eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
73 دنبال‌کننده
859 عکس
161 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
نور گوشی شو زد و اطراف چرخوند که هر دومون خشک شدیم. با تنی لرزون و وحشت زده به خودم نگاه کردم. دقیقا وسط چند تا جنازه افتاده بودم که به طرز فجیحی کشته شده بودن. تنم شروع به لرزیدن کرد و سام نیم خیز شد و کشیدتم سمت خودش و گفت‌: - چته جنازه است مگه بار اولته می بینی؟ نکنه فکر کرده من تو جنازه خونه کار می کنم که می گه بار اولته؟ با خشم لب زدم: - پس بار چندممه‌؟ با خشم گفت: - مگه تو رشته ات تجربی نیست؟ با صدای لرزون گفتم: - من داروسازی ام نه جنازه کشی! خیلی هوای محیط سرد بود و سام باز با در ور رفت ولی باز نشد. درش مثل گاوصندوق بود. نمی دونستم واقعا دیگه چه خاکی تو سرم بریزم سام جنازه ها رو با پاش هل داد کنار و دور تا دور اتاق رو برسی کرد با خشم گفتم: - دنبال چی می گیردی ؟ نکنه فکر کردی عین تو فیلم ها الان یه دریچه نجات پیدا می کنی؟ لب زد: - تو خفه شو باید یه راه خروج باشه مطمعنم. با تخصص خاصی دستشو به لبه های فلزی می زد منم که فهمیدم اخر عمرمه شروع کردم به اشهد خوندن. که چنان داد زد فکر کنم مرده ها هم زنده شدم وای خدا بچه ام افتاد مرگ چته. یه لگد زد که نوری افتاد توی اتاق و گفت: - بیا دیدی گفتم . از بین جنازه ها با ترس عبور کردم که با مسخرگی گفت: - نترس نمی خورنت. از دریچه عبور کرد و منم رفتم بیرون. وای خدا گرما داشتم یخ می زدم با مرگ فاصله نداشتیم. دو قدم نرفته بودیم که همون دریچه از جا بلند شد و چرخید سمت دریا و به پایین خم شد و در جلویی کامل وا شد و هر چی جنازه بود افتاد توی اب. یعنی اگر 1 دقیقه دیگه ی ما دیر می یومدیم بیرون جامون ته دریا بود و خوراک کوصه و نهنگ بودیم. اب دهنمو قورت دادم سریع با سام راه افتادیم. دوباره برگشتیم طبقه اول. تا دیدم سام جلوتر از منه سریع عقب عقب اومدم و از دستش فرار کردم. باید مواد ها رو پیدا می کردم قبل از اینکه دست اونا بهش برسه. توی این کشتی راه می رفتی هم باید می ترسیدی از نگاه ها. اینجا نه کسی خدا رو می شناخت نه انسانیت. همه دنبآل اون مواد بودن تا زندگی خودشونو از این رو به اون رو کنن. همین ادم های کوتاه فکر دنیا پرست بودن که زمین قشنگ خدا رو به این حال و روز انداختن. رسیدم به همون سه تا پله که با سام اول اومده بودیم. بهتر بود اول اینجا رو برگردم. تا نگاهم به در فلزی افتاد اب دهنمو سخت قورت دادم و سریع وارد اتاق جفتی شدم کسی نبود سر گوشی اب دادم توی اتاق اما چیز مشکوکی نبود. از اتاق بیرون اومدم که از چند نفر از اون اتاق های انتها بیرون اومدن و با دیدن من یکی داد زد: - قربان جاسوس. فرار و به قرار ترجیح دادم و با وحشت شروع کردم به دویدن
سریع پله ها رو بالا رفتم که محکم خوردم به کسی. سر بلند کردم دیدم سامه. بهت زده نگاهم کرد و گفت: - جا بودی بود بیا بیینم. و بازمو کشید دو قدم نرفتیم اخی گفت و بیهوش دراز به دراز افتاد. برگشتم افراد همون ادمه بودن که رفته بودم تو اتاقشون. اب دهنمو قورت دادم قطعا نمی تونستم فرار کنم و عین بچه خوب وایسادم سر جام. ادم ش سمتم اومد بدون ذره ای ملایمت گردن مو بین دستش گرفت و سمت پله ها رفت. جیغ کشیدم: - اییی گردمم توروخدا اییی. رو پله ها پرتم که که محکم افتادم زمین و با وحشت دستامو ظربدری روی شکمم گذاشتم تا بچه ام چیزی ش نشه و ملق خوران تن و بدن م به پله ها کوبیده می شد و افتادم پایین. از درد به خودم پیچیدم و سعی کردم بشینم که با همون با قدم های محکم اومد سمتم و گردن مو گرفت و کشون کشون توی همون اتاق نحس که ای کاش پا توش نمی زاشتم بردتم و پرتم کرد وسط سالن که مطمعنم زانوم زخم شد. تیر خفیفی دلم کشید و ناله ای کردم. پای کسی زیر چونه ام اومد و با نوک کفش ش سرمو بلند کرد و گفت: - بی مقدمه می رم سر اصل مطلب با هر جواب سربالایی که بهم بدی یه لگد بهت می زنم که یه سر بری اون دنیا و برگردی فهمیدی؟ سری تکون دادم که گفت: - از طرف کی معمور به جاسوسی شدی؟ لب زدم: - هیچکس فرار کرد... لگد محکمی به ساق پام زد که جیغ بلندی کشیدم و بلند گریه کردم. پاشو روی قفسه سینه ام گذاشت و فشار داد انگار زور نفس می کشیدم پوزخندی به حالم زد باید یه کاری می کرد با ناله گفتم: - از..طر.ف جمال چنگالی. متعجب شد پاشو برداشت و رو به بادیگارد هاش گفت: - جمال چنگالی دیگه کیه؟ هر چی خره جمع کردن توی این خراب شده این چنگالی اون فیلی نعش اینو بندازین یه جایی. بادیگارد ش سمتم اومد و دستمو محکم کشید و خمیده از جا بلند شدم یه در از اون ور اتاق وا کرد و وارد محوطه پشت کشتی شدیم کسی اینجا نبود. نگاهی به اطراف انداخت و در انبارکی رو وا کرد و نگاهی انداخت. بشکه های نفت کشتی بود. پرتم کرد داخل و با خودش گفت: - این نفت ها برای چیه؟ احمق ها. و درو بست و تا خواست قفل ش کنه گوشیش زنگ خورد و کلا یادش رفت و رفت. سرفه ای کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم. خدایا با این جسم داغونم حالا چطور اون مواد ها رو پیدا کنم،؟ توی کشتی که نمی تونم تو قدم راه برم هر گروهی منو می گیره ضعیف تر از خودش گیر اورده و فقط می زنه! هقی از گریه زدم و ناله کردم و گفتم: - من نمی تونم مثل بابام باشم اون قوی بود محلول درست کرد اما من چی! ضعیف! ای کاش پاشا اینجا بود بدون اون هیچی نیستم هیچی! به شدت تشنه ام بود اول خواستم با خودم لج کنم و نخورم
اما اون طفل معصومی که توی شکمم بود چی؟ چی کشیدی مامان جون از اول بسم الله که فقط مشت و لگد نثارت شد. دستمو به بشکه گرفتم تا بلند شم اما اون چپ شد و ریخت. ترسیده منتظر بودم نفت یا اب ازش بریزه بیرون که با بهت دیدم بسته های مواد بسته بندی شده از بشکه ها ریخت بیرون . چشامو باز و بسته کردم ببینم درست می بینم یا نه! باورم نمی شه اونا رو توی بشکه های نفت جاسازی کرده بودن که حتا به عقل جن هم نمی رسید اونم توی اخر کشتی درحالی که همه داشتن داخل کشتی رو می گشتن! توی این انباری اونم نه مخفی درست توی این بشکه هایی که تا درو باز می کردی جلو روت بود و به عقل جن هم نمی رسید. حالا باید کار رو تمام می کردم. انگار خدا صدامو شنیده بود. قربونت برم خدا. به سختی بلند شدم و از اتاقک زدم بیرون اگر اینا رو اتیش بزنم خودم چطوری فرار کنم؟ به بدنه کشتی نگاه کردم که دور تا دورش از کشتی های کوچیک بود لبخندی زدم و سریع خم شدم روی بدنه کشتی و یکی از مشعل هاییرکه دور تا دور کشتی روشن بود رو برداشتم چون دیگه هوا داشت تاریک می شد. یه لحضه نزدیک بود خودم پرت بشم تو دریا. اروم جلو رفتم و مشعل رو برداشتم و پایین اومدم وارد اتاق شدم سر همه ی بشکه ها رو برداشتم تند تند مشعل رو روی همه می گرفتم تا روشون اتیش می گرفت می رفتم سراغ بعدی. وقتی همه بشکه ها اتیش گرفته بودن دود کل اتاق و پر کرده بود و داشتم می مردم از خفگی. سریع از اتاق بیرون اومدم و با قفل مونده توی در در رو قفل کردم و از بالای در مشعل و انداختم داخل. وقت نداشتم دود زود همه رو خبردار ماجرا می کرد. از بدنه کشتی اویزون شدم و با بندی که به قایق کوچیک وصل بود پایین رفتم و توی کشتی افتادم. خدایا حالا چطور باهاش کار کنم؟ چطور حرکت می کنه! یاد فیلم یوسف پیامبر افتادم که زلیخا وقتی با اون قایق ش رفت توی دریای نیل چطور خدمه اش پارو می زدن همون جا که یه مروارید پیدا کرد و بردش برای یوسف. بند رو از قایق جدا کردم و همون طور پارو ها رو گرفتم و زدم که کشتی حرکت کرد اما عقب عقب می رفت! این دفعه درست زدم و حرکت کرد. از ترس تند تند پارو می زدم و ۱۵ دقیقه نشد ولوله افتاد توی کشتی .
با سوختن مواد ها و دود و بوی مواد همه فهمیده بودن چه اتفاقی افتاده. نیم ساعتی بود داشتم پارو می زدم و این دریا و وسعت ش واقعا ترسناک بود. هر لحضه فکر می کردم الان یه الاکاندا یا کوسه یا نهنگ یا تمساح از اب در میاد می خورتم. از ترس و تاریکی شب که هر لحضه بیشتر می شد زدم زیر گریه. درد بدنم به خاطر اون لگد ها یه طرف ترس م یه ور دیگه و تمام نشدن از دریا هم یه طرف! فقط بی جون پارو می زدم . پاشا وقتی لگد های اون مردک رو دیدم که چطور پاشو گذاشته بود روی سینه یاس و ازش اعتراف می خواست کنترل مو از دست دادم و چراغ روی میز و برداشتم محکم پرت کردم سمت دیوار که خورد شد. ساشا و بقیه به زور نگهم داشتن و روی تخت نشوندم دستامو جلوی صورتم گرفتم تا نبینم چطور عزیز ترین کسم اینجور غریب گیر یه مشت از خدا بی خبر افتاده بود و داشت اش و لاش می شد! خدایا چرا نسل این انسان ها رو منقرض نمی کنی؟ از کی تاحالا ادما انقدر هریس شدن؟ انق راحت می زنن می برن می کشن! اون فقط یه دختر 17 ساله است نمی بینن؟ یهو سرهنگ گفت: - وای نه فکر کنم پاشو زده روی ردیاب کار نمی کنه از کار افتاده ردیاب کار نمی کنه فکر کنم با فشار پاش خراب شده وای. وحشت زده ز جا پریدم و با دیدن تصویر سیاه وحشت کردم. نه نه نه نه خدایا نه این کارو نکن با من! با سریع ترین روش ممکن با پلیس دریایی رفتیم سمت کشتی همه اماده بودیم اما وقتی رسیدیم کم مونده بود سکته کنم! دو زانو کف قایق افتادم. کشتی کاملا سوخته بود و داشت غرق می شد. یاس.... یاس من کجاست؟ یعنی یاس من سوخته؟ نه نه نه امکان نداره. می خواستم به دریا بزنم همه جودم توی این کشتی بود عزیزترین فرد زندگیم عشقم همه دنیام مادر بچه ام توی این کشتی بود! به زور نگهم داشته بودن و وقتی حریفم نشدن به امپول ارامبخش هم تزریق کردن و دیگه چیزی نفهمیدم! یک هفته بعد
چشم که باز کردم نور سفید چشمو زد. اخمی کردم که صدای پرستار اومد: - جانم خوشکل خانوم بیدار شدی؟ چشم باز کردم و بهش نگاه کردم. چهره مهربونی داشت لبخندی زدم و گفتم: - سلام پاشا کجاست؟ دو تا دیگه پرستار دورم جمع شدن و یکی شون گفت: - ای جانم خوبی؟ پاشا کیه گلم؟ ما اومدیم لب ساحل قدیم بزنیم تو رو افتاده کنار ساحل پیدا کردیم انگار دریا اورده بودت نفس نمی کشیدی انقدر روی سینه ات فشار اوردیم تا اب بالا اوردی و یک هفته است بیهوشی خوشکل خانوم چقدر هم که نازی! مامان کوچولو هم که هستی! سری تکون دادم و گفتم: - ممنونم ازتون واقعا می شه به من یه گوشی بدید؟ دختره گوشی شو از جیب ش دراورد و گرفت سمتم شماره پاشا رو گرفتم که صدای داد ش توی گوشم پیچید و باعث شد بغض کنم: - چتههههههه روووهام چی از جوووووووونم می خوایییین بابا تمام زندگییییییمو گم کردم بزارییییین به حال خودم رههههههها باشم ول..و صدای گریه های مردونه اش می یومد. با بغض زمزمه کردم: - پاشا ...عزیزم.. و هق هق کردم صداش قطع شد یهو صدا گوش مو کر کرد: - یاس... صداش می لرزید: - یا..س دور..ت بگردم ...خوبی؟کج..ایی؟ هق هق کردم و نتونستم جواب شو بدم پرستار ازم گوشی رو گرفت و باهاش صحبت کرد و اون یکی داشت باهام حرف می زد ارومم کنه. پرستار گوشی رو گرفت سمتم و گفت: - عزیزم همسرت می خواد باهات صحبت کنه نگرانته. گوشی رو کنار گوشم نگه داشت و پاشا گفت: - یاس قلبم زندگیم خانومی می شنوی صدامو؟ لب زدم: - اره..توروخدا بیا. لب زد: - میام میام یه ساعت دیگه پیشتم بخواب استراحت کن دارم میام. و گوشی رو پرستار برداشت و پاشا گفت از جفتم تکون نخورن. تا وقتی که پاشا بیاد پرستار ها سه تاشون کنارم موندن. بعد یک ساعت و نیم در اتاق به شدت باز شد و پاشا داخل اومد. با دیدن ش چشام تر شد و که سریع سمتم اومد و محکم بغلم کرد و بوسه ای روی پیشونیم کاشت و همون طور که بغلم کرده بود گریه می کرد و اشک هاش روی شونه می ریخت و با هر اشک ش انگار اتیشم می زد! بغض کرده گفتم:. - پاشا می گن من مرده بودم این پرستار ها من و بچه امونو برگردوندن. پاشا برگشت و نگاه قدردانی بهشون انداخت و گفت: - واقعا بهتون مدیون ام هر کاری بخواید براتون می کنم . پرستار با لبخند گفت: - والا ما رفته بودیم هوا خوری خانومتون کنار ساحل افتاده بود و قلب ش نمی زد فشار به سینه اشون اوردیم اب و دادن بیرون بهوش اومدن و با طپش قلب ش بچه ام زنده شد که واقعا زنده و سالم بودن بچه کار ما نیست و دست الله ست و معجزه است!
بابت اینکه چند وقتی بود که رمان رو نذاشته بودم بسیار معذرت میخوام.... ولی به خاطر این تاخیرم براتون 10 پارت از رمان رو فرستادم برید کیف کنید 😊✨
از فردا طبق روال عادی گذاشتن رمان ها پیش میره ❤️‍🔥
به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا (ع) آمد خدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذیقعده که آمد بهترین بنده، رضا آمد، رضا آمد ولادت امام رضا (ع) مبارک باد🌷🤍
بریم هیئت و میلاد امام رضا (ع) رو جشن بگیریم 🦋🌱
هدایت شده از 🖤خآنومِ‌ میم🖤
‌به نظرم یا باید درس وجود میداشت یا سریال. واقعا تو دنیایی که سریال هست نمیشه درس خوند🤦🏻‍♀😁