❄️ کولاک ❄️
بعد هم پشتشو به من کرد و دراز کشید. «زهرا، ترسو نباش! ارسلان خان هم رفت، ببین چیزیش نیست و زندهس.»
ارباب: «بشین کیان.»
سالم که جونش در بیاد، نمیگه! آخه نیس که خودش اربابه و همه رعیت عارش میاد؟ اما کیان براش یه چیزه دیگه بود؛ خیلی بهش اعتماد داشت.
کیان نشست.
کیان: «ارباب، ۲ نفر از اهالی ده برای اجازه اومدن.»
ارباب: «کی؟ اجازهی چی؟»
کیان: «یاور مراد، همین زارعی که تو مزرعه گندم کار میکنه، میشناسیدش که؟»
ارباب سرش رو تکون داد.
کیان: «میخواد عروس بیاره و با پدر عروس اومدن برای اجازه.»
ارباب: «بذار بیان تو.»
کیان: «چشم، با اجازهی ارباب.»
---
رسماً داشتم شاخ درمیاوردم از دست این مردم احمق! آدم کجا بره؟؟؟
شیرین خانم با تعجب:
«ببخشید ارباب، فضولیه اما فکر نکنم برای ازدواج هم مردم باید از شما اجازه داشته باشن.»
ارباب با اخم اول نگاهی به ارسلان خان کرد و بعد با مالیخولیا گفت:
ارباب: «تو این عمارت، آب خوردن مردم هم به من ربط داره؛ اجازهی ازدواج که دیگه یه چیز عادیه.»
شیرین: «من نمیفهمم این مردم چجوری اینهمه حقارت رو تحمل میکنن... دمت گرم!»
ارباب این دفعه عصبانی شد:
ارباب: «اگه تا حالا بهت چیزی نگفتم، فقط بخاطر ارسلانه. به کسی هیچ ربطی نداره که به روستای من و قانونای من دخالت کنه.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طرز تهیه پیتزای گلپیچ به سبک بانو روستایی😍🌱
مواد لازم:
آرد
مایهخمیر
دارچین (به اندازه کم)
تخممرغ
سینه مرغ (ریز و ساطوریشده)
پیاز خردشده
هویج حلقهای
سیبزمینی رندهشده یا لهشده
نمک، فلفل و ادویه دلخواه
کمی روغن برای سرخکردن
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ارباب: «بشین کیان.» سالم که جونش در بیاد، نمیگه! آخه نیس که خودش اربابه و همه رعیت عارش میاد؟ اما
شیرین از جاش بلند شد و با بغض رفت.
«ای بمیری ارباب که همه رو با اون زبونت میچزونی!»
ارباب: «ارسلان، آخر باره که همچین رفتاری رو از شیرین میبینم. من برای هر کس انقدر ساکت نمیمونم. اینو خوب میدونی.»
ارسلان خان: «میدونم ارباب، اما شما هم درک کنین؛ شیرین با قانونای اینجا آشنا نیس.»
ارباب: «نیست که نیست، دلیل نمیشه که تو هر کاری نظر بده.»
ارسلان خان خواست حرفی بزنه که کیان دوباره اومد تو سالن.
کیان: «ارباب، اجازه هست بیان داخل؟»
ارباب سرش رو تکون داد.
کیان با بلندی گفت: «بیاین تو.»
دو مرد تقریباً میانسال از در سالن اومدن تو.
مرد اولی: «سلام ارباب، شرمنده که وقت شریفتون رو گرفتیم.»
مرد دومی: «سلام ارباب، اگه چاکراتونو قبول داشته باشین، اومدیم برای کسب اجازه.»
---
ملوکالسلطنه: «پاشو برو دیگه، میوه نمیخورم.»
«ای بمیری، داشتم گوش میدادم خب!»
از جام بلند شدم و رفتم بیرون از سالن. اما آروم خودمو کشیدم گوشهی دیوار و به حرفاشون گوش دادم.
ارباب: «با هم به توافق رسیدین؟ عروس و داماد همدیگه رو میخوان؟ میدونین که اینجا هیچ کس طلاق نمیگیره؟»
مرد: «بله ارباب، به توافق رسیدیم و عروس و دامادم راضین.»
ارباب: «پس خوشبخت باشن.»
مرد: «ممنون ارباب.»
ارباب: «کیان، ببین کم و کسری نداشته باشن. هر چی بود حلش کن.»
کیان: «چشم ارباب.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
🌱🌱
بزرگی ،معرفت
ادب و نجابت آدمیان را
به هنگام خشم و عصبانیت بیازمائید
نه در زمانی که همه چیز
بر وفق مرادشان است…
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
شیرین از جاش بلند شد و با بغض رفت. «ای بمیری ارباب که همه رو با اون زبونت میچزونی!» ارباب: «ارسلا
مرد: «خدا از بزرگی کمتون نکنه ارباب.»
ارباب: «میتونین برین.»
«اوهوه، ارباب و این همه سخاوت! محالههههه!»
همین که مردا خواستن از سالن بیان بیرون، من دَوَران رفتم آشپزخونه. تو آشپزخونه داشتم نفسنفس میزدم که زهرا اومد کنارم.
زهرا: «چته؟؟؟»
آروم گفتم: «فالگوش وایساده بودم.»
زهرا: «خاک بر سرت! کجاااا؟؟»
قضیه رو به زهرا گفتم که خندید.
زهرا: «آخر سر این فضولیت کار دستت میده.»
«نووووچ! مواظبم ولی عجب عوضیه این اربابا؛ نه به دخالتش، نه به کمکش!»
زهرا: «اگه اینجوری نباشه که این روستا دو روز دووم نمیاره.»
---
فردای اون روز، ارسلان خان و شیرین خانم رفتن. چقدر آزاد بودن! به شیرین خانم حسودیم شد. با دیدن یه چشمه از بیرحمی ارباب، وسایlashونو جمع کردن و رفتن. ای کاش منم آزاد بودم و میتونستم برم... اما حیف که نمیتونستم؛ حیف!
امروز ارباب همهی خدمتکارا رو جمع کرده بود تو ورودی عمارت.
زهرا: «یعنی ارباب چی کار داره؟؟؟»
«چی کار میتونه داشته باشه؟ دوباره یه سری دستور و امر و نهی جدیدِ دیگه.»
بیبی: «اهای دختر! راجع به ارباب سالار درست صحبت کنااااا!»
قیافمو به شوخی ترسو کردم، مثال من ترسیدم!
«وای بیبی! یادم رفت نباید راجع به نورچشمی شما بد حرف میزدم...»
زهرا غشغش زد زیر خنده.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
🌱🌱
بزرگی ،معرفت
ادب و نجابت آدمیان را
به هنگام خشم و عصبانیت بیازمائید
نه در زمانی که همه چیز
بر وفق مرادشان است…
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غذای فوری خوشمزه👌😍
مواد لازم :
بادمجون
گوجه
گوشت چرخ کرده
رب گوجه
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
مرد: «خدا از بزرگی کمتون نکنه ارباب.» ارباب: «میتونین برین.» «اوهوه، ارباب و این همه سخاوت! محاله
زهرا: «زدی تو خال!»
بیبی: «میبینم که اینجا دو تا سوسک دارن راجع به اربابم، ارباب سالار بد میگن.»
زهرا: «من غلط میکنم!»
بیبی: «فکر نکن نمیدونم، شبا پشتِ سرِ ارباب سالار غیبت میکنین.»
زهرا: «بیبی، بیخیال! جلوش که نمیتونیم چیزی بگیم، پشتِ سرش هم که میخوایم خودمونو خالی کنیم، شما نمیذارین؟؟»
بیبی: «چه غلطا!!!! وِر پردهها برای من آدم شدن؟»
با زهرا داشتیم میخندیدیم که مهین اومد تو آشپزخونه.
مهین: «شماها که هنوز اینجایین؟ مگه نمیدونین ارباب همه رو تو ورودی جمع کرده؟؟»
بیبی: «چرا، داریم میایم.»
مهین: «پس این کبری کجاست؟»
و بدو از آشپزخونه رفت بیرون.
بیبی: «کار این مهین چیه؟؟ هیچ وقت دست به سیاه و سفید نمیزنه، فقط میخوره و میخوابه!»
«بیبی، مهین خدمتکارهی شخصیهی اربابه؟»
بیبی: «ها!!!! خدمتکار شخصی چیه؟؟»
«کارای شخصیهی اربابو انجام میده. دیدی که هیچ کس هیچ وقت حق نداره تو اتاقِ ارباب بره، فقط مهینه که میتونه بره.»
«آخی! دلم براش سوخت. همیشه فکر میکردم مهین یه آدم بیکار و الافهست تو عمارت. نگو بدترین کار عمارت مال این بندهخداست!»
زهرا: «!!!کجاش بده؟؟؟»
«چرا دیگه؟ همین که خدمتکار ارباب باشی، یعنی مصیبت. حالا فرض کن خدمتکار مخصوصش هم که...»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
«خطــ ســومــ🎈✨»
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026