❄️ کولاک ❄️
«اه، بلند شو دیگه!» زهرا از جاش بلند شد. زهرا: «فقط دوست دارم یه سوال از ارباب و خانوادش بکنی... ی
«مثل ملوکالسلطنه نگام میکرد، با بهت و تعجب. حتی یادته با خودش حرف میزد که «خیلی شبیه اونه»...»
زهرا: «آره، یادمه. حتی من بعدش از بیبی پرسیدم که گفت شبیه یه نفر تو گذشتست، اما بعدش گفت که «نه، اشتباه کردم» و از این حرفا.»
«دیروز ارسلان خانم با دیدنم متعجب شد و گفت که تو عمارت پشتی یه عکسی رو دیده که عکسش شبیه من بوده.»
زهرا: «من کمکم دارم میترسم.»
«از چی؟؟؟ میگم زهرا، کمکم میکنی برم عمارت پشتی؟؟؟»
زهرا از رو تخت بلند شد و رفت سر جاش خوابید.
زهرا: «من غلط میکنم با هفت جدم!»
«زهرا!!! خواهش میکنم، میخوام ببینم این عکس که میگن شبیه منه چه جوریه... یعنی کیه که انقدر شبیه منه؟»
زهرا: «سوگل، منو اگه تیکهتیکه کنی، تو این یه مورد هیچ کاری برات نمیکنم. یه پسره بود که اینجا کار میکرد، اونم مثل تو فضولیش گل کرده بود که بره تو اون عمارت و ببینه اونجا چی هست. که ارباب فهمید و دستور داد که گردنشو بزنن. به تو هم توصیه میکنم اگه زندگیت و جونتو دوست داری، از اون عمارت دوری کن.»
«من به تو قول میدم که چیزی نشه، تو فقط کمکم کن...»
زهرا از جاش بلند شد و برگشت سمتم.
زهرا: «سوگل، ازت خواهش میکنم، التماست میکنم که اون عمارتو از سرت بیرون کنی. اون عمارت نحسه، شومه. بیبی میگفت تو اون عمارت خیلی اتفاقای بدی افتاده، خیلی کشته داده، خیلیها اونجا جونشونو از دست دادن. بخاطر همین ارباب رفتن به اونجا رو برای همه قدغن کرده. بیبی میگفت حتی پدر ارباب هم اجازه نمیداد کسی به اون عمارت بره. هر کسی بعد از ساختن این عمارت رفته به اون عمارت، دیگه برنگشته؛ یا خود ارباب کشتشون یا پدر ارباب. پس نرو اونجا!»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کباب ماهی😋
امروزاومدم ماهی ۵کیلوقزل الا ک خودم پرورش دادم براتون درست بکنم برای جداکردن پوست ماهی فقط کافیه ماهی رو ب سمت پوست روی آتیش ب مدت ۵دقیقه بگذارید راحت پوستش جدامیشه هیچ وقت موقع کباب کردن ازبادبزن استفاده نکنید بزار خودش آرام آرام مغزپخت بشه
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«مثل ملوکالسلطنه نگام میکرد، با بهت و تعجب. حتی یادته با خودش حرف میزد که «خیلی شبیه اونه»...» ز
بعد هم پشتشو به من کرد و دراز کشید.
«زهرا، ترسو نباش! ارسلان خان هم رفت، ببین چیزیش نیست و زندهس.»
زهرا: «تو خودت رو با ارسلان خان مقایسه نکن. ما فقط خدمتکاریم و ارسلان خان از خانوادهی اربابه.»
«ولی من دارم از فضولی میمیرم. بهت میگم جوری میرم و میام که کسی نفهمه.»
زهرا: «تو ارباب سالار رو نمیشناسی. یه عکس و یه زنی که به تو شبیه بوده، اصلاً ارزش نداره که جونتو از دست بدی.»
دیگه هیچ حرفی نزدیم. شاید زهرا راست میگفت؛ یه عکس اصلاً ارزشش رو نداشت. سعی کردم فکر عمارت پشتی و اون عکسو از سرم بیرون کنم. یعنی با خودم فکر کردم، دیدم که حق با زهراس. اگه ارباب میفهمید که من رفتم عمارت پشتی، حتماً منو میکشت. همین جوریش هم از من متنفر هست، دیگه نباید بدترش میکردم.
---
یه هفتهای از اومدن ارسلان خان و شیرین خانم میگذشت. ارسلان خان نه زیاد خشک بود، نه زیاد خونگرم؛ اما شیرین خانم، خانم خیلی خوبی بود. با ملوکالسلطنه خیلی بحث میکردن که آخرش با چشمغرهی ارباب و ارسلان خان به ملوکالسلطنه، بحثشون تموم میشد و من چقدر خوشحال میشدم وقتی میدیدم ملوکالسلطنه چقدر حرص میخوره و عصبانی میشه.
همه تو سالن نشسته بودن که میوه بردم و تعارف کردم. کناری وایساده بودم که اجازه رفتن بگیرم که ملوکالسلطنه با بدجنسی نگاهم کرد.
ملوکالسلطنه: «بشین میوهها رو برام پوست بکن، حوصله ندارم.»
با حرص نشستم و شروع کردم به پوست کندن. داشتم خیارا رو حلقهحلقه میکردم که کیان در سالن رو زد و اومد تو.
کیان: «سلام، ارباب.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
521.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در جهانی که زندگی میکنیم کلمه ها بیشتر از گلوله ها ادم میکشند...👌👍
دیالوگ زیبا از مهران مدیری
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
بعد هم پشتشو به من کرد و دراز کشید. «زهرا، ترسو نباش! ارسلان خان هم رفت، ببین چیزیش نیست و زندهس.»
ارباب: «بشین کیان.»
سالم که جونش در بیاد، نمیگه! آخه نیس که خودش اربابه و همه رعیت عارش میاد؟ اما کیان براش یه چیزه دیگه بود؛ خیلی بهش اعتماد داشت.
کیان نشست.
کیان: «ارباب، ۲ نفر از اهالی ده برای اجازه اومدن.»
ارباب: «کی؟ اجازهی چی؟»
کیان: «یاور مراد، همین زارعی که تو مزرعه گندم کار میکنه، میشناسیدش که؟»
ارباب سرش رو تکون داد.
کیان: «میخواد عروس بیاره و با پدر عروس اومدن برای اجازه.»
ارباب: «بذار بیان تو.»
کیان: «چشم، با اجازهی ارباب.»
---
رسماً داشتم شاخ درمیاوردم از دست این مردم احمق! آدم کجا بره؟؟؟
شیرین خانم با تعجب:
«ببخشید ارباب، فضولیه اما فکر نکنم برای ازدواج هم مردم باید از شما اجازه داشته باشن.»
ارباب با اخم اول نگاهی به ارسلان خان کرد و بعد با مالیخولیا گفت:
ارباب: «تو این عمارت، آب خوردن مردم هم به من ربط داره؛ اجازهی ازدواج که دیگه یه چیز عادیه.»
شیرین: «من نمیفهمم این مردم چجوری اینهمه حقارت رو تحمل میکنن... دمت گرم!»
ارباب این دفعه عصبانی شد:
ارباب: «اگه تا حالا بهت چیزی نگفتم، فقط بخاطر ارسلانه. به کسی هیچ ربطی نداره که به روستای من و قانونای من دخالت کنه.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طرز تهیه پیتزای گلپیچ به سبک بانو روستایی😍🌱
مواد لازم:
آرد
مایهخمیر
دارچین (به اندازه کم)
تخممرغ
سینه مرغ (ریز و ساطوریشده)
پیاز خردشده
هویج حلقهای
سیبزمینی رندهشده یا لهشده
نمک، فلفل و ادویه دلخواه
کمی روغن برای سرخکردن
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ارباب: «بشین کیان.» سالم که جونش در بیاد، نمیگه! آخه نیس که خودش اربابه و همه رعیت عارش میاد؟ اما
شیرین از جاش بلند شد و با بغض رفت.
«ای بمیری ارباب که همه رو با اون زبونت میچزونی!»
ارباب: «ارسلان، آخر باره که همچین رفتاری رو از شیرین میبینم. من برای هر کس انقدر ساکت نمیمونم. اینو خوب میدونی.»
ارسلان خان: «میدونم ارباب، اما شما هم درک کنین؛ شیرین با قانونای اینجا آشنا نیس.»
ارباب: «نیست که نیست، دلیل نمیشه که تو هر کاری نظر بده.»
ارسلان خان خواست حرفی بزنه که کیان دوباره اومد تو سالن.
کیان: «ارباب، اجازه هست بیان داخل؟»
ارباب سرش رو تکون داد.
کیان با بلندی گفت: «بیاین تو.»
دو مرد تقریباً میانسال از در سالن اومدن تو.
مرد اولی: «سلام ارباب، شرمنده که وقت شریفتون رو گرفتیم.»
مرد دومی: «سلام ارباب، اگه چاکراتونو قبول داشته باشین، اومدیم برای کسب اجازه.»
---
ملوکالسلطنه: «پاشو برو دیگه، میوه نمیخورم.»
«ای بمیری، داشتم گوش میدادم خب!»
از جام بلند شدم و رفتم بیرون از سالن. اما آروم خودمو کشیدم گوشهی دیوار و به حرفاشون گوش دادم.
ارباب: «با هم به توافق رسیدین؟ عروس و داماد همدیگه رو میخوان؟ میدونین که اینجا هیچ کس طلاق نمیگیره؟»
مرد: «بله ارباب، به توافق رسیدیم و عروس و دامادم راضین.»
ارباب: «پس خوشبخت باشن.»
مرد: «ممنون ارباب.»
ارباب: «کیان، ببین کم و کسری نداشته باشن. هر چی بود حلش کن.»
کیان: «چشم ارباب.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
🌱🌱
بزرگی ،معرفت
ادب و نجابت آدمیان را
به هنگام خشم و عصبانیت بیازمائید
نه در زمانی که همه چیز
بر وفق مرادشان است…
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
شیرین از جاش بلند شد و با بغض رفت. «ای بمیری ارباب که همه رو با اون زبونت میچزونی!» ارباب: «ارسلا
مرد: «خدا از بزرگی کمتون نکنه ارباب.»
ارباب: «میتونین برین.»
«اوهوه، ارباب و این همه سخاوت! محالههههه!»
همین که مردا خواستن از سالن بیان بیرون، من دَوَران رفتم آشپزخونه. تو آشپزخونه داشتم نفسنفس میزدم که زهرا اومد کنارم.
زهرا: «چته؟؟؟»
آروم گفتم: «فالگوش وایساده بودم.»
زهرا: «خاک بر سرت! کجاااا؟؟»
قضیه رو به زهرا گفتم که خندید.
زهرا: «آخر سر این فضولیت کار دستت میده.»
«نووووچ! مواظبم ولی عجب عوضیه این اربابا؛ نه به دخالتش، نه به کمکش!»
زهرا: «اگه اینجوری نباشه که این روستا دو روز دووم نمیاره.»
---
فردای اون روز، ارسلان خان و شیرین خانم رفتن. چقدر آزاد بودن! به شیرین خانم حسودیم شد. با دیدن یه چشمه از بیرحمی ارباب، وسایlashونو جمع کردن و رفتن. ای کاش منم آزاد بودم و میتونستم برم... اما حیف که نمیتونستم؛ حیف!
امروز ارباب همهی خدمتکارا رو جمع کرده بود تو ورودی عمارت.
زهرا: «یعنی ارباب چی کار داره؟؟؟»
«چی کار میتونه داشته باشه؟ دوباره یه سری دستور و امر و نهی جدیدِ دیگه.»
بیبی: «اهای دختر! راجع به ارباب سالار درست صحبت کنااااا!»
قیافمو به شوخی ترسو کردم، مثال من ترسیدم!
«وای بیبی! یادم رفت نباید راجع به نورچشمی شما بد حرف میزدم...»
زهرا غشغش زد زیر خنده.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
🌱🌱
بزرگی ،معرفت
ادب و نجابت آدمیان را
به هنگام خشم و عصبانیت بیازمائید
نه در زمانی که همه چیز
بر وفق مرادشان است…
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026