eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.3هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
اون از ظهری که اونجوری سر زهرا داد و بیداد کرد، اینم از تو عیب نداره. بی‌بی دیگه پوستم کلفت شده. بی
جاااااان!!!!! چی کار کرد!! از صورت ارباب بوسید!! به‌حقِ چیزای ندیده! ارباب با عصبانیت به سمت ارسالن برگشت. ارباب: «ارسالاااان!» ارسلان‌خان: «بدعنق نشو ارباب، دلم برات خیلی تنگ شده بود، خب.» شیرین‌خانم: «اینو جدا راست می‌گه ارباب، تا برسیم اینجا داشت رو ابرها رانندگی می‌کرد.» ملوک‌السلطنه که تازه منو دیده بود، با عصبانیت: !!!ملوک‌السلطنه: «تو که هنوز اینجایی؟» «منتظر اجازه بودم.» ملوک‌السلطنه: «می‌تونی بری.» «با اجازهٔ ارباب.» این حرفو همیشه باید می‌زدیم. رفتم آشپزخونه و برگشتم. نیم‌ساعت بعد رفتم سالن و ظرفا رو جمع کردم. البته این سری کسی نبود. برگشتم آشپزخونه و خواستم ظرفا رو بشورم که بی‌بی گفت: بی‌بی: «ارباب دستور داده تا نیم‌ساعت دیگه میز حاضر باشه. نمی‌خواد تو بشوری، برو میزو بچین. می‌گم کبری اینا رو بشوره.» سر نیم‌ساعت میز غذا رو حاضر کردم و وایسادم کنار تا بیان سر میز. چند دقیقه بعد همشون اومدن سر میز و شروع کردم به غذا کشیدن. کنار وایساده بودم و منتظر بودم که غذاشون تموم شه. ارسلان‌خان رو به من: «شما خدمتکار جدید هستی؟؟» «بله.» بعد رو کرد به ارباب. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اردک مازندرانی 😍🌱 واقعاً هیچی جای یه غذای محلی شمالی رو نمی‌گیره! امروز یه اردک مازندرانی درست کردم با ترکیبی از انار ترش و سبزی مخصوص شمال که حسابی روی آتیش جا افتاده. طعمش؟ یه چیز عجیب خوشمزه!😋 🔸 ترکیب سبزی: پونه و زلنگ به میزان مساوی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
جاااااان!!!!! چی کار کرد!! از صورت ارباب بوسید!! به‌حقِ چیزای ندیده! ارباب با عصبانیت به سمت ارسالن
ارسلان خان: «داداش، من مطمئنم یه جایی ایشونو دیدم. خیلی چهرش برام آشناست.» ملوک‌السلطنه با دست‌پاچیدگی‌ای که خیلی ضایع بود، رو به ارسلان خان کرد و گفت: ملوک‌السلطنه: «نه ارسلانم، نه ارسلان خان! اوّلاً که این دختره یه خدمتکار جدیدِ؛ ثانیاً یه خدمتکار چه ارزشی داره که آشنا باشه یا نه؟!» شیرین: «وا! عمّه ملوک، این چه حرفیه؟ مگه خدمتکارا آدم نیستن؟؟؟» ارسلان خان: «اهاااان! یادم اومد... عکس یه زنه رو تو عمارت پشتی دیده بودم که خیلی شبیه‌ایه.» ارباب با داد: «این بحثو همین جا تمومش کنین!» همه ساکت شدن و شروع کردن به غذا خوردن. --- حرفای ارسلان خان خیلی برام عجیب بود. با ارسلان خان میشد سه نفر که با دیدنم تعجب می‌کردن: اولیش ملوک‌السلطنه بود، بعدی بی‌بی‌حالا که ارسلان خان می‌گه عکس یه زنی تو عمارت پشتی هست که شبیه منه. هر جور شده باید برم تو اون عمارت. شاید ملوک‌السلطنه و بی‌بی هم بخاطر همین با دیدنم تعجب کردن. باید اون عکسو پیدا می‌کردم. از یه طرف می‌خواستم برم تو عمارت پشتی، از یه طرفم تنهایی می‌ترسیدم که برم... باید به زهرا قضیه رو می‌گفتم، شاید زهرا کمکم کنه. --- شب، موقع خواب، زهرا روی تخت دراز کشیده بود و می‌خواست بخوابه. «زهرا؟؟؟» زهرا با بی‌حالی گفت: «هان؟» «زهرا، یه دقیقه بلند شو، می‌خوام باهات حرف بزنم.» زهرا: «تو رو خدا سوگل، بزار بخوابم. حالا بعداً حرف می‌زنیم.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواهر من برادر من سبک زندگی تغییر کرده توقعات تغییر کرده انتظار نداشته باشید مثل گذشته زندگی کنیم ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ارسلان خان: «داداش، من مطمئنم یه جایی ایشونو دیدم. خیلی چهرش برام آشناست.» ملوک‌السلطنه با دست‌پاچی
«اه، بلند شو دیگه!» زهرا از جاش بلند شد. زهرا: «فقط دوست دارم یه سوال از ارباب و خانوادش بکنی... یعنی کُلتُو می‌کنم. خیلی بیشعوری!» زهرا: «خواهش می‌کنم، حالا بگو ببینم چی می‌خوای بگی.» تصمیم گرفته بودم به زهرا بگم که چرا اینجام، تا زهرا هم احساسی بشه و تو رفتن به اون عمارت کمکم کنه. درسته دو ماه بیشتر نبود که اومده بودم اینجا، اما به زهرا خیلی اعتماد داشتم. زهرا: «اگه می‌خوای مثل بز به من زل بزنی و حرف نزنی، من می‌گیرم می‌خوابم.» «نه، می‌خوام... می‌خوام دلیل اومدنمو بگم.» زهرا: «پس بالاخره اعتماد کردی.» «به تنها کسایی که اعتماد دارم، شماهایین؛ یعنی تو و بی‌بی.» زهرا از جاش بلند شد و اومد رو تختم و نشست کنارم. زهرا: «خب، بفرما؛ سر تا پا گوشم.» شروع کردم قضیه‌ی بابا رو تعریف کردن و تا روز رضایت و شرط ارباب و اومدن اینجا رو گفتم. زهرا با ناباوری نگام می‌کرد. زهرا: «من نمی‌دونستم ارباب یه برادر دیگه هم داره. پس شهرام... شهرام که می‌گفتی، همین خدابیامرز بود؟؟؟» «آره زهرا.» زهرا: «تو چقدر دل بزرگی داشتی سوگل!» «ممنون، اما زهرا، همه‌ی چیزایی که گفتم یه طرف؛ یه چیزای دیگه هم هست که می‌خوام بگم.» زهرا: «بگو ببینم. امشب فکر کنم می‌خوای منو تا مرز سکته ببری با این حرفای جدیدت.» «زهرا، یادته گفتم ملوک‌السلطنه با دیدنم رفت که با ارباب راجع به بابام حرف بزنه؟» زهرا: «خب، خب؟» «ملوک‌السلطنه اول با تعجب نگام می‌کرد، جوری که اصلاً پلک نمی‌زد؛ بعدش که اومدیم اینجا، بی‌بی هم...» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«اه، بلند شو دیگه!» زهرا از جاش بلند شد. زهرا: «فقط دوست دارم یه سوال از ارباب و خانوادش بکنی... ی
«مثل ملوک‌السلطنه نگام می‌کرد، با بهت و تعجب. حتی یادته با خودش حرف می‌زد که «خیلی شبیه اونه»...» زهرا: «آره، یادمه. حتی من بعدش از بی‌بی پرسیدم که گفت شبیه یه نفر تو گذشت‌ست، اما بعدش گفت که «نه، اشتباه کردم» و از این حرفا.» «دیروز ارسلان خانم با دیدنم متعجب شد و گفت که تو عمارت پشتی یه عکسی رو دیده که عکسش شبیه من بوده.» زهرا: «من کم‌کم دارم می‌ترسم.» «از چی؟؟؟ می‌گم زهرا، کمکم می‌کنی برم عمارت پشتی؟؟؟» زهرا از رو تخت بلند شد و رفت سر جاش خوابید. زهرا: «من غلط می‌کنم با هفت جدم!» «زهرا!!! خواهش می‌کنم، می‌خوام ببینم این عکس که می‌گن شبیه منه چه جوریه... یعنی کیه که انقدر شبیه منه؟» زهرا: «سوگل، منو اگه تیکه‌تیکه کنی، تو این یه مورد هیچ کاری برات نمی‌کنم. یه پسره بود که اینجا کار می‌کرد، اونم مثل تو فضولیش گل کرده بود که بره تو اون عمارت و ببینه اونجا چی هست. که ارباب فهمید و دستور داد که گردنشو بزنن. به تو هم توصیه می‌کنم اگه زندگیت و جونتو دوست داری، از اون عمارت دوری کن.» «من به تو قول می‌دم که چیزی نشه، تو فقط کمکم کن...» زهرا از جاش بلند شد و برگشت سمتم. زهرا: «سوگل، ازت خواهش می‌کنم، التماست می‌کنم که اون عمارتو از سرت بیرون کنی. اون عمارت نحسه، شومه. بی‌بی می‌گفت تو اون عمارت خیلی اتفاقای بدی افتاده، خیلی کشته داده، خیلی‌ها اونجا جونشونو از دست دادن. بخاطر همین ارباب رفتن به اونجا رو برای همه قدغن کرده. بی‌بی می‌گفت حتی پدر ارباب هم اجازه نمی‌داد کسی به اون عمارت بره. هر کسی بعد از ساختن این عمارت رفته به اون عمارت، دیگه برنگشته؛ یا خود ارباب کشتشون یا پدر ارباب. پس نرو اونجا!» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026