❄️ کولاک ❄️
زهرا لباسهایش را پوشیده بود. «یه برو بابایی» گفت و رفت. لباسهایم را پوشیدم و رفتم که تو سالن مهری
ملوکالسلطنه: «نمیخواد تو انتخاب کنی. خودت و زهرا و مهین و کبری میمونین، بقیه رو بفرست پیش ارباب تا تأییدشون کنه. البته تو یه وقتِ مناسب.»
بیبی: «چشم، خانم بزرگ.»
ملوکالسلطنه رو کرد به من.
ملوکالسلطنه: «از امروز، بجز بقیه کارایی که انجام میدی، گردگیری خونه هم پای تو.»
و بعد از آشپزخونه رفت بیرون.
وا رفتم... مگه میرسیدم؟؟ هم گردگیری، هم ظرف شستن، هم پیشخدمتی!!! اَخه چجوری از پس این همه کار برمیاومدم؟؟؟!! اونم گردگیری عمارت به این بزرگی!
بیبی: «قیافتو اونجوری نکن. میدونم کارات سخته، اما تا منو داری، غم نداشته باش. زهرا رو میفرستم کمکت.»
خدا رو شکر که هستی، بیبی! اگه نبودی چی کار میکردم؟
---
اون روز با همهٔ سختیاش تموم شد. شب از خستگی خوابم نمیبرد. از جام بلند شدم و زهرا رو نگاه کردم.
«نوچ، اینم که خوابه.»
به سرم زد برم تو حیاط عمارت یه دوری بزنم. از جام بلند شدم و رفتم سمت حیاط جلوی ورودی. که رسیدم، دو تا محافظ جلوم رو گرفتن.
محافظ: «کجا؟؟»
«میخوام برم تو حیاط یه هوایی عوض کنم.»
محافظ: «نمیشه.»
«چراااا؟؟ از ارباب اجازه دارم.»
محافظ: «اگه از ارباب اجازه داری، پس برو. اما پشت عمارت نرو.»
«میدونم.»
این محافظام عجب آدمای احمقی بودن! خب، آدم هر حرفی که میزنه که راست نیس. فقط هیکلشون گندهست.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖼
تصویرسازی با تکنیک زیبا و ماهرانه و ترسیم خطوطی شبیه به امضا ....
هنری
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ملوکالسلطنه: «نمیخواد تو انتخاب کنی. خودت و زهرا و مهین و کبری میمونین، بقیه رو بفرست پیش ارباب ت
روی چمنها دراز کشیدم. فکرم ناخودآگاه رفت سمت خونه و آدماش. خیییلی دلتنگ بودم. حتماً خیلی از دستم ناراحت و عصبانین؛ شایدم تا الان فراموش کردن. سوگلی هم بوده...
انقدر فکر کردم که خسته شدم و از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن. همین که به خودم اومدم، دیدم پشت عمارتم و تو فاصلهٔ ۵۰۰ متری یه عمارت قدیمی هست. همین که یکمی دیگه رفتم جلو، چشمم به یه محافظ خورد. اه، اینجا چقدر محافظ داره!!!
رفتم جلو که دیدم، ای دل غافل، محافظه خوابه! چشم ارباب روشن، اگه بفهمه چه محافظای احمقی داره!
از کنار محافظه آروم رد شدم و رفتم سمت عمارت. عمارت بزرگی بود، اما نه به بزرگی عمارت جلو... چرا اومدن به این منطقه ممنوعه بود؟؟؟ مگه اینجا چی هست؟؟؟
رفتم جلو، خواستم برم داخل عمارت که ترسیدم و برگشتم. اما اگه نمیرفتم تو عمارت، از فضولی خوابم نمیبرد. دلمو زدم به دریا و رفتم جلو، درو هول دادم تا باز بشه، اما نشد.
دو دستی زدم به پیشونیم: «اَخ که تو چقدر خنگی سوگل! احمق انقدر خنگ نیستن که در عمارت به این بزرگی رو باز بذارن تا هر کس و ناکسی بره تو.»
با حسرت به عمارتی که نتونسته بودم برم توش نگاه کردم و راه اومد رو برگشتم و رفتم تو اتاق.
داخل اتاق که شدم، ساعت ۳ صبح رو نشون میداد. اوه اوه، صبح از خواب بیدار نشم، بیبی منو زندهزنده میکشه.
صبح، اون ۴ تا خدمتکاری که باید میرفتن به عمارت سرخ، رفتن پیشه ارباب و بعد از تأیید شدنشون، فرستاده شدن عمارت سرخ. البته بماند که چقدر گریه کردن و اشک منو زهرا و بیبی رو درآوردن؛ بقیهٔ اهالی خونه که دل نداشتن
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
617.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖼
تکمیل خلاقانه تصویرسازی های کمیک با استفاده از اشیا ...
خلاقیت
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎁
ساخت شمعدان و جامدادی خیلی زیبا با استفاده از بطری_پلاستیکی و هوییه برای سوراخ کاری با شکل دهی حرارتی ...
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
روی چمنها دراز کشیدم. فکرم ناخودآگاه رفت سمت خونه و آدماش. خیییلی دلتنگ بودم. حتماً خیلی از دستم ن
میز ناهار رو چیده بودم و منتظر بودم ملوکالسلطنه و ارباب بیان سر میز. اول ملوکالسلطنه اومد و بعدش هم ارباب. شروع کردم به غذا کشیدن.
که برای اولین بار ارباب سر میز، موقع غذا خوردن، شروع کرد به صحبت کردن (این یعنی خیلی مسئله مهم بود که ارباب موقع غذا مطرحش میکرد).
ارباب: «ملوکالسلطنه، ارسالن و شیرین یه مدت برای تفریح میخوان بیان اینجا.»
ملوکالسلطنه: «چه عجب! ارسالن، خانِ ما رو قابل دونستن.»
ارباب: «ملوکالسلطنه، اصلاً دوست ندارم تو این مدتی که اینجان، هیچ خصومتی ببینم. اگه نمیتونی جلو خودت یا زبونتو بگیری، این مدّتو برو عمارت سرخ.»
ملوکالسلطنه: «یعنی من تو این خونه حتی ارزش ارسالِ خطا کارم ندارم؟؟»
!!
ارباب با بیتفاوتی شروع کرد به غذا خوردن.
ارسالن کیههه؟؟ چه خطایی کرده؟؟ یعنی انقدر مهم هست که اربابسالار با این همه کینه از خطاش گذشته؟
داشتیم اتاق مهمون رو برای مهمونا - «ارسالن خان و شیرین» - آماده میکردیم که آخر سر طاقت نیاوردم و رو به زهرا کردم:
«زهرا؟؟؟»
زهرا با خستگی روی تختی که ملافهاش رو انداخته بود نشست و گفت:
زهرا: «هان؟»
«زهرا، چند تا سوال بپرسم، اما اگه ناز و ادا دربیاری و ۲ ساعت طول بدی تا جوابمو بدی، میزنم تو سرت.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💕سلام عصر بخیر عزیزان🌸
🍃یک عصر پر از آرامش
🌸یک دل شاد و بی غصه
🍃یک زندگی آروم و عاشقانه
🌸و یک دعای خیر از ته دل
🍃نصیب لحظه هاتون...
🌸عصر بخیر عزیزان💕
❄️ کولاک ❄️
میز ناهار رو چیده بودم و منتظر بودم ملوکالسلطنه و ارباب بیان سر میز. اول ملوکالسلطنه اومد و بعدش ه
زهرا: «اصلاً نه بپرس، نه جواب میدم. مگه عقلم کمه هم جواب بدم، هم تو سری بخورم؟»
«اَه، زهرا! آدم باش دیگه.»
زهرا: «خیله خب، فضول خانم! بپرس ببینم.»
«ارسالن و شیرین کین؟؟؟»
زهرا: «میدونستم میپرسی.»
«حالا بگو دیگه.»
زهرا: «اوّلاً ارسلان نه، ارسلانخان. بعدش هم شیرین نه، شیرینخانم.»
«باز دوباره شروع کردیا.»
زهرا: «خب میگم، تا تو نگی که یه وقت از دهنت در نره جلوشون که اگه بره، کارت...»
که حرفش رو خودم کامل کردم: «... با کرامالکاتبینه.»
زهرا: «آفرین! داری کمکم یاد میگیری.»
«زهرا، بگو دیگه.»
زهرا: «خیله خب، بابا! حالا چرا عصبانی میشی؟ ارسالنخان برادر کوچیک اربابه که البته فقط از پدر یکی هستن. ارسالنخان ۴ سال از ارباب کوچیکتره و شیرینخانم هم زنشه.»
«خب، چه خطایی کرده؟»
زهرا با تعجب نگاهم کرد: «تو از کجا میدونی؟؟؟»
«امروز سر میز، ارباب به ملوکالسلطنه گفت اگه دوباره بخوای باهاش بدرفتاری کنی، باید بری کاخ سرخ. که ملوکالسلطنه گفت: "من حتی اندازهٔ ارسالن خطاکارم ارزش ندارم؟؟؟" خُلاصه از اونجا فهمیدم.»
زهرا: «آها... خب ارسلانخان حدوداً ۳ سال پیش با شیرینخانم ازدواج میکنه. البته اوّل ارباب رضایت نمیداد که با شیرینخانم ازدواج کنه؛ ارباب نه شیرینخانم رو میشناخت، نه خانوادهشیرینخانمو.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026