1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط با همین مواد کابین هات برق میوفته
⤹༢ 🦠✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیر شکلات خونگی😋
مواد لازم :
شکلات ۱۰۰ گرم
پودر کاکائو یک ق چ
شیر داغ ۱ لیوان
⤹༢ 🍫☕️
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ساعت ۱ شب بود. از تشنگی بلند شدم تا برم آب بخورم که صدای پچپچ دو نفر رو شنیدم. دایی و خاله بودن.
دایی: «هر جور شده باید برم باهاشون حرف بزنم. وقت کمه پروانه، وقت خیلی کمه.»
دیگه گوشام چیزی نمیشنید. فقط حرفای دایی تو سرم میپیچید: وقت کمه... رضایت نمیدن... دیه نمیخوان... قصاص میخوان.
تشنگی از یادم رفت و برگشتم اتاقم. خیلی فکر کردم و فقط به یه نتیجه رسیدم.
فردا باید باهاشون حرف میزدم.
دایی منو نمیبرد و من اصلاً محل زندگیشونم نمیدونستم کجاست. اما فردا هر جوری شده با خانوادهٔ سپهر تاج حرف میزنم.
صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و زنگ زدم آژانس و یه ماشین گرفتم. دایی هنوز از خواب بیدار نشده بود. فوری از خونه بیرون اومدم و منتظر ماشین موندم. ماشین ۵ دقیقه بعد اومد.
فوری سوار شدم و از راننده خواستم یه کم جلوتر منتظر وایسه. تقریباً یه ساعتی منتظر موندیم تا دایی از خونه اومد بیرون.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
369.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسمهای جدیدشون رو یاد بگیرید
رفتید خرید بلد باشید
⤹༢ 🧡🧡
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سختترین لکهها رو پاک کن!
⤹༢ 🦠
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دایی: «هر جور شده باید برم باهاشون حرف بزنم. وقت کمه پروانه، وقت خیلی کمه.» دیگه گوشام چیزی نمیشن
به راننده گفتم: «این آقایی رو که از اون خونه دراومد بیرون رو میبینی؟ این آقا هر جا رفت تعقیبش کن. فقط نمیخوام مارو ببینه، یه کم با فاصله تعقیب کن.»
راننده برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد: «بله؟؟»
«چیزی گفتم که نامفهوم بود؟؟»
راننده: «نامفهوم که نه، اما... خانم، بیخیال. من مأل این حرفا نیستم. زنگ بزن یکی دیگه، من حوصلهٔ دزد و پلیس بازی رو ندارم.»
«آقا، دزد و پلیس بازی چیه؟؟ شما فقط قراره اون ماشین رو تعقیب کنی و منم به خاطرش دو برابر اون پولی رو که صحبت کرده بودم رو میدم.»
راننده: «دو برابر؟؟»
«بله. حالا هم تا قبل از این که اون آقا رو گم کنیم، راه بیوفتین.»
دایی تازه راه افتاده بود و خیلی ازمون دور نشده بود.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
803.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل از خرید وسایل برقیت این پست رو ببین
⤹༢ 🔌
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
320.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هم همیشه از تمیز کردن ماهی فراری بودی؟!
وقتشه یاد بگیری مثل حرفهایها انجامش بدی!
⤹༢ 🐟
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
به راننده گفتم: «این آقایی رو که از اون خونه دراومد بیرون رو میبینی؟ این آقا هر جا رفت تعقیبش کن. ف
دلشوره خیلی بدی داشتم. یعنی چی میشد؟ دایی میتونست راضیشون کنه؟؟
دایی بعد از ۱ ساعت وایساد. خونه تو یکی از منطقههای بالای شهر کرج بود. از ماشین پیاده شدم و پول راننده رو حساب کردم و راننده رفت. مردک عوضی تا اسم پول اومد، همه چی یادش رفت.
پشت یکی از درختا رفتم و صبر کردم ببینم چی میشه.
دایی جلوی در ویلاشون وایساده بود و با یه مرده صحبت میکرد.
بعد چند دقیقه مرده شروع کرد با تلفن صحبت کردن و بعد قطع کرد. نمیدونم به دایی چی گفت که دایی یه دفعه عصبانی شد.
دایی: «یعنی چی؟؟ چه آدم نفهمیه! میگم میخوام باهاش حرف بزنم. وقت نداره یعنی چی؟»
بعد به سمت در رفت و گفت: «واکن ببینم این در بیصاحب شده رو.»
مرد: «آقا، ما رو وادار به زور نکنین. خواهش میکنم برین کنار.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سمت راست رژیم، سمت چپ خوشگذرونی!
⤹༢ 🥣
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه تا حالا به رنگ خون پریودت دقت نکردی
وقتشه بدونی رنگش میتونه کلی چیز بهمون بگه!
⤹༢ 🩸
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دلشوره خیلی بدی داشتم. یعنی چی میشد؟ دایی میتونست راضیشون کنه؟؟ دایی بعد از ۱ ساعت وایساد. خونه
دایی و مرده دوباره شروع کردن به صحبت کردن و بعد از تموم شدن حرفاشون، دایی ناامید به سمت ماشینش رفت و سوار شد. بعد از ۵ دقیقه حرکت کرد و رفت.
حالا نوبت من بود که برم تو، اما منم راه نمیدادن. پس نباید به عنوان یکی از اعضای خانوادهٔ خودم وارد میشدم.
فقط خدا کنه نقشهای که کشیده بودم جواب بده.
رفتم جلو و رو به روی گیت نگهبانی ایستادم. رو به یکی از مردها گفتم: «سلام، روز بخیر. میخواستم برم داخل.»
مرده پوزخندی زد و گفت: «به چه عنوان؟ برای چی؟؟؟»
خدایا خودت کمکم کن.
گفتم: «اینجا برای کار اومده بودم. یکی از آشناهامون اینجا کار میکنه، قرار شده منم اینجا کار کنم. گفتن که هماهنگ شده.»
مرده با تعجب پرسید: «هماهنگ شده؟؟ با کی؟؟ من به یاد ندارم.»
تمام جونم میلرزید.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026