1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💕سلام عصر بخیر عزیزان🌸
🍃یک عصر پر از آرامش
🌸یک دل شاد و بی غصه
🍃یک زندگی آروم و عاشقانه
🌸و یک دعای خیر از ته دل
🍃نصیب لحظه هاتون...
🌸عصر بخیر عزیزان💕
❄️ کولاک ❄️
میز ناهار رو چیده بودم و منتظر بودم ملوکالسلطنه و ارباب بیان سر میز. اول ملوکالسلطنه اومد و بعدش ه
زهرا: «اصلاً نه بپرس، نه جواب میدم. مگه عقلم کمه هم جواب بدم، هم تو سری بخورم؟»
«اَه، زهرا! آدم باش دیگه.»
زهرا: «خیله خب، فضول خانم! بپرس ببینم.»
«ارسالن و شیرین کین؟؟؟»
زهرا: «میدونستم میپرسی.»
«حالا بگو دیگه.»
زهرا: «اوّلاً ارسلان نه، ارسلانخان. بعدش هم شیرین نه، شیرینخانم.»
«باز دوباره شروع کردیا.»
زهرا: «خب میگم، تا تو نگی که یه وقت از دهنت در نره جلوشون که اگه بره، کارت...»
که حرفش رو خودم کامل کردم: «... با کرامالکاتبینه.»
زهرا: «آفرین! داری کمکم یاد میگیری.»
«زهرا، بگو دیگه.»
زهرا: «خیله خب، بابا! حالا چرا عصبانی میشی؟ ارسالنخان برادر کوچیک اربابه که البته فقط از پدر یکی هستن. ارسالنخان ۴ سال از ارباب کوچیکتره و شیرینخانم هم زنشه.»
«خب، چه خطایی کرده؟»
زهرا با تعجب نگاهم کرد: «تو از کجا میدونی؟؟؟»
«امروز سر میز، ارباب به ملوکالسلطنه گفت اگه دوباره بخوای باهاش بدرفتاری کنی، باید بری کاخ سرخ. که ملوکالسلطنه گفت: "من حتی اندازهٔ ارسالن خطاکارم ارزش ندارم؟؟؟" خُلاصه از اونجا فهمیدم.»
زهرا: «آها... خب ارسلانخان حدوداً ۳ سال پیش با شیرینخانم ازدواج میکنه. البته اوّل ارباب رضایت نمیداد که با شیرینخانم ازدواج کنه؛ ارباب نه شیرینخانم رو میشناخت، نه خانوادهشیرینخانمو.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «اصلاً نه بپرس، نه جواب میدم. مگه عقلم کمه هم جواب بدم، هم تو سری بخورم؟» «اَه، زهرا! آدم با
«خب، شیرینخانم از اینجاها نیست. ارسالنخان تو تهران باهاش آشنا شده. خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین، ارسالنخان و شیرینخانم با هم ازدواج میکنن و میان عمارت. اما بعد از یه مدتی، شیرینخانم و ملوکالسلطنه با هم یه دعوای شدید میکنن که ارسالنخان هم تصمیم میگیرن از اینجا برن، اونم زمانی که ارباب اصلاً تو روستا نبوده و چند روز برای کاری رفته بود خارج از روستا. و وقتی هم برمیگرده، میبینه ارسالنخان رفته و به کیان گفته که دیگه به عمارت برنمیگرده و همه چی رو سپرده به کیان...»
«ارباب دیوونه میشه. یه مدت اصلاً نمیشد بری سمتش؛ هر چی جلو دستش میاومد، نابود میکرد. اما بعد از چند روز، ارباب میشه همون ارباب همیشگی. حالا نمیدونم چی شده که ارباب، ارسالنخان رو بخشیده.»
«پس که اینطور.»
زهرا: «بله.»
«راستی زهرا، ارباب بجز این ۲ تا برادر، کس دیگهای رو نداره؟ مثلاً خواهری، برادر دیگهای؟»
زهرا: «دوست و آشنا که زیاد داره، اما بجز ارسالنخان، یه خواهرِ ماهرو داره که فعلاً ایران نیست.»
«چرا؟»
زهرا: «چی میدونم... راستی، اربابسالار فقط یه برادر داره، نه ۲ تا؛ فقط ارسالنخان.»
«این چی میگفت؟ مگه شهرام، همونی که بابا گشته بودتش، فامیلیش سپهرتاج نبود؟؟؟ مگه برادر ارباب نبود؟؟؟»
«نه بابا، یه برادر دیگه هم داره، تازه فوت کرده.»
زهرا با شوخی میگه: «یعنی شما که یکی دو هفتهس اومدی، از منی که قُدِ تموم سالی عمرم اینجا بودم، بیشتر میدونی؟»
«زهرا، ولی باور کن یه برادر دیگه داشت که من به خاطر فوت همون، مجبور شدم بیام اینجا.»
زهرا با کمی فکر گفت: «نه، من مطمئنم ارباب بجز ارسالنخان و خواهرشون، هیچ خواهر و برادر دیگهای نداره.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد،
بیشتر تنهاست؛
چون نمیتواند به هیچکس
جز همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
و اگر آن آدم کسی باشد که
تو را به سکوت تشویق میکند،
تنهاییِ تو کامل میشود.
استوری
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«خب، شیرینخانم از اینجاها نیست. ارسالنخان تو تهران باهاش آشنا شده. خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین،
شوکه شدم.
پس شهرام سپهرتاج کی بود؟
زهرا: «میخوای از بیبی میپرسم؟ شاید یه برادر دیگه هم داره که من خبر ندارم.»
این قضیه خیلی برام مهم بود. یعنی چی که ارباب فقط یه برادر داره؟
بیبی: «نه، یه همچین کسی رو اصلاً نمیشناسم، چه برسه به اینکه برادر اربابم باشه.»
«اما بیبی، من خودم شاهم که همه میگفتن ارباب برادرِ شهرام سپهرتاجه. اصلاً خودم به خاطر مرگ این شهرام اینجام.»
بیبی: «من به تو اطمینان میدم که شهرام برادر ارباب نیست.»
بعد از حرفای بیبی خیلی رفتم تو فکر، اما بعد به این نتیجه رسیدم که بیبی هم مثل من یه خدمتکار بود. شاید از زندگی ارباب خبر داشت، چون خیلی قدیمی بود، اما شاید از پدر ارباب چیزی نمیدونست.
---
روزی که ارسالنخان و شیرین میخواستن بیان، ملوکالسلطنه خیلی عصبانی بود. از عصبانیت یه سر عمارت میرفت، اون سر عمارت؛ بند نمیشد، هی از این سر به اون سر میرفت. که آخر سر عصبانیتش رو روی من خالی کرد.
عصری بود که اومد تو آشپزخونه.
ملوکالسلطنه: «خاتون، از این به بعد پذیراییم به عهدهٔ این دختره.»
خاتون: «چشم، خانم بزرگ.»
!!!!بیچاره بیبی چی میتونست به این خروسجنگی بگه؟
بیبی: «داره از عصبانیت میترکه، نمیدونه چی کار کنه، هی عصبانیتش رو سر این و اون خالی میکنه.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026