eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.3هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غذای فوری خوشمزه👌😍 مواد لازم : بادمجون گوجه گوشت چرخ کرده رب گوجه ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
مرد: «خدا از بزرگی کمتون نکنه ارباب.» ارباب: «میتونین برین.» «اوه‌وه، ارباب و این همه سخاوت! محاله
زهرا: «زدی تو خال!» بی‌بی: «می‌بینم که اینجا دو تا سوسک دارن راجع به اربابم، ارباب سالار بد می‌گن.» زهرا: «من غلط می‌کنم!» بی‌بی: «فکر نکن نمی‌دونم، شبا پشتِ سرِ ارباب سالار غیبت می‌کنین.» زهرا: «بی‌بی، بی‌خیال! جلوش که نمی‌تونیم چیزی بگیم، پشتِ سرش هم که می‌خوایم خودمونو خالی کنیم، شما نمی‌ذارین؟؟» بی‌بی: «چه غلطا!!!! وِر پرده‌ها برای من آدم شدن؟» با زهرا داشتیم می‌خندیدیم که مهین اومد تو آشپزخونه. مهین: «شماها که هنوز اینجایین؟ مگه نمی‌دونین ارباب همه رو تو ورودی جمع کرده؟؟» بی‌بی: «چرا، داریم می‌ایم.» مهین: «پس این کبری کجاست؟» و بدو از آشپزخونه رفت بیرون. بی‌بی: «کار این مهین چیه؟؟ هیچ وقت دست به سیاه و سفید نمی‌زنه، فقط می‌خوره و می‌خوابه!» «بی‌بی، مهین خدمتکاره‌ی شخصیه‌ی اربابه؟» بی‌بی: «ها!!!! خدمتکار شخصی چیه؟؟» «کارای شخصیه‌ی اربابو انجام می‌ده. دیدی که هیچ کس هیچ وقت حق نداره تو اتاقِ ارباب بره، فقط مهینه که می‌تونه بره.» «آخی! دلم براش سوخت. همیشه فکر می‌کردم مهین یه آدم بیکار و الافه‌ست تو عمارت. نگو بدترین کار عمارت مال این بنده‌خداست!» زهرا: «!!!کجاش بده؟؟؟» «چرا دیگه؟ همین که خدمتکار ارباب باشی، یعنی مصیبت. حالا فرض کن خدمتکار مخصوصش هم که...» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 «خطــ ســومــ🎈✨» ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
نفسش حق است🕊 به هربهانه بیدارت میکند که روز تازه راشروع کنی🕊 به نوری عطرچای وصبحانه ای وصدای گنجشکی هرچه هست زندگیست و زیبا🕊 روزنون دلنشین تر از هرروز ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «زدی تو خال!» بی‌بی: «می‌بینم که اینجا دو تا سوسک دارن راجع به اربابم، ارباب سالار بد می‌گن.»
«باشی!!!! این یعنی بدِ کاملِ بخت‌!» زهرا زد زیر خنده. بی‌بی: «بسه دیگه! بریم، اَلانه که ارباب صداش در بیاد.» با هم رفتیم ورودی. همه جمع بودن، حتی ملوک‌السلطنه و کیان هم بودن. ارباب سرِ ورودی وایساده بود و کیان سمت راست و ملوک‌السلطنه هم سمت راستِش بود. همه‌ی خدمه جلوشون وایساده بودن که ما هم رفتیم کنار اونا وایسادیم. ارباب شروع کرد: ارباب: «من یه مدتی تو عمارت نیستم و ملوک‌السلطنه هم تو عمارت نیست. تو نبودِ من، کسی بدونِ اجازه‌ی کیان جایی نمی‌ره. هیچ کاری بدونِ اجازه‌ی کیان انجام نمی‌گیره. ۲ نفر از خدمه‌ی زن و ۲ نفر از خدمه‌ی مرد می‌تونن برن مرخصی؛ بقیه هم می‌تونن یک بار، اونم فقط ۵ ساعت تو روز، برن مرخصی که اونم باید با کیان هماهنگ بشه.» همونطور که داشت راه می‌رفت و توضیح می‌داد، جلو من وایساد و خیره نگاهم کرد. ارباب: «تو.» سرم رو بالا گرفتم و تو چشماش زل زدم: «بله ارباب.» ارباب: «به هیچ عنوان از عمارت بیرون نمی‌ری.» من با تعجب: «چرا ارباب؟؟» ارباب اول چشماش رو گرد کرد و بعد با خشم نگام کرد؛ از همون نگاه‌هایی که خیلی ازش می‌ترسیدم. ارباب: «نشنیدم چی گفتی.» خواستم دوباره حرفمو تکرار کنم که زهرا که کنارم بود، ضربه‌ای به پهلوم زد که یعنی «ساکت شو!» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
31.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت تره👍 گوشت گوسفند ۵۰۰گرم تره. نیم کیلو پیاز ۱عدد نعناع خشک ۱ ق غ رب گوجه ۱ ق غ لیموعمانی ۲عدد لوبیا سفید ۱‌پیمانه نمک ،فلفل سیاه،و زردچوبه به میزان لازم ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«باشی!!!! این یعنی بدِ کاملِ بخت‌!» زهرا زد زیر خنده. بی‌بی: «بسه دیگه! بریم، اَلانه که ارباب صداش
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. ارباب دستشو گذاشت زیر چونه‌ام و با خشم صورتم رو گرفت بالا. ارباب: «وقتی سوال می‌کنم، جواب می‌خوام. پرسیدم چیزی گفتی؟؟» با ترس گفتم: «ن... نه ارباب.» دستشو از زیر چونه‌ام برداشت و برگشت سر جاش. ارباب: «حرفامو زدم، می‌تونین برین.» همه با خوشحالی می‌رفتن سر کارشون، اما من غم داشتم، غمگین بودم، خسته بودم. زهرا دستشو انداخت دور گردنم و از صورتم بوسید. زهرا: «ناراحت نباش سوگل، حالا بیرون حلوا هم خیرات نمی‌کنن که انقدر ناراحتی. ما که جایی نداریم بریم، می‌مونیم تو عمارت و از نبود این مغرورالسلطنه استفاده می‌کنیم و تا دلت بخواد خوش می‌گذرونیم. خوبه؟؟» برای دل زهرا سرم رو تکون دادم: «خوبه زهرا جونم... خوبه که هستی.» زهرا: «فدات بشم.» و دوباره از صورتم بوسید. «خیلی خوبی زهرا.» زهرا دستشو گذاشت کناره گوشش و تند مثل تیک از کنار گوشش برداشت. زهرا: «چاکر خواتم، چشم خوشگله.» «فدایی داری.» --- ارباب و ملوک‌السلطنه رفته بودن. مهین و کبری هم رفته بودن مرخصی. به قول زهرا از نبود ارباب استفاده می‌کردیم و تا ظهر می‌خوابیدیم و تا آخر شب مسخره‌بازی درمی‌آوردیم و کل عمارت رو می‌ذاشتیم رو سر‌مون. البته تو نبودِ ارباب، کیان بود که به‌جاش گیر بده، اما کیان بیرون عمارت بود و ما تو عمارت. تو نبودِ ارباب محافظا بیشتر شده بود. روز اولی که دیده بودم محافظا زیاد شده، ترسیده بودم که زهرا گفت: داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026