eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.3هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نفسش حق است🕊 به هربهانه بیدارت میکند که روز تازه راشروع کنی🕊 به نوری عطرچای وصبحانه ای وصدای گنجشکی هرچه هست زندگیست و زیبا🕊 روزنون دلنشین تر از هرروز ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «زدی تو خال!» بی‌بی: «می‌بینم که اینجا دو تا سوسک دارن راجع به اربابم، ارباب سالار بد می‌گن.»
«باشی!!!! این یعنی بدِ کاملِ بخت‌!» زهرا زد زیر خنده. بی‌بی: «بسه دیگه! بریم، اَلانه که ارباب صداش در بیاد.» با هم رفتیم ورودی. همه جمع بودن، حتی ملوک‌السلطنه و کیان هم بودن. ارباب سرِ ورودی وایساده بود و کیان سمت راست و ملوک‌السلطنه هم سمت راستِش بود. همه‌ی خدمه جلوشون وایساده بودن که ما هم رفتیم کنار اونا وایسادیم. ارباب شروع کرد: ارباب: «من یه مدتی تو عمارت نیستم و ملوک‌السلطنه هم تو عمارت نیست. تو نبودِ من، کسی بدونِ اجازه‌ی کیان جایی نمی‌ره. هیچ کاری بدونِ اجازه‌ی کیان انجام نمی‌گیره. ۲ نفر از خدمه‌ی زن و ۲ نفر از خدمه‌ی مرد می‌تونن برن مرخصی؛ بقیه هم می‌تونن یک بار، اونم فقط ۵ ساعت تو روز، برن مرخصی که اونم باید با کیان هماهنگ بشه.» همونطور که داشت راه می‌رفت و توضیح می‌داد، جلو من وایساد و خیره نگاهم کرد. ارباب: «تو.» سرم رو بالا گرفتم و تو چشماش زل زدم: «بله ارباب.» ارباب: «به هیچ عنوان از عمارت بیرون نمی‌ری.» من با تعجب: «چرا ارباب؟؟» ارباب اول چشماش رو گرد کرد و بعد با خشم نگام کرد؛ از همون نگاه‌هایی که خیلی ازش می‌ترسیدم. ارباب: «نشنیدم چی گفتی.» خواستم دوباره حرفمو تکرار کنم که زهرا که کنارم بود، ضربه‌ای به پهلوم زد که یعنی «ساکت شو!» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
31.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت تره👍 گوشت گوسفند ۵۰۰گرم تره. نیم کیلو پیاز ۱عدد نعناع خشک ۱ ق غ رب گوجه ۱ ق غ لیموعمانی ۲عدد لوبیا سفید ۱‌پیمانه نمک ،فلفل سیاه،و زردچوبه به میزان لازم ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«باشی!!!! این یعنی بدِ کاملِ بخت‌!» زهرا زد زیر خنده. بی‌بی: «بسه دیگه! بریم، اَلانه که ارباب صداش
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. ارباب دستشو گذاشت زیر چونه‌ام و با خشم صورتم رو گرفت بالا. ارباب: «وقتی سوال می‌کنم، جواب می‌خوام. پرسیدم چیزی گفتی؟؟» با ترس گفتم: «ن... نه ارباب.» دستشو از زیر چونه‌ام برداشت و برگشت سر جاش. ارباب: «حرفامو زدم، می‌تونین برین.» همه با خوشحالی می‌رفتن سر کارشون، اما من غم داشتم، غمگین بودم، خسته بودم. زهرا دستشو انداخت دور گردنم و از صورتم بوسید. زهرا: «ناراحت نباش سوگل، حالا بیرون حلوا هم خیرات نمی‌کنن که انقدر ناراحتی. ما که جایی نداریم بریم، می‌مونیم تو عمارت و از نبود این مغرورالسلطنه استفاده می‌کنیم و تا دلت بخواد خوش می‌گذرونیم. خوبه؟؟» برای دل زهرا سرم رو تکون دادم: «خوبه زهرا جونم... خوبه که هستی.» زهرا: «فدات بشم.» و دوباره از صورتم بوسید. «خیلی خوبی زهرا.» زهرا دستشو گذاشت کناره گوشش و تند مثل تیک از کنار گوشش برداشت. زهرا: «چاکر خواتم، چشم خوشگله.» «فدایی داری.» --- ارباب و ملوک‌السلطنه رفته بودن. مهین و کبری هم رفته بودن مرخصی. به قول زهرا از نبود ارباب استفاده می‌کردیم و تا ظهر می‌خوابیدیم و تا آخر شب مسخره‌بازی درمی‌آوردیم و کل عمارت رو می‌ذاشتیم رو سر‌مون. البته تو نبودِ ارباب، کیان بود که به‌جاش گیر بده، اما کیان بیرون عمارت بود و ما تو عمارت. تو نبودِ ارباب محافظا بیشتر شده بود. روز اولی که دیده بودم محافظا زیاد شده، ترسیده بودم که زهرا گفت: داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. ارباب دستشو گذاشت زیر چونه‌ام و با خشم صورتم رو گرفت بالا. ارباب
زهرا: «صبح‌اس، الان از افراد ارباب و کسی که ما رو بشناسه تو روستا نیست.» «تو چقدر اطلاعات داری؟» زهرا: «پس چی؟ تموم عمرمو اینجا گذروندم!» «باشه بابا، حالا انگار ملکه اینجا بوده. وا کن درو، الان یکی می‌اد می‌بینتمون.» زهرا: «باشه، هولم نکن.» کلید اول درو باز نکرد. «بمیری، این که باز نشد!» زهرا: «دو دقیقه خفه شو خب!» کلید دومو انداخت که این دفعه خدا رو شکر در باز شد. درو که باز کردیم، دقیقاً سه متر جلوتر می‌خورد به درختا. زهرا: «گفتم تا درختا می‌دویی، ها.» «باشه.» با زهرا از آشپزخونه در اومدیم بیرون و درو بستیم و خودمونو چسبوندیم به در تا دیده نشیم. زهرا: «بدوووو، ۱، ۲، ۳...» با هر چی توان بود، دوییدیم سمت درختا و خودمونو پرت کردیم بین درختا. دستمو گذاشتم رو قلبم و خودمو چسبوندم به یه درختی. زهرا: «خدا رو شکر، ندیدنمون.» «خداروشکر.» زهرا: «الان باید بریم بالای دیوار.» دیواره بلندی نبود، اما خب هر چی بود، قدمون نمی‌رسید به بالا و دیوارم جای دست نداشت. «چه جوری بریم بالا؟ جای دست نداره که.» زهرا: «دو سه تا تنه درخت می‌زاریم زیر پامون، می‌ریم بالا.» به گفته‌ی زهرا گشتیم دنبالِ ۳ تا تنه‌ی تقریباً صاف که رو هم وایسن. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
. ۳ حقیقت درباره آدمای موفق: کم‌حرفن عمل‌گران تسلیم نمی‌شن. ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوفته ریزه😊 گوشت چرخ کرده ۵۰۰ گرم آرد نخود چی ۱۰۰ گرم پیاز رنده شده آب گرفته ۱ عدد شنبلیله یا نعنا خشک دو ق غ خ نصف استکان آب نمک،فلفل،زردچوبه ۱ ق م مواد لازم سس: رب گوجه دو قاشق غذاخوری پیاز خلال شده ۱ عدد شنبلیله یا نعنا ۲ قاشق غذاخوری آب چهار لیوان نمک ،فلفل،زردچوبه ۱ قاشق غذاخوری ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «صبح‌اس، الان از افراد ارباب و کسی که ما رو بشناسه تو روستا نیست.» «تو چقدر اطلاعات داری؟» ز
بعد از پیدا کردن تنه‌ها، گذاشتیم رو هم و اول زهرا رفت بالا و بعد من؛ البته با هزار زور و بدبختی. از رو دیوار پریدیم پایین. زهرا: «خوبی؟ پات چیزیش نشد؟؟» از جام بلند شدم. «نه... اخییی، بالاخره از عمارت اومدیم بیرون!» زهرا: «اول بذار از عمارت فاصله بگیریم، بعد با خیال راحت حرف بزن.» «خب، حالا توام نزنی تو ذوق، من نمی‌شه.» زهرا خندید و راه افتاد. (بعد از نیم ساعت راه رفتن رسیدیم روستا. عمارت داخل روستا نبود.) زهرا: «حالا بگو آخیش، فقط تا قبل از تاریک شدن هوا باید برگردیم.» «چه عجله‌ای؟ می‌ریم حالا دیگه.» زهرا: «نه، هوا که تاریک بشه محافظا میان، دیگه نمی‌تونیم بریم عمارت.» «بهتر به من که باشه، دیگه نمی‌خوام برم اونجا.» زهرا فوری برگشت سمتم. زهرا: «اگه با این هدف اومدی اینجا، من می‌دونم و تو.» «چرا؟؟ مگه بده از اون زندان آزاد شیم؟؟!! تو خودت دوست داری اونجا باشی؟؟؟» زهرا: «اوّلاً که من خودم اینجور زندگی رو انتخاب کردم چون چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. دوماً، تو یه درصد فکر کن دیگه نخوای برگردی عمارت، ارباب سالار زیرِ سنگم باشی پیدات می‌کنه و می‌کشتت. چرت نمی‌گم، دیدم دارم می‌گم.» «...خب بابا، توام... من فقط اومدم اینجا یه گشتی بزنم، همین.» زهرا: «پس با حرفات منو نترسون.» خندیدم و بینیشو کشیدم. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026