🌱🌱
بزرگی ،معرفت
ادب و نجابت آدمیان را
به هنگام خشم و عصبانیت بیازمائید
نه در زمانی که همه چیز
بر وفق مرادشان است…
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
شیرین از جاش بلند شد و با بغض رفت. «ای بمیری ارباب که همه رو با اون زبونت میچزونی!» ارباب: «ارسلا
مرد: «خدا از بزرگی کمتون نکنه ارباب.»
ارباب: «میتونین برین.»
«اوهوه، ارباب و این همه سخاوت! محالههههه!»
همین که مردا خواستن از سالن بیان بیرون، من دَوَران رفتم آشپزخونه. تو آشپزخونه داشتم نفسنفس میزدم که زهرا اومد کنارم.
زهرا: «چته؟؟؟»
آروم گفتم: «فالگوش وایساده بودم.»
زهرا: «خاک بر سرت! کجاااا؟؟»
قضیه رو به زهرا گفتم که خندید.
زهرا: «آخر سر این فضولیت کار دستت میده.»
«نووووچ! مواظبم ولی عجب عوضیه این اربابا؛ نه به دخالتش، نه به کمکش!»
زهرا: «اگه اینجوری نباشه که این روستا دو روز دووم نمیاره.»
---
فردای اون روز، ارسلان خان و شیرین خانم رفتن. چقدر آزاد بودن! به شیرین خانم حسودیم شد. با دیدن یه چشمه از بیرحمی ارباب، وسایlashونو جمع کردن و رفتن. ای کاش منم آزاد بودم و میتونستم برم... اما حیف که نمیتونستم؛ حیف!
امروز ارباب همهی خدمتکارا رو جمع کرده بود تو ورودی عمارت.
زهرا: «یعنی ارباب چی کار داره؟؟؟»
«چی کار میتونه داشته باشه؟ دوباره یه سری دستور و امر و نهی جدیدِ دیگه.»
بیبی: «اهای دختر! راجع به ارباب سالار درست صحبت کنااااا!»
قیافمو به شوخی ترسو کردم، مثال من ترسیدم!
«وای بیبی! یادم رفت نباید راجع به نورچشمی شما بد حرف میزدم...»
زهرا غشغش زد زیر خنده.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
🌱🌱
بزرگی ،معرفت
ادب و نجابت آدمیان را
به هنگام خشم و عصبانیت بیازمائید
نه در زمانی که همه چیز
بر وفق مرادشان است…
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غذای فوری خوشمزه👌😍
مواد لازم :
بادمجون
گوجه
گوشت چرخ کرده
رب گوجه
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
مرد: «خدا از بزرگی کمتون نکنه ارباب.» ارباب: «میتونین برین.» «اوهوه، ارباب و این همه سخاوت! محاله
زهرا: «زدی تو خال!»
بیبی: «میبینم که اینجا دو تا سوسک دارن راجع به اربابم، ارباب سالار بد میگن.»
زهرا: «من غلط میکنم!»
بیبی: «فکر نکن نمیدونم، شبا پشتِ سرِ ارباب سالار غیبت میکنین.»
زهرا: «بیبی، بیخیال! جلوش که نمیتونیم چیزی بگیم، پشتِ سرش هم که میخوایم خودمونو خالی کنیم، شما نمیذارین؟؟»
بیبی: «چه غلطا!!!! وِر پردهها برای من آدم شدن؟»
با زهرا داشتیم میخندیدیم که مهین اومد تو آشپزخونه.
مهین: «شماها که هنوز اینجایین؟ مگه نمیدونین ارباب همه رو تو ورودی جمع کرده؟؟»
بیبی: «چرا، داریم میایم.»
مهین: «پس این کبری کجاست؟»
و بدو از آشپزخونه رفت بیرون.
بیبی: «کار این مهین چیه؟؟ هیچ وقت دست به سیاه و سفید نمیزنه، فقط میخوره و میخوابه!»
«بیبی، مهین خدمتکارهی شخصیهی اربابه؟»
بیبی: «ها!!!! خدمتکار شخصی چیه؟؟»
«کارای شخصیهی اربابو انجام میده. دیدی که هیچ کس هیچ وقت حق نداره تو اتاقِ ارباب بره، فقط مهینه که میتونه بره.»
«آخی! دلم براش سوخت. همیشه فکر میکردم مهین یه آدم بیکار و الافهست تو عمارت. نگو بدترین کار عمارت مال این بندهخداست!»
زهرا: «!!!کجاش بده؟؟؟»
«چرا دیگه؟ همین که خدمتکار ارباب باشی، یعنی مصیبت. حالا فرض کن خدمتکار مخصوصش هم که...»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
«خطــ ســومــ🎈✨»
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
#امروز
نفسش حق است🕊
به هربهانه بیدارت میکند
که روز تازه راشروع کنی🕊
به نوری
عطرچای وصبحانه ای
وصدای گنجشکی
هرچه هست زندگیست و زیبا🕊
روزنون دلنشین تر از هرروز
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «زدی تو خال!» بیبی: «میبینم که اینجا دو تا سوسک دارن راجع به اربابم، ارباب سالار بد میگن.»
«باشی!!!! این یعنی بدِ کاملِ بخت!»
زهرا زد زیر خنده.
بیبی: «بسه دیگه! بریم، اَلانه که ارباب صداش در بیاد.»
با هم رفتیم ورودی. همه جمع بودن، حتی ملوکالسلطنه و کیان هم بودن. ارباب سرِ ورودی وایساده بود و کیان سمت راست و ملوکالسلطنه هم سمت راستِش بود. همهی خدمه جلوشون وایساده بودن که ما هم رفتیم کنار اونا وایسادیم.
ارباب شروع کرد:
ارباب: «من یه مدتی تو عمارت نیستم و ملوکالسلطنه هم تو عمارت نیست. تو نبودِ من، کسی بدونِ اجازهی کیان جایی نمیره. هیچ کاری بدونِ اجازهی کیان انجام نمیگیره. ۲ نفر از خدمهی زن و ۲ نفر از خدمهی مرد میتونن برن مرخصی؛ بقیه هم میتونن یک بار، اونم فقط ۵ ساعت تو روز، برن مرخصی که اونم باید با کیان هماهنگ بشه.»
همونطور که داشت راه میرفت و توضیح میداد، جلو من وایساد و خیره نگاهم کرد.
ارباب: «تو.»
سرم رو بالا گرفتم و تو چشماش زل زدم: «بله ارباب.»
ارباب: «به هیچ عنوان از عمارت بیرون نمیری.»
من با تعجب: «چرا ارباب؟؟»
ارباب اول چشماش رو گرد کرد و بعد با خشم نگام کرد؛ از همون نگاههایی که خیلی ازش میترسیدم.
ارباب: «نشنیدم چی گفتی.»
خواستم دوباره حرفمو تکرار کنم که زهرا که کنارم بود، ضربهای به پهلوم زد که یعنی «ساکت شو!»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
31.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت تره👍
گوشت گوسفند ۵۰۰گرم
تره. نیم کیلو
پیاز ۱عدد
نعناع خشک ۱ ق غ
رب گوجه ۱ ق غ
لیموعمانی ۲عدد
لوبیا سفید ۱پیمانه
نمک ،فلفل سیاه،و زردچوبه به میزان لازم
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026