eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.3هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
❄️ کولاک ❄️
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. ارباب دستشو گذاشت زیر چونه‌ام و با خشم صورتم رو گرفت بالا. ارباب
زهرا: «صبح‌اس، الان از افراد ارباب و کسی که ما رو بشناسه تو روستا نیست.» «تو چقدر اطلاعات داری؟» زهرا: «پس چی؟ تموم عمرمو اینجا گذروندم!» «باشه بابا، حالا انگار ملکه اینجا بوده. وا کن درو، الان یکی می‌اد می‌بینتمون.» زهرا: «باشه، هولم نکن.» کلید اول درو باز نکرد. «بمیری، این که باز نشد!» زهرا: «دو دقیقه خفه شو خب!» کلید دومو انداخت که این دفعه خدا رو شکر در باز شد. درو که باز کردیم، دقیقاً سه متر جلوتر می‌خورد به درختا. زهرا: «گفتم تا درختا می‌دویی، ها.» «باشه.» با زهرا از آشپزخونه در اومدیم بیرون و درو بستیم و خودمونو چسبوندیم به در تا دیده نشیم. زهرا: «بدوووو، ۱، ۲، ۳...» با هر چی توان بود، دوییدیم سمت درختا و خودمونو پرت کردیم بین درختا. دستمو گذاشتم رو قلبم و خودمو چسبوندم به یه درختی. زهرا: «خدا رو شکر، ندیدنمون.» «خداروشکر.» زهرا: «الان باید بریم بالای دیوار.» دیواره بلندی نبود، اما خب هر چی بود، قدمون نمی‌رسید به بالا و دیوارم جای دست نداشت. «چه جوری بریم بالا؟ جای دست نداره که.» زهرا: «دو سه تا تنه درخت می‌زاریم زیر پامون، می‌ریم بالا.» به گفته‌ی زهرا گشتیم دنبالِ ۳ تا تنه‌ی تقریباً صاف که رو هم وایسن. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
. ۳ حقیقت درباره آدمای موفق: کم‌حرفن عمل‌گران تسلیم نمی‌شن. ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوفته ریزه😊 گوشت چرخ کرده ۵۰۰ گرم آرد نخود چی ۱۰۰ گرم پیاز رنده شده آب گرفته ۱ عدد شنبلیله یا نعنا خشک دو ق غ خ نصف استکان آب نمک،فلفل،زردچوبه ۱ ق م مواد لازم سس: رب گوجه دو قاشق غذاخوری پیاز خلال شده ۱ عدد شنبلیله یا نعنا ۲ قاشق غذاخوری آب چهار لیوان نمک ،فلفل،زردچوبه ۱ قاشق غذاخوری ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «صبح‌اس، الان از افراد ارباب و کسی که ما رو بشناسه تو روستا نیست.» «تو چقدر اطلاعات داری؟» ز
بعد از پیدا کردن تنه‌ها، گذاشتیم رو هم و اول زهرا رفت بالا و بعد من؛ البته با هزار زور و بدبختی. از رو دیوار پریدیم پایین. زهرا: «خوبی؟ پات چیزیش نشد؟؟» از جام بلند شدم. «نه... اخییی، بالاخره از عمارت اومدیم بیرون!» زهرا: «اول بذار از عمارت فاصله بگیریم، بعد با خیال راحت حرف بزن.» «خب، حالا توام نزنی تو ذوق، من نمی‌شه.» زهرا خندید و راه افتاد. (بعد از نیم ساعت راه رفتن رسیدیم روستا. عمارت داخل روستا نبود.) زهرا: «حالا بگو آخیش، فقط تا قبل از تاریک شدن هوا باید برگردیم.» «چه عجله‌ای؟ می‌ریم حالا دیگه.» زهرا: «نه، هوا که تاریک بشه محافظا میان، دیگه نمی‌تونیم بریم عمارت.» «بهتر به من که باشه، دیگه نمی‌خوام برم اونجا.» زهرا فوری برگشت سمتم. زهرا: «اگه با این هدف اومدی اینجا، من می‌دونم و تو.» «چرا؟؟ مگه بده از اون زندان آزاد شیم؟؟!! تو خودت دوست داری اونجا باشی؟؟؟» زهرا: «اوّلاً که من خودم اینجور زندگی رو انتخاب کردم چون چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. دوماً، تو یه درصد فکر کن دیگه نخوای برگردی عمارت، ارباب سالار زیرِ سنگم باشی پیدات می‌کنه و می‌کشتت. چرت نمی‌گم، دیدم دارم می‌گم.» «...خب بابا، توام... من فقط اومدم اینجا یه گشتی بزنم، همین.» زهرا: «پس با حرفات منو نترسون.» خندیدم و بینیشو کشیدم. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
زهرا: «چشم آقا، دیگه تا این موقع نمی‌خوابیم.» کیان: «خوبه، بهتره حرف گوش کنین.» و بعد از آشپزخونه رفت بیرون. زهرا نفس راحتی کشید. زهرا: «ای خدا، بگم چی کارت نکنه سوگل! ای تو روحت، کیان از ترس تو جام خشک شده بودم.» خواستم حرفی بزنم که کیان اومد تو آشپزخونه، بگم نترسیدم دروغ گفتم. کیان: «چیزی گفتی زهرا؟؟» من که زبونم بند اومده بود، اما زهرا به تَه‌تَه‌پُته شروع کرد به حرف زدن. زهرا: «من..... نه..... آقا..... به سوگل می‌گفتم بریم سرکارمون.» «زهرا ذلیل شی، حالا نمی‌گفتی تو روحت نمی‌شد؟» کیان با تعجب ابروهاشو داد بالا و اومد جلو. کیان: «ولی من چیز دیگه‌ای شنیدم.» جلو زهرا وایساد. زهرا با ترس نگاه کرد و بعد خندید. زهرا: «نه، همینو به سوگل گفتم. شاید شما گوشات جرم گرفته، اشتباه شنیدی.» کیان اخم کرد و دستشو گذاشت رو بازوی زهرا. وای، الان زهرا رو می‌زنه! نه، خدا کمک کن. کیان: «حواست هست که داری چی می‌گی دیگه؟؟؟» زهرا با هول گفت: زهرا: «نه یعنی چرا.... نه آقا، نمی‌دونم دارم چی می‌گم.» کیان دستش رو روی بازوی زهرا حرکت داد و دو تا آروم زد رو بازوش. کیان: «معلومه.» بعد دستشو رو پیشونی زهرا گذاشت. کیان: «تب نداری، اما حالت خوب نیست.» بعد خودش رو هم‌قد زهرا کرد. کیان: «شنیدم چی گفتی! اما همین که ترسیدی کافیه. دفعه‌ی آخَرَت باشه. حالا هم می‌ری تو اتاقت و تا فردا صبح در نمی‌ای.» زهرا فوری سرش رو تکون داد و فوری از آشپزخونه رفت بیرون. کیان رو به من کرد و گفت... داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
«خیله خب، صبر می‌کنم. توام انقدر با عجله لباس نپوش؛ هر چقدر با عجله می‌پوشی، بدتر می‌شه.» زهرا یکمی آروم‌تر لباسشو پوشید. پنج دقیقه بعد حاضر شد و از اتاق رفتیم بیرون. تو سالن، هر چقدر دنبال بی‌بی گشتیم، نبود. زهرا: «اخه پس بی‌بی کجاست؟» «شاید آشپزخونه‌س.» زهرا: «نه بابا، الان تو آشپزخونه چی کار داره؟؟ حالا بریم ببینیم.» بی‌بی آشپزخونه هم نبود. کل عمارتو گشتیم، ولی بی‌بی نبود. دو تایی رو مبل سالن نشستیم. زهرا: «حتماً رفته بیرون عمارت.» «اوهوم.» زهرا: «حالا چی کار کنیم؟؟؟» «هیچی، اول بریم یه چیزی بخوریم، بعد من یه فکرایی دارم.» زهرا: «باش، پاشو بریم.» رفتیم آشپزخونه و موندهٔ شام دیشب رو گرم کردیم و خوردیم. زهرا بعد از خوردن به صندلی تکیه داد و دست رو شکمش کشید. زهرا: «آخیش، خون به مغزم نمی‌رسید از بس که گشنم بود. حالا هم از بس خوردم، دارم می‌ترکم.» «مگه مجبوری خب انقدر بخوری؟؟» زهرا: «اوهوم.» «پس حقته.» زهرا به زور از جاش بلند شد، ظرفا رو جمع کرد و منم شستم. نشستم روی میز ناهارخوری. زهرا: «خب، چه فکری تو سرت بود؟؟» «می‌گم زهرا، من همه جای عمارتو دیدم، حتی اتاق ملوک‌السلطنه، اما اتاق ارباب سالار رو ندیدم. حالا که بی‌بی نیست... می‌ای نشونم بدی؟» زهرا: «خب اتاق ارباب سالار رو می‌دونی کجاس، چی رو نشونت بدم؟» «گیج اونو نمی‌گم، می‌گم بریم تو اتاقش.» زهرا: «خیلی فضولی‌ها!!! اتاق ارباب همیشه در نبودش قفله.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از بیسوادی تا ثروت زیاد✨   ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زرشک‌پلو با مرغ مجلسی، ولی این‌بار وسط دل طبیعت 🍗🌿 همون طعمی که آدمو می‌بره به عروسیای قدیم، فقط با هوای تازه و صدای پرنده‌ها 😍 تو این ویدیو مرحله‌به‌مرحله درستش کردم؛ از سرخ کردن مرغ تا زعفرون دم‌کرده و زرشک خوشرنگ 🔥 اگه مثل من عاشق غذاهای سنتی تو دل طبیعتی، این رسپی رو از دست نده 😉 مواد لازم: 🍗 ران مرغ ۳ عدد 🧅 پیاز 🌶️ فلفل دلمه‌ای 🍅 رب گوجه‌فرنگی 🌼 زعفرون 🧂 نمک، فلفل سیاه، آویشن، ادویه مرغ، پودر سیر ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
حالم که گرفته شد، می‌خواستم برم ببینم تو اتاقش چه هست و یکی دو تا از وسایلم رو بهم بزنم تا جیگرم حال بیاد، اما اتاقش قفله. زهرا: «چی شد حالت گرفته شد؟؟» «خفه بابا، من نمی‌دونم مریضن در اتاقو قفل می‌کنن؟!» زهرا: «مریض که نیستن، اما پیش‌بینی کردن که یه آدم فضول تو خونه هست که دوست داره از همه جا سر در بیاره.» «فضول نه، کنجکاو.» زهرا: «چه فرقی می‌کنه؟ کنجکاو اسم باکلاس‌ه فضولیه دیگه. حالا می‌میری به من جواب برنگردونی؟؟؟» زهرا زد زیر خنده. بعد چند دقیقه، دو تایی از بیکاری شروع کردیم به خندیدن. «حالا چی کار کنیم دیگه؟ کم کم داره حوصلم سر می‌ره.» زهرا: «آره، حوصله منم سر رفته. چی کار کنیم؟؟» داشتیم فکر می‌کردیم که صدای کیان از پشت سرمون اومد. کیان: «وظیفهٔ دوتا خدمتکار اینه که عمارتو تمیز کنن. وظیفه‌تون رو انجام بدین، حوصلتون سر نمی‌ره.» جفتمون از رو میز پریدیم پایین و با هول و ترس، دو تایی با هم سلام کردیم. کیان: «چرا سرِ کارتون نیستین و دارین خاله‌بازی می‌کنین؟؟» «...الحق که ارباب خوب، کسی رو گذاشته بود جا خودش. کپ خود ارباب بود... شمر.» زهرا: «ام... خب... ما همه‌ی کارامون رو کردیم.» کیان: «کرده باشینم، دلیل نمی‌شه تا الان بخوابین.» «وقتی کاری نیست و اجازهٔ بیرون رفتنم رو نداریم، پس چی کار کنیم؟؟؟» اومد دقیقاً روبرومون وایساد. کیان: «درازی داری، این زبونت آخر کار دستت می‌ده.» کیان: «زبو...ن.» «من زبون‌درازی نکردم.» زهرا حرفمو قطع کرد. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026