eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.4هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوای عطر قرمه سبزیت هفت تا خونه اونورتر بره پس سیوش کن و تا آخر ببین😎 شوید، نعنا شنبلیله خشک رب گوجه فرنگی آب نارنج رب انار ⤹༢ 🍲 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
منصور دوباره دستم رو کشید. منصور: «راه بیوفت ببینم، تو اجازه‌ی صحبت کردن با ارباب رو نداری.» ول کن
پسره با لحنی تند و عصبی گفت: «بچه جون، تو وقتی حتی نمیدونی سپهر تاج کیه، برای چی میای باهاش صحبت کنی؟ و عمارت منو بهم بزنی و وقت منو هم بگیری؟ هااااا!» آخرین حرف‌هاش رو با صدای بلند گفت، نه، با داد کشیدن. من با تته‌پته و ترس گفتم: «من واقعاً از شما عذر خواهی میکنم، اما باور کنین که باید با آقای سپهر تاج صحبت کنم.» خدمتکاری که کنارم ایستاده بود، آروم گفت: «هوی دختره! بجز ارباب که جلوت وایساده، سپهر تاج دیگه‌ای نیست اینجا.» دهنم یک متر بازتر موند... وایی! این پسره رو می‌گفت! این پسره که الان فهمیده بودم همون سپهر تاجه. پسره گفت: «بنال دیگه! بهم برخورد، حتی حرف زدن هم بلد نبود.» اما الان وقت زبون‌درازی نبود. من باید از این مرد رضایت می‌گرفتم. «... خیلی ببخشید آقای سپهر تاج که مزاحمتون شدم، اما من بخاطر... بخاطر...» سپهر تاج گفت: «هر وقت لکنت زبونت خوب شد، اون وقت بیا برای حرف زدن، جوجه. البته اگه راهت دادن.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
483.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترفندهای کدبانویی که باید بلد باشی ⤹༢ 🧡 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه گل‌هایی خونت رو شیک میکنه؟! ⤹༢ 🪴🪴 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
پسره با لحنی تند و عصبی گفت: «بچه جون، تو وقتی حتی نمیدونی سپهر تاج کیه، برای چی میای باهاش صحبت کنی
این حرف رو زد و پشتش رو به من کرد و از پله‌هایی که وسط سالن بود، شروع کرد به بالا رفتن. «آقای سپهر تاج، خواهش میکنم به حرف‌هام گوش کنین. من سوگل پناهی هستم، دختر حمید پناهی.» روی پله‌ها ایستاد و برگشت سمت من و برزخی نگاهم کرد. نگاهش لرز به تنم انداخت. یخ کردم. ترس تمام وجودم رو گرفت. تو دادگاه هم همین نگاه رو به ما کرد. یاد حرفم به فرزاد افتاد که گفته بودم ترسناکه. سپهر تاج با داد گفت: «مگه به مادرت نگفتم دیگه این ورا پیداتون نشه؟ مگه نگفتم نه دیه می‌خوام، نه رضایت می‌دم؟ حالا هم گمشو بیرون تا از خونه پرتت نکردم بیرون!» «... آقای سپهر تاج، خواهش میکنم ک...» با فریاد گفت: سپهر تاج: «می‌گم نه!» «آخه شما به حرف‌های من گوش هم نمی‌دین...» سپهر تاج: «تو در حدی نیستی که به اراجیفت گوش بدم.» صدای زنی توجهم را به پشت سرم جلب کرد. زن: «اینجا چه خبره؟؟» به سمتش برگشتم که با تعجب نگاهم کرد، حتی پلک هم نمی‌زد. و بعد رو کرد به سپهر تاج و گفت: زن: «این کیه؟؟» سپهر تاج: «دختر همون مرتیکه.» زن: «مرتیکه کیه؟؟» سپهر تاج: «همون قاتل شهرام.» «... شما بذار من توضیح بدم...» زن تو این مدت زل زده بود به من و داشت نگاهم می‌کرد. سپهر تاج: «یا می‌ری یا پرتت.» زن: «سالار جان عمه، صبر کن.» همون زن میانسال بود که روز دادگاه با کلی غرور وارد سالن شده بود. همون زن بود، الانم کلی غرور داشت. سپهر تاج: «ملوک‌السلطنه.» ملوک‌السلطنه: «سالار، می‌خوام باهات صحبت کنم.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب ترفندی بودااا مثل آب خوردن خط چشم بکش ⤹༢ 🧴🧴 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترفند بستن بند کتونی ⤹༢ 👟 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
این حرف رو زد و پشتش رو به من کرد و از پله‌هایی که وسط سالن بود، شروع کرد به بالا رفتن. «آقای سپهر
سپهر تاج: «باشه.» و بعد رو کرد به من و گفت: سپهر تاج: «تو که هنوز اینجایی؟ مگه نگفتم گمشو بیرون؟» ملوک‌السلطنه: «می‌خوام راجع به پدر همین دختره باهات صحبت کنم.» سالار با چشم‌غره‌ای به سمت ملوک‌السلطنه برگشت که من اشهدمو خوندم. سپهر تاج: «ما همه حرف‌هامون رو زدیم.» ملوک‌السلطنه: «ارباب سالار، می‌خوام باهاتون صحبت کنم.» ملوک‌السلطنه به سمت من برگشت و گفت: ملوک‌السلطنه: «تو هم همین جا منتظر باش.» این پسره‌؟! خدایا اینا کی بودن؟ زنه هم سن مامان‌س، اما بهش می‌گه «ارباب»! اصلاً ارباب یعنی چی؟؟؟ مگه این ارباب و ارباب‌بازی‌ها مال دوره رضاشاه نبود؟؟ مگه دوره‌شون تموم نشده؟؟ پس اینا چی می‌گن هی ارباب ارباب می‌کردن؟ با صدای یکی از خدمتکارها به سمتش برگشتم. خدمتکار: «خانم.» «بله؟» خدمتکار: «نشنیدین خان بزرگ دستور دادن که بشینین تا برگردن؟ پس لطف کنین بشینین.» با بهت روی یکی از مبل‌ها نشستم. اینجا دیگه کجاس؟؟؟ خدمتکار: «چی میل دارین؟» «هیچی.» تو دلم خدا خدا می‌کردم که این کوه غرور، «ارباب سالار»، از خر شیطون پیاده بشه و رضایت بده. یعنی چی بهم می‌گفتن؟ چرا یک ساعته رفتن تو اتاق و در نمیان؟ زنه چی می‌خواست راجع به بابا حمید بگه؟؟؟؟ انقدر فکر کردم که مخم داشت سوت می‌کشید. بعد از دو ساعت، سپهر تاج و ملوک‌السلطنه وارد سالنی که نشسته بودم، شدن. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشمزه‌تر از هات چاکلت کافی شاپی😋 مواد لازم : شیر ۲ لیوان پودر کاکایو ۱ ق غ شکلات تلخ ۵ تکه پتی پور ۲ عدد ⤹༢ 🍫☕️ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا‌ واست یه ترکیب ساختم که باهاش از سرماخوردگی خداحافظی کن • انار • به خورد شده • سیب خورد شده • اسلایس لیمو • گل محمدی • چوب دارچین ⤹༢ 🤒 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سپهر تاج: «باشه.» و بعد رو کرد به من و گفت: سپهر تاج: «تو که هنوز اینجایی؟ مگه نگفتم گمشو بیرون؟» م
دقیق نگاهشان کردم تا شاید از چهره‌شان چیزی بتونم بفهمم. اول به ملوک‌السلطنه نگاه کردم؛ پر غرور و سرد نشست. اما سپهر تاج دو برابر عصبانی‌تر شده بود و چشم‌هاش سرخ شده بود. خدایا کمکم کن... سپهر تاج: «چند سالته؟؟؟؟» !!!!! به سنم چه کار داشت؟ سپهر تاج این دفعه با داد گفت: سپهر تاج: «کری؟؟ می‌گم چند سالته؟» با ترس گفتم: «۱۹.» ملوک‌السلطنه: «با ارباب صحبت کردم.» منظورش همین پسره بود. «بله، و نتیجش؟» ملوک‌السلطنه: «ما تصمیم گرفتیم رضایت بدیم.» با خوشحالی از جام بلند شدم: «واقعاً؟؟؟؟؟» سپهر تاج: «بشین و تا آخرش گوش کن.» و بعد هم بهم پوزخند زد. عوضی‌کل، فقط بلده بزنه تو برجک آدم. خدايا مرسی... مرسی که همراهم بودی. ملوک‌السلطنه: «شما بقیش رو بفرمایین، ارباب.» سپهر تاج: «من رضایت می‌دم اما به یه شرط.» «هر شرطی باشه قبول می‌کنم.» سپهر تاج: «بذار حرفمو تموم کنم. اصلاً خوشم نمیاد یکی وسط حرفم بپره، بچه.» سرم رو پایین انداختم و گفتم: «چشم.» سپهر تاج: «چشم... چی؟؟؟؟» من با تعجب گفتم: «چشم دیگه وسط حرفتون نمی‌پرم.» سپهر تاج: «اونو که فهمیدم. قاعدتاً باید تهش یه چیزی می‌گفتی.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه ترفند آسون برای این سایه شیک ⤹༢ 🧴🧴 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026