#امروز
نفسش حق است🕊
به هربهانه بیدارت میکند
که روز تازه راشروع کنی🕊
به نوری
عطرچای وصبحانه ای
وصدای گنجشکی
هرچه هست زندگیست و زیبا🕊
روزنون دلنشین تر از هرروز
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «زدی تو خال!» بیبی: «میبینم که اینجا دو تا سوسک دارن راجع به اربابم، ارباب سالار بد میگن.»
«باشی!!!! این یعنی بدِ کاملِ بخت!»
زهرا زد زیر خنده.
بیبی: «بسه دیگه! بریم، اَلانه که ارباب صداش در بیاد.»
با هم رفتیم ورودی. همه جمع بودن، حتی ملوکالسلطنه و کیان هم بودن. ارباب سرِ ورودی وایساده بود و کیان سمت راست و ملوکالسلطنه هم سمت راستِش بود. همهی خدمه جلوشون وایساده بودن که ما هم رفتیم کنار اونا وایسادیم.
ارباب شروع کرد:
ارباب: «من یه مدتی تو عمارت نیستم و ملوکالسلطنه هم تو عمارت نیست. تو نبودِ من، کسی بدونِ اجازهی کیان جایی نمیره. هیچ کاری بدونِ اجازهی کیان انجام نمیگیره. ۲ نفر از خدمهی زن و ۲ نفر از خدمهی مرد میتونن برن مرخصی؛ بقیه هم میتونن یک بار، اونم فقط ۵ ساعت تو روز، برن مرخصی که اونم باید با کیان هماهنگ بشه.»
همونطور که داشت راه میرفت و توضیح میداد، جلو من وایساد و خیره نگاهم کرد.
ارباب: «تو.»
سرم رو بالا گرفتم و تو چشماش زل زدم: «بله ارباب.»
ارباب: «به هیچ عنوان از عمارت بیرون نمیری.»
من با تعجب: «چرا ارباب؟؟»
ارباب اول چشماش رو گرد کرد و بعد با خشم نگام کرد؛ از همون نگاههایی که خیلی ازش میترسیدم.
ارباب: «نشنیدم چی گفتی.»
خواستم دوباره حرفمو تکرار کنم که زهرا که کنارم بود، ضربهای به پهلوم زد که یعنی «ساکت شو!»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
31.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت تره👍
گوشت گوسفند ۵۰۰گرم
تره. نیم کیلو
پیاز ۱عدد
نعناع خشک ۱ ق غ
رب گوجه ۱ ق غ
لیموعمانی ۲عدد
لوبیا سفید ۱پیمانه
نمک ،فلفل سیاه،و زردچوبه به میزان لازم
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«باشی!!!! این یعنی بدِ کاملِ بخت!» زهرا زد زیر خنده. بیبی: «بسه دیگه! بریم، اَلانه که ارباب صداش
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
ارباب دستشو گذاشت زیر چونهام و با خشم صورتم رو گرفت بالا.
ارباب: «وقتی سوال میکنم، جواب میخوام. پرسیدم چیزی گفتی؟؟»
با ترس گفتم: «ن... نه ارباب.»
دستشو از زیر چونهام برداشت و برگشت سر جاش.
ارباب: «حرفامو زدم، میتونین برین.»
همه با خوشحالی میرفتن سر کارشون، اما من غم داشتم، غمگین بودم، خسته بودم.
زهرا دستشو انداخت دور گردنم و از صورتم بوسید.
زهرا: «ناراحت نباش سوگل، حالا بیرون حلوا هم خیرات نمیکنن که انقدر ناراحتی. ما که جایی نداریم بریم، میمونیم تو عمارت و از نبود این مغرورالسلطنه استفاده میکنیم و تا دلت بخواد خوش میگذرونیم. خوبه؟؟»
برای دل زهرا سرم رو تکون دادم: «خوبه زهرا جونم... خوبه که هستی.»
زهرا: «فدات بشم.»
و دوباره از صورتم بوسید.
«خیلی خوبی زهرا.»
زهرا دستشو گذاشت کناره گوشش و تند مثل تیک از کنار گوشش برداشت.
زهرا: «چاکر خواتم، چشم خوشگله.»
«فدایی داری.»
---
ارباب و ملوکالسلطنه رفته بودن. مهین و کبری هم رفته بودن مرخصی. به قول زهرا از نبود ارباب استفاده میکردیم و تا ظهر میخوابیدیم و تا آخر شب مسخرهبازی درمیآوردیم و کل عمارت رو میذاشتیم رو سرمون. البته تو نبودِ ارباب، کیان بود که بهجاش گیر بده، اما کیان بیرون عمارت بود و ما تو عمارت.
تو نبودِ ارباب محافظا بیشتر شده بود. روز اولی که دیده بودم محافظا زیاد شده، ترسیده بودم که زهرا گفت:
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. ارباب دستشو گذاشت زیر چونهام و با خشم صورتم رو گرفت بالا. ارباب
زهرا: «صبحاس، الان از افراد ارباب و کسی که ما رو بشناسه تو روستا نیست.»
«تو چقدر اطلاعات داری؟»
زهرا: «پس چی؟ تموم عمرمو اینجا گذروندم!»
«باشه بابا، حالا انگار ملکه اینجا بوده. وا کن درو، الان یکی میاد میبینتمون.»
زهرا: «باشه، هولم نکن.»
کلید اول درو باز نکرد.
«بمیری، این که باز نشد!»
زهرا: «دو دقیقه خفه شو خب!»
کلید دومو انداخت که این دفعه خدا رو شکر در باز شد. درو که باز کردیم، دقیقاً سه متر جلوتر میخورد به درختا.
زهرا: «گفتم تا درختا میدویی، ها.»
«باشه.»
با زهرا از آشپزخونه در اومدیم بیرون و درو بستیم و خودمونو چسبوندیم به در تا دیده نشیم.
زهرا: «بدوووو، ۱، ۲، ۳...»
با هر چی توان بود، دوییدیم سمت درختا و خودمونو پرت کردیم بین درختا.
دستمو گذاشتم رو قلبم و خودمو چسبوندم به یه درختی.
زهرا: «خدا رو شکر، ندیدنمون.»
«خداروشکر.»
زهرا: «الان باید بریم بالای دیوار.»
دیواره بلندی نبود، اما خب هر چی بود، قدمون نمیرسید به بالا و دیوارم جای دست نداشت.
«چه جوری بریم بالا؟ جای دست نداره که.»
زهرا: «دو سه تا تنه درخت میزاریم زیر پامون، میریم بالا.»
به گفتهی زهرا گشتیم دنبالِ ۳ تا تنهی تقریباً صاف که رو هم وایسن.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
.
۳ حقیقت درباره آدمای موفق:
کمحرفن
عملگران
تسلیم نمیشن.
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوفته ریزه😊
گوشت چرخ کرده ۵۰۰ گرم
آرد نخود چی ۱۰۰ گرم
پیاز رنده شده آب گرفته ۱ عدد
شنبلیله یا نعنا خشک دو ق غ خ
نصف استکان آب
نمک،فلفل،زردچوبه ۱ ق م
مواد لازم سس:
رب گوجه دو قاشق غذاخوری
پیاز خلال شده ۱ عدد
شنبلیله یا نعنا ۲ قاشق غذاخوری
آب چهار لیوان
نمک ،فلفل،زردچوبه ۱ قاشق غذاخوری
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «صبحاس، الان از افراد ارباب و کسی که ما رو بشناسه تو روستا نیست.» «تو چقدر اطلاعات داری؟» ز
بعد از پیدا کردن تنهها، گذاشتیم رو هم و اول زهرا رفت بالا و بعد من؛ البته با هزار زور و بدبختی.
از رو دیوار پریدیم پایین.
زهرا: «خوبی؟ پات چیزیش نشد؟؟»
از جام بلند شدم.
«نه... اخییی، بالاخره از عمارت اومدیم بیرون!»
زهرا: «اول بذار از عمارت فاصله بگیریم، بعد با خیال راحت حرف بزن.»
«خب، حالا توام نزنی تو ذوق، من نمیشه.»
زهرا خندید و راه افتاد.
(بعد از نیم ساعت راه رفتن رسیدیم روستا. عمارت داخل روستا نبود.)
زهرا: «حالا بگو آخیش، فقط تا قبل از تاریک شدن هوا باید برگردیم.»
«چه عجلهای؟ میریم حالا دیگه.»
زهرا: «نه، هوا که تاریک بشه محافظا میان، دیگه نمیتونیم بریم عمارت.»
«بهتر به من که باشه، دیگه نمیخوام برم اونجا.»
زهرا فوری برگشت سمتم.
زهرا: «اگه با این هدف اومدی اینجا، من میدونم و تو.»
«چرا؟؟ مگه بده از اون زندان آزاد شیم؟؟!! تو خودت دوست داری اونجا باشی؟؟؟»
زهرا: «اوّلاً که من خودم اینجور زندگی رو انتخاب کردم چون چارهی دیگهای نداشتم. دوماً، تو یه درصد فکر کن دیگه نخوای برگردی عمارت، ارباب سالار زیرِ سنگم باشی پیدات میکنه و میکشتت. چرت نمیگم، دیدم دارم میگم.»
«...خب بابا، توام... من فقط اومدم اینجا یه گشتی بزنم، همین.»
زهرا: «پس با حرفات منو نترسون.»
خندیدم و بینیشو کشیدم.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026