبم یکم خوراکی بگیر بستنی می خوام.
پاشا با چشای گرد شده گفت:
- توی این برف و بستنی؟
باز خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم.
پاشا با خنده گفت:
- باز خودشو مظلوم کرد!
پیش هایپر مارکت وایساد و رفت بخره.
نگاهم به اطراف بود که کسی زد به شیشه.
نگاه کردم مامان پاشا بود پس پشت سرمون بودن .
شیشه رو دادم پایین و سلام علیک کردم که بی مقدمه گفت:
- پسرم کجاست؟
نگاهمو به جلو دوختم و گفتم:
- رفته خوراکی بخره!
خیلی خب ی گفت و رفت توی هایپر مارکت.
بقیه هم رفتن و پاشا زود تر از همه اومد و خوراکی ها رو توی بغلم گذاشت و گفت:
- بستنی نداشت برات بستنی زمستونه خریدم اگه سر راه بستنی فروشی بود می خرم برات.
ممنون بلندی گفتم و برای خودم و خودش خوراکی باز کردم.
دستاشو بهم کوبید و گفت:
- راستی یه چیز خوشکل دارم.
گوشی شو به ظبط وصل کرد و یه مداحی گذاشت که خیلی متن ش خوشکل بود!
با ذوق نگاهش کردم و شروع کردم با مداحی خوندن که گفت:
- توهم که همه رو بلدی ماشاءالله.
خندیدم و سر تکون دادم که کسی زد تو شیشه و پاشا شیشه رو داد پایین و مامان ش گفت:
- کم کن صدای اینو مگه بابات مرده!
پاشا کم کرد و گفت:
- چه ربطی داره مامان کاری داشتی؟
مامان ش گفت:
- نه خواستم بگم اینو کم کنی ابرومونو بردی!
پاشا اخم کرد و گفت:
- بسه مامان سلیقه من به بقیه مربوط نیست برین سوار شین راه بیفتیم.
بعد هم دوباره زیاد کرد و شیشه رو داد بالا.
با لبخند زل زدم بهش و با نگاهم بهم نگاه کرد که گفتم:
- خیلی خوبه که داری خوب می شی.
دستمو توی دست ش گرفت و گفت:
- تو خوبی که من دارم خوب می شم! هنوز اولشه باید کمکم کنی! سوپرایز های دیگه ای هم دارم برات.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- عجب! مشتاق م بفهمم.
راه افتاد و گفت:
- یه موقعه اش چشم.
توی راه پیش یه رستوران وایسادیم شام بخوریم.
پیاده شدیم پاشا سمتم اومد و توی روم وایساد چادر مو درست کرد و گفت:
- موهات بیرون بود حالا خوبه!
دروغ چرا تو دلم قند می سابیدم.
وارد رستوران شدیم و گفتن همه دور هم بشینیم و روی تخت ستنی همه نشستن با کمک پاشا بالا رفتم و نشستم و رفا برای دوتامون سفارش بزنه.
نگاهی انداختم ساشا رو ندیدم کلا خبری ازش نداشتم.
رو به مامان ش گفتم:
- زن عمو ساشا کجاست؟
به جاش فیروزه گفت:
- اقا زده به سرش دوره های اموزش نظامیه که پلیس بشه!
ذوق زده گفتم:
-واقعا؟ یادم باشه حتما با پاشا بریم بهش سر بزنم کدوم پادگان نظامی افتاده؟
فیروزه ایشی کرد و گفت:
- اونم تورو دیده خل شده چه می دونم فکر کنم اراک بود.
سری تکون دادم و پاشا برگشت که مامان ش به کنارش اشاره کرد و گفت:
-بیا بشین پسرم خسته شدی.
پاشا کنارم نشست و گفت:
- باید بشینم پیش یاس مامان تازه زخم هاش خوب شده باید مراقب ش باشم.
مادرش نگاه گوشه چشمی بهم انداخت و چیزی نگفت.
فیروزه با نیشخند گفت:
- ولی زخم صورتت رفته انگار نه انگار داداشم یا کمربند زده!
نگاه مو به جلوم دوختم.
از عمد هی بحث کتک و کمربند و میاورد وسط منو و خورد کنه.
پاشا گفت:
- اره یه اشتباه یه غلط یه بی فکری کردم مدام هی بگو منو خورد کن .
همه از جواب پاشا شکه شدن!
فیروزه با بهت گفت:
- داداش! این چه حرفیه!
پاشا با عصبانیت گفت:
- چیه مگه دروغ می گم؟ یاس که کاری نکرده بود من احمق از رو بی فکری این بلا رو سرش اوردم فقط یه نفر دیگه این بحث و بیاره وسط خودم می دونم با اون طرف با همتونم.
همه ساکت شدن که پاشا گفت:
- عزیزم کتاب و نیاوردی؟
سر تکون دادم و از کیف م دراوردم دادم بهش و گفت:
-صفحه چند بودم؟دیشب تا کجا خوندی؟
لب زدم:
- تا150.
سری تکون داد و داد دستم و گفت:
- بیا بخون ادامه اشو لطفا تو که می خونی قشنگ تر می شه.
لبخندی زدم و شروع کردم به خوندن براش که ناهار رو اوردن.
کتاب رو برداشتم که دختر عمومون گفت:
- این کتابا چیه می خونید؟ مغز تونو شست و شو می ده!
پاشا گفت:
- اولا که من از شما نظری نخواستم دوما اگر هم نظر بخوام از یه ادم با فکر نظر می خوام مثل داداشم نه تویی که هیچی حالیت نیست و تو فازی!
دختره بهت زده به پاشا نگاه کرد و گفت:
- با منی؟ من تو فازم؟
پاشا به سر و شکل ش اشاره کرد و گفت:
- یه نگاه به خودت بنداز لباست که انقدر کوتاه و زشته که نمی شه نگات کرد اصلا! یعنی انقدر ادم و به گناه می ندازی ها یه عمر می خواد دوید تا این گناهه پاک بشه انقدر هم زنجیر به این لباسات وصله دور گردن یه سگ انقدر زنجیر نیست! صورتت هم که اصلا انقدر روش کار کردی ها واقعا ادم حالش بد می شه! .
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت42
ازیاس
خسته از راه و نشستن گفتم:
- پاشا بزن کنار یکم راه بریم از تهران تو خونه اومدیم این همه راه دوباره بریم توی یه خونه ی دیگه!
پاشا خیلی خسته بود و خواب ش می یومد و گفت:
- اره راست می گی منم یکم بخوابم خیلی خسته ام.
سر تکون دادم و زد کنار.
جا پهن کردیم و چادر زدیم بین درخت ها یه پتو که عقب بود و در اورد با بالشت دادم به پاشا که گرفت و گفت:
- دستت طلا .
انداخت روی زیرانداز و دراز کشید .
اخیشی گفت و رو به بهم گفت:
- مراقب باش زیاد هم دور نشی ها.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم.
هر کی یه طرف برای خودش مشغول عکس گرفتن شد.
همین جور قدم زنان جلو می رفتم و حواسم بود مسیر رو گم نکنم خیلی از سبزه و درخت ها خوشم می یومد و احساس تازگی خوبی بهم می داد.
هوا هم عالی بود فقط یکمی سرد بود.
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم از دید الانم پاشا و بقیه معلوم نبودن.
ولی مسیر و مطمعنن بلد بودم.
خواستم دوباره ادامه بدم حس کردم یه چیزی جلوم تکون خورد.
سریع نگاهمو به جلوم دوختم بوته های گل های خاردار جلوم داشت تکون می خورد اب دهنمو قورت دادم و چند قدم عقب عقب رفتم که یهو صدای پارس سگ اومد و جیغ بلندی کشیدم و فرار کردم.
نمی دونم حتا کدوم سمتی داشتم می دویدم فقط بلند بلند پاشا رو صدا می کردم و جیغ می کشیدم.
بعد مسافتی وایسادم و به پشت سرم ترسیده نگاه کردم.
چیزی نبود! یعنی گمم کردن سگ ها؟
نفس راحتی کشیدم و به اطراف نگاه کردم.
اینجا رو نمی شناختم حالا باید کدوم وری می رفتم؟
اب دهنمو قورت دادم و مستقیم رفتم اما هر چی می رفتم هوا سرد تر و مه بیشتر می شد!
انگار داشتم توی دل جنگل می رفتم اما هر بار که مسیر رو عوض می کردم همین می شد.
گوشی مو در اوردم به پاشا زنگ بزنم اما انتن صفر بود و اصلا خط کار نمی کرد!
کم مونده بود از ترس و سرما سکته کنم!
با صدای کسی اشک هام جاری شد و با جیغ برگشتم.
با دیدن هیبت ش گفتم حتما شیری چیزیه و و عقب رفتم سریع که پام رفت روی چادرم و خوردم زمین.
ترسیده نگاهمو به روبروم دوختم که دستای طرف بالا اومد و روبند پشمی شو برداشت خداروشکر ادم بود!
کل لباس هاش پشمی بود و خیلی چاق ش کرده بود!
یه تبر و تفنگ هم باهاش بود.
جلو اومد و تبر شو گذاشت زمین و گفت:
- عمو جون اینجا چیکار می کنی؟
اروم از جام بلند شدم و گفتم:
- من بچه نیستما بهم می گید عمو جون!
خنده ای کرد و گفت:
- باشه بابا جان اینجا چیکار می کنی؟
بغض کرده گفتم:
- گم شدم سگ دمبالم کرد گم شدم می تونید منو ببرید پیش شوهرم؟ حتما داره دمبالم می گرده سمت جاده.
سری تکون داد و گفت:
- کلبه ام همین جاست بریم چند تا تله بردارم تو رو هم بدم دست شوهرت .
سری تکون دادم و راه افتادیم.
ترسیده گفتم:
- به زور می بینم.
یه شال گرفت سمتم و گفت:
- بگیر تو صورتت بابا جان مریض نشی سرده!
گرفتن و جلوی صورتم گذاشتمش.
دستام از سرما سرخ شده بود.
به یه کلبه چوبی رسیدیم چند تا تله برداشت و رفت تو کلبه یه نون محلی با یه کاپشن پشمی بهم داد و گفت:
- بیا بابا جان بپوش!
نون و گرفتم و گاز زدم و کاپشن رو هم پوشیدم حسابی گرم بود.
تشکری کردم و تله ها رو کمک ش برداشتم رفت داخل چند تا وسایل بیاره دستی به تله زدم که یهو محکم برگشت و دستمو گرفت.
نون از دستم افتاد و جیغ کشیدم که سریع اومد بیرون.
با دیدن خون که از دستم سرازیر شد وحشت کردم.
سریع تله رو از دستم باز کرد و با یه پارچه محکم دستمو بست .
انقدر عمیق بود که می ترسیدم حتا نگاهش کنم.
یکم شیر بهم داد و گفت:
- بخور تو راه ضعف نکنی.
خوردم و بغض کرده گفتم:
- پاشا کلی دعوام می کنه دستمو ببینه که دیگه واویلا!
لب زد:
- نگران نباش دخترم باهاش صحبت می کنم اتفاقه باید بریم تا شب چیزی نمونده!
راست می گفت!
راه افتادیم و تند تند مسیر رو طی می کردیم.
کلی گرسنه ام شده بود و رمقی برام نمونده بود اما باید تحمل می کردم.
بلاخره بعد از نیم ساعت رسیدیم به جاده لبه جاده رو گرفتیم و مستقیم رفتیم که ماشین هامونو از دور دیدم جون گرفتم و با دست به این اقا نشون دادم.
صدای عربده های پاشا همه جا رو پر کرده بود مردم جمع شده بودن و دنبال من می گشتن!
اب دهنمو قورت دادم و بقیه رو کنار زدم و گفتم:
- برید کنار پاشا پاشا.
با شنیدن صدام بقیه رو کنار زد و با دیدنم انگار که باورش نشه محکم بغلم کرد طوری که واقعا دردم گرفته بود.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت43
ازیاس
بهت زده بهشون نگاه کردم و گفتم:
- من گم شدم این اقاهه نجاتم داد.
و بقیه کناد رفتن و همون مرده اومد جلو سلام کرد.
پاشا باهاش دست داد و کلی ازش تشکر کرد و اقاهه با خنده گفت:
- مراقب همسرت باش خیلی ترسوعه اگه تو جنگل می موند دست حیوونی هم نمی یوفتاد از ترس کارش تمام بود!
پاشا گفت:
- واقعا نمی دونم چجوری لطف تونو جبران کنم واقعا ممنونم لطف دارید عزیزید!
و اقاهه گفت:
- نگران دستت هم نباش دختر مرتب ضدعفونی کنی خوب می شه!
وای لو داده بود.
پاشا متعجب گفت:
- دستش؟ مگه دست ش چشه؟
لبخند الکی زدم و دستمو پشتم قایم کردم و گفتم:
- هیچی شوخی می کنن.
پاشا لب زد:
- دستتو بیار جلو ببینم.
نه ای گفتم و عقب رفتم.
بازمو گرفت کشیدم جلو و دستمو از پشت سرم اورد با دیدن انگشت مو پارچه دورش که کامل خونی بود چشاش گشاد شد.
اروم بازش کرد و با دیدن دوتا سوراخ عمیق توی انگشتم وا رفت.
می دونستم الان باز داد و بیداد می کنه و زود گفتم:
- به خدا تقصیر من نبود به خدا حواسم نبود عصبی نشی ها به خدا اومدم کمک اقا تله ها رو بلند کنم بعد من نمی دونستم این تله اماده است بهش دست زدم دستمو گرفت ولی زود به خدا از دستم درش اورد.
و ترسیده بهش نگاه کردم.
سعی کرد به خودش مسلط باشه یهو حمله کرد سمت فیروزه و پریسا و الناز که با جیغ جلوش وایسادم و با زور سعی کردم جلوشو بگیرم.
زدم زیر گریه که داد کشید:
- الان برا چی گریه می کنیییی؟ گریه می کنی اینا رو نزنم؟ همینا مقصرن که دستت اینطور شده!
بهش نگاه کردم و گفتم:
- باشه ولشون کن توروخدا بسه.
چرخی دور خودش زد و سرشو بین دستاش گرفت.
اوضاع زیاد خوب نبود و گفتم که بریم.
با اون مرده خداحافظ ی کردیم و پاشا بهش ادرس شرکت شو داد گفت حتما بیاد بهش مشتلق بده!
حرکت کردیم و دستمو با یه پارچه دیگه بستم و پاشا مدام هی دستمو میاورد بالا نگاهش می کردم یه اه کشید و دوباره همین طور.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت44
پاشا خواب ش می یومد و بعد منم که داشت دنبالم می گشت نشد بخوابه!
خمیازه دوباره ای کشید و گفت:
- واقعا خوابم میاد ولی هوا تاریکه نمی شه زد کنار هم!
با لبخند گفتم:
- به نظرت الان مرزبان ها و سرباز ها چه حسی دارن؟ اونا هم خستن خوابشون میاد ولی اگه مرزبان ها بخوابن ممکنه هر اتفاقی بیفته ما خیلی شهید از اونجا داریم .
پاشا توی فکر رفت و با مکث گفت:
- اره خوب خیلی سخته! من تاحالا بی خوابی نکشیدم می شه گفت تو پر قو بزرگ شدم!
سری تکون دادم و گفتم:
- ولی من زندگی شهدا رو بیشتر دوست دارم ادم اگر تجملاتی باشه وابسته می شه به مال دنیا هریس می شه! مال دنیا زمین گیرش می کنه! تازه حال فقرا هم نمی تونه درک کنه که بخواد به کسی کمک کنه! اون خونه عیون تو توی برج ملیاردی ادم و از خدا دور می کنه این خونه های ساده که بوی سادگی می دن خوبه!
پاشا گفت:
- میدونی هر کی جای تو بود دوست داشت توی بهترین وعضیت زندگی کنه هر روز یه تیپ بزنه !
سری تکون دادم و گفتم:
- می دونی رفته بودیم مشهد! اونجا برای ورود چادر می گفتن بزنید چادر زدم خیلی قشنگ شده بودم ولی خوب توی خانواده من چادر نبود یادم نداده بودن اصلا چادر چیه! کلاس ششم بودم! رفتم پیش یه حاج اقا اونجا بهش گفتم حاج اقا گفت جانم دخترم گفتم من چادر رو دوست دارم اما نمی دونم برای چی باید چادر بزنم اصلا چرا بزنم؟ گفت که دخترم اخرت می دونی چیه؟ باور داری؟ گفتم اره گفت شفاعت حضرت زهرا رو چی؟ گفتم اره می شناختم همه این چیزا رو بلد بودم خونده بودم اخه زیاد کتاب می خوندم بعد حاج اقا بهم گفت اگه چادر نزنی شبیهه مردمی! این مردم که شفاعتت نمی تونن بکنن ولی اگه چادر بزنی شبیهه حضرت زهرا می شی هر چی شباهت بیشتر شفاعت بیشتر منم قول دادم دیگه چادر مو در نیارم!
پاشا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- پس مخ ت از بچه گی کار می کرد من کلاس ششم فکر این بودم چجوری ترقه بندازم زیر پای معلم!
خنده ای کردم و گفتم:
- اره خیلی فضول بودی!
با خنده گفت:
- یادته یه بار بچه بودیم کوچیک بودی ۸ سالت بود من ۱۴ سالم علی رضا پسر عمو حمید زدت نزدت اشتباهی خورد بهت چقدر گریه کردی منم تا تونستم زدمش که از بینی ش خون اومد!
با بهت برگشتم سمت ش و گفتم:
- تو زده بودیش؟ پس چرا هر چی بهش گفتن کی زدت چیزی نگفت علی رضا؟
پاشا با شیطنت گفت:
- اره تو انباری گرفتم زدمش گفتم اگه بره بگه من زدمش هر روز تو مدرسه می زنمش!
ناباور نگاهش کردم و خندیدم:
- تو خیلی شری خیلی!
سر خم کرد و گفت:
- ما اینیم دیگه رو زنمون از بچگی حساس بودیم!
بلاخره رسیدیم و خواستم پیاده بشم که پاشا گفت:
- خوب سرگرمم کردی خواب نرم.
چشمکی زدم و درو باز کردم پیاده بشم که پاشد گفت:
- یاس.
برگشتم و گفتم:
- جانم؟
رو در ماشین خم شد و زل زد تو چشام با لحن خاص و قشنگی گفت:
- چادر خیلی بهت میاد خانوم..من.
و رفت وسایل و در بیاره.
با ذوق انگشت هامو توی هم گره زدم و نمی دونستم چیکار کنم!
امروز برای دومین بار از حجابم تعریف کرد!
پس مطالب و کتاب ها کار خودشو کرده بود!
خدایا شکرت.
پیاده شدم و خواستم کمک ش وسایل و ببرم که نزاشت و باهم داخل رفتیم.
روی مبل و صندلی ها نشستیم و پاشا دراز کشید سرشو گذاشت رو پام که خجالت کشیدم.
سرمو پایین انداختم و پاشا چشاشو بست و بی خیال گفت:
- شام چی بخوریم من که حسابی گرسنمه .
مامان ش گفت:
- خسته ای پاشو برو تو اتاقت بگیر بخواب این چه وعضیه !
پاشا گفت:
- راحتم یاس شام چی می خوری سفارش بدم؟
یکم فکر کردم و گفتم:
- ساندویچ بندری!
نمی دونم چرا هوس کرده بودم!
پاشا متعجب چشم باز کرد و گفت:
- بندری؟
سر تکون دادم و باشه ای گفت یکم خودشو بلند کرد گوشی شو در اورد و برای دوتامون سفارش داد.
بقیه هم هر کی از یه جا سفارش داد.
تقریبا همه با هم رسیدن.
میز وسط و چیدیم و همه نشستیم.
داشتم می رفتم غذاهامون که توی دیس چیده بودم و بیارم که با دیدن سهیلا که یه چیز زرد رنگ دستش بود جلو نرفتم و پشت دیوار قایم شدم و زود گوشی مو در اوردم فیلم گرفتم.
سریع بازش کرد و لای ساندویچ ها رو باز کرد و ریخت روشون و جلد اون پودر رو انداخت زیر کابینت.
الکی یعنی الان اومدم رفتم تو که طعنه ای بهم زد و رفت.
سریع خم شدم و کاغذ از زیر کابینت در اوردم و ساندویچ ها رو برداشتم رفتم نشستم پاشا برداشت که ازش گرفتم متعجب نگاهم کرد و جلد پودر رو توی دو تا دستام گرفتم و گفتم:
- این چه پریسا خانوم؟
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت45
خیلی عادی خودشو زد به اون راه گفت:
- من چه بدونم! تو و شوهرت امروز قفلی زدین رو من.
پاشا گفت:
- چی شده؟
مامان ش گفت:
- اگه گذاشتین شام بخورین.
لب زدم:
- نخیر بسه هر چی کوتاه اومدم پودر توی اینو ریختی توی ساندویچ های ما نمی خوای بگی این چیه؟
همه به ما نگاه کردن.
امیر داداشم گفت:
- کی گفته پریسا ریخته؟ مدرک داری؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- دارم خوب ش رو هم دارم.
و گوشی مو باز کردم و فیلم و نشون دادم.
پاشا نگاه بدی به پریسا انداخت و لای ساندویچ ها رو باز کرد و گفت:
- پودر معلومه یه بخش هایی ش هم اب شده تو ساندویچ!
اسم روی پودر رو سرچ کردم و چشام گشاد شد.
با بهت گفتم:
- ایجاد کننده مسمویت شدید دلدرد و حالت خمار و گیج کننده تا یک یا دو روز!برای خانوم های باردار هم سقط جنین داره.
با حرص نگاهم کرد که گفتم:
- دردت چیه؟ چیکارت کردم؟
چیزی نگفت ولی من دیگه تحمل نداشتم!
داد زدم:
- با توام پریسا دردت چیه؟
با خشم داد کشید:
- تو جای منو گرفتی توووو.
گیج گفتم:
- من جای چی تو رو گرفتم؟
اقا بزرگ زد روی میز و گفت:
- بسه بس کنید! پریسا برو تو اتاقت.
پریسا با خشم بلند شد بره که بلند شدم و بازوشو گرفتم و گفتم:
- نه بزار بگه بزار ببینم دردش چیه! نه درد همه اتون چیه!
هلم داد کنار پریسا که رو به پاشا گفتم
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سیدعلی بعد یه عمری،مسافر کرببلا شد🖤
#رهبر_شهیدم
چشمت به نامحرم میافتد،
اگر خوشت نیاید که مریضی!!
اما اگر خوشت آمد ، فوراً
چشمت را ببند وسرت را
پایین بینداز بگو:
یاخیرَحبیبوَمحبوب
یعنی (خدایا من تو را
میخواهم ، اینها چیه؟!
اینها دوست داشتنی نیستند!)🌱
_شیخ رجبعلی خیاط.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت46
- همین امشب باید معلوم بشه درد اینا با من چیه تو هم باید معلوم کنی.
پاشا گفت:
- هیچی نیست پریسا خودرگیری داره!
پریسا با خشم راه رفته رو برگشت و گفت:
- اره من خودرگیری داریم همه می دونیم اگه این نبود الان جای من بود پیش تو!
پاشا خنده عصبی کرد و گفت:
- چه خودتم تحویل می گیری اخه من از چی تو خوشم بیاد؟
جیغ زدم:
- یکی به من بگه چه خبررره!
پریسا یقعه امو توی دستش گرفت و داد کشید:
- می خوای بدونننی؟ باشه پس خوب گوش هاتو باز کن ...
اقا بزرگ داد زد:
- الان وقت ش نیست پریسا ساکت باش!
پریسا با خشم به من نگاه کرد و گفت:
- اتفاقا همین الان وقتشه! ببین دختر جون تو اصلا از رگ و ریشه ما نیستی اصلا از خاندان ما نیستی!
چشام گشاد شد پاشا بلند شد و پریسا رو هل داد کنار منو سمت خودش کشید با بهت گفتم:
- چی می گه پاشا!
پریسا داد زد:
- تو از خاندان ما نیستی از رگ و ریشه ما نیستی نمی دونم سر و کله ات از کدوم جهنمی پیدا شد و گرنه طبق رسم و رسوم من و پاشا باید ازدواج می کردیم نه تو!
پاشا برگشت و سمت پریسا رفت و گفت:
- دیگه داری زر می زنی کی اینا رو تو گوشت فرو کرده؟ بابات؟ مامانت؟ ببین این دختر از بچگی ش ور دل من بزرگ شده تمام زندگی منه هفت پشت غریبه هم باشه بازم جاش پیش منه! اگر یاس نمی یومد تو خانواده ما بازم من عفریته ای مثل تو رو نمی گرفتم اصلا می دونی چرا عاشق یاس شدم؟ چون رگ و ریشه شما رو نداره! چون مثل شما نیست!
سمت اقا بزرگ رفتم و گقتم:
- چی می گن اینا؟ بابا و مامان من کین؟
اقا بزرگ عصا شو زد زمین و گفت:
- همه ساکت!
همه ساکت شد و پاشا کنارم وایساد.
اقا بزرگ نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بهترین دوستم بود مرتضی!از بچه گی باهم بزرگ شدیم سربازی که رفتیم جدامون کردن یکی مون نگهبانی یکی مون کارای داخلی اون نگهبانی بود افتاده بود با چند تا مذهبی مذهبی شد خیلی تغیر کرد گفت می خواد بره تو نظام گفتم نه خطرناکه ما رو چه به نظام ول کن این چیزا رو قبول نکرد! چند ماه بعد سربازی قبول شده بود توی نـظام بخش اطلاعات یعنی معمور مخفی! هر چی گفتم نره گوشش بدهکار نبود یکم بین مون شکراب شد اما دوباره خوب شدیم و سعی کردین به سلیقه های هم احترام بزاریم سر سال نشده عاشق یه دختر چادری طلبه شد! انقدر رفت و اومد دختره رو گرفت! مادرت عین خودت سر سخت بود قبول نمی کرد اما مرتضی خوب بلد بود دل شو ببره! کارش خیلی خطرناک بود اگر کسی می فهمید کارش تمام بود!