6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواهر من برادر من سبک زندگی تغییر کرده
توقعات تغییر کرده
انتظار نداشته باشید مثل گذشته زندگی کنیم
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ارسلان خان: «داداش، من مطمئنم یه جایی ایشونو دیدم. خیلی چهرش برام آشناست.» ملوکالسلطنه با دستپاچی
«اه، بلند شو دیگه!»
زهرا از جاش بلند شد.
زهرا: «فقط دوست دارم یه سوال از ارباب و خانوادش بکنی... یعنی کُلتُو میکنم. خیلی بیشعوری!»
زهرا: «خواهش میکنم، حالا بگو ببینم چی میخوای بگی.»
تصمیم گرفته بودم به زهرا بگم که چرا اینجام، تا زهرا هم احساسی بشه و تو رفتن به اون عمارت کمکم کنه. درسته دو ماه بیشتر نبود که اومده بودم اینجا، اما به زهرا خیلی اعتماد داشتم.
زهرا: «اگه میخوای مثل بز به من زل بزنی و حرف نزنی، من میگیرم میخوابم.»
«نه، میخوام... میخوام دلیل اومدنمو بگم.»
زهرا: «پس بالاخره اعتماد کردی.»
«به تنها کسایی که اعتماد دارم، شماهایین؛ یعنی تو و بیبی.»
زهرا از جاش بلند شد و اومد رو تختم و نشست کنارم.
زهرا: «خب، بفرما؛ سر تا پا گوشم.»
شروع کردم قضیهی بابا رو تعریف کردن و تا روز رضایت و شرط ارباب و اومدن اینجا رو گفتم. زهرا با ناباوری نگام میکرد.
زهرا: «من نمیدونستم ارباب یه برادر دیگه هم داره. پس شهرام... شهرام که میگفتی، همین خدابیامرز بود؟؟؟»
«آره زهرا.»
زهرا: «تو چقدر دل بزرگی داشتی سوگل!»
«ممنون، اما زهرا، همهی چیزایی که گفتم یه طرف؛ یه چیزای دیگه هم هست که میخوام بگم.»
زهرا: «بگو ببینم. امشب فکر کنم میخوای منو تا مرز سکته ببری با این حرفای جدیدت.»
«زهرا، یادته گفتم ملوکالسلطنه با دیدنم رفت که با ارباب راجع به بابام حرف بزنه؟»
زهرا: «خب، خب؟»
«ملوکالسلطنه اول با تعجب نگام میکرد، جوری که اصلاً پلک نمیزد؛ بعدش که اومدیم اینجا، بیبی هم...»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«اه، بلند شو دیگه!» زهرا از جاش بلند شد. زهرا: «فقط دوست دارم یه سوال از ارباب و خانوادش بکنی... ی
«مثل ملوکالسلطنه نگام میکرد، با بهت و تعجب. حتی یادته با خودش حرف میزد که «خیلی شبیه اونه»...»
زهرا: «آره، یادمه. حتی من بعدش از بیبی پرسیدم که گفت شبیه یه نفر تو گذشتست، اما بعدش گفت که «نه، اشتباه کردم» و از این حرفا.»
«دیروز ارسلان خانم با دیدنم متعجب شد و گفت که تو عمارت پشتی یه عکسی رو دیده که عکسش شبیه من بوده.»
زهرا: «من کمکم دارم میترسم.»
«از چی؟؟؟ میگم زهرا، کمکم میکنی برم عمارت پشتی؟؟؟»
زهرا از رو تخت بلند شد و رفت سر جاش خوابید.
زهرا: «من غلط میکنم با هفت جدم!»
«زهرا!!! خواهش میکنم، میخوام ببینم این عکس که میگن شبیه منه چه جوریه... یعنی کیه که انقدر شبیه منه؟»
زهرا: «سوگل، منو اگه تیکهتیکه کنی، تو این یه مورد هیچ کاری برات نمیکنم. یه پسره بود که اینجا کار میکرد، اونم مثل تو فضولیش گل کرده بود که بره تو اون عمارت و ببینه اونجا چی هست. که ارباب فهمید و دستور داد که گردنشو بزنن. به تو هم توصیه میکنم اگه زندگیت و جونتو دوست داری، از اون عمارت دوری کن.»
«من به تو قول میدم که چیزی نشه، تو فقط کمکم کن...»
زهرا از جاش بلند شد و برگشت سمتم.
زهرا: «سوگل، ازت خواهش میکنم، التماست میکنم که اون عمارتو از سرت بیرون کنی. اون عمارت نحسه، شومه. بیبی میگفت تو اون عمارت خیلی اتفاقای بدی افتاده، خیلی کشته داده، خیلیها اونجا جونشونو از دست دادن. بخاطر همین ارباب رفتن به اونجا رو برای همه قدغن کرده. بیبی میگفت حتی پدر ارباب هم اجازه نمیداد کسی به اون عمارت بره. هر کسی بعد از ساختن این عمارت رفته به اون عمارت، دیگه برنگشته؛ یا خود ارباب کشتشون یا پدر ارباب. پس نرو اونجا!»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کباب ماهی😋
امروزاومدم ماهی ۵کیلوقزل الا ک خودم پرورش دادم براتون درست بکنم برای جداکردن پوست ماهی فقط کافیه ماهی رو ب سمت پوست روی آتیش ب مدت ۵دقیقه بگذارید راحت پوستش جدامیشه هیچ وقت موقع کباب کردن ازبادبزن استفاده نکنید بزار خودش آرام آرام مغزپخت بشه
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«مثل ملوکالسلطنه نگام میکرد، با بهت و تعجب. حتی یادته با خودش حرف میزد که «خیلی شبیه اونه»...» ز
بعد هم پشتشو به من کرد و دراز کشید.
«زهرا، ترسو نباش! ارسلان خان هم رفت، ببین چیزیش نیست و زندهس.»
زهرا: «تو خودت رو با ارسلان خان مقایسه نکن. ما فقط خدمتکاریم و ارسلان خان از خانوادهی اربابه.»
«ولی من دارم از فضولی میمیرم. بهت میگم جوری میرم و میام که کسی نفهمه.»
زهرا: «تو ارباب سالار رو نمیشناسی. یه عکس و یه زنی که به تو شبیه بوده، اصلاً ارزش نداره که جونتو از دست بدی.»
دیگه هیچ حرفی نزدیم. شاید زهرا راست میگفت؛ یه عکس اصلاً ارزشش رو نداشت. سعی کردم فکر عمارت پشتی و اون عکسو از سرم بیرون کنم. یعنی با خودم فکر کردم، دیدم که حق با زهراس. اگه ارباب میفهمید که من رفتم عمارت پشتی، حتماً منو میکشت. همین جوریش هم از من متنفر هست، دیگه نباید بدترش میکردم.
---
یه هفتهای از اومدن ارسلان خان و شیرین خانم میگذشت. ارسلان خان نه زیاد خشک بود، نه زیاد خونگرم؛ اما شیرین خانم، خانم خیلی خوبی بود. با ملوکالسلطنه خیلی بحث میکردن که آخرش با چشمغرهی ارباب و ارسلان خان به ملوکالسلطنه، بحثشون تموم میشد و من چقدر خوشحال میشدم وقتی میدیدم ملوکالسلطنه چقدر حرص میخوره و عصبانی میشه.
همه تو سالن نشسته بودن که میوه بردم و تعارف کردم. کناری وایساده بودم که اجازه رفتن بگیرم که ملوکالسلطنه با بدجنسی نگاهم کرد.
ملوکالسلطنه: «بشین میوهها رو برام پوست بکن، حوصله ندارم.»
با حرص نشستم و شروع کردم به پوست کندن. داشتم خیارا رو حلقهحلقه میکردم که کیان در سالن رو زد و اومد تو.
کیان: «سلام، ارباب.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
521.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در جهانی که زندگی میکنیم کلمه ها بیشتر از گلوله ها ادم میکشند...👌👍
دیالوگ زیبا از مهران مدیری
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
بعد هم پشتشو به من کرد و دراز کشید. «زهرا، ترسو نباش! ارسلان خان هم رفت، ببین چیزیش نیست و زندهس.»
ارباب: «بشین کیان.»
سالم که جونش در بیاد، نمیگه! آخه نیس که خودش اربابه و همه رعیت عارش میاد؟ اما کیان براش یه چیزه دیگه بود؛ خیلی بهش اعتماد داشت.
کیان نشست.
کیان: «ارباب، ۲ نفر از اهالی ده برای اجازه اومدن.»
ارباب: «کی؟ اجازهی چی؟»
کیان: «یاور مراد، همین زارعی که تو مزرعه گندم کار میکنه، میشناسیدش که؟»
ارباب سرش رو تکون داد.
کیان: «میخواد عروس بیاره و با پدر عروس اومدن برای اجازه.»
ارباب: «بذار بیان تو.»
کیان: «چشم، با اجازهی ارباب.»
---
رسماً داشتم شاخ درمیاوردم از دست این مردم احمق! آدم کجا بره؟؟؟
شیرین خانم با تعجب:
«ببخشید ارباب، فضولیه اما فکر نکنم برای ازدواج هم مردم باید از شما اجازه داشته باشن.»
ارباب با اخم اول نگاهی به ارسلان خان کرد و بعد با مالیخولیا گفت:
ارباب: «تو این عمارت، آب خوردن مردم هم به من ربط داره؛ اجازهی ازدواج که دیگه یه چیز عادیه.»
شیرین: «من نمیفهمم این مردم چجوری اینهمه حقارت رو تحمل میکنن... دمت گرم!»
ارباب این دفعه عصبانی شد:
ارباب: «اگه تا حالا بهت چیزی نگفتم، فقط بخاطر ارسلانه. به کسی هیچ ربطی نداره که به روستای من و قانونای من دخالت کنه.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026