«خیله خب، صبر میکنم. توام انقدر با عجله لباس نپوش؛ هر چقدر با عجله میپوشی، بدتر میشه.»
زهرا یکمی آرومتر لباسشو پوشید. پنج دقیقه بعد حاضر شد و از اتاق رفتیم بیرون.
تو سالن، هر چقدر دنبال بیبی گشتیم، نبود.
زهرا: «اخه پس بیبی کجاست؟»
«شاید آشپزخونهس.»
زهرا: «نه بابا، الان تو آشپزخونه چی کار داره؟؟ حالا بریم ببینیم.»
بیبی آشپزخونه هم نبود. کل عمارتو گشتیم، ولی بیبی نبود.
دو تایی رو مبل سالن نشستیم.
زهرا: «حتماً رفته بیرون عمارت.»
«اوهوم.»
زهرا: «حالا چی کار کنیم؟؟؟»
«هیچی، اول بریم یه چیزی بخوریم، بعد من یه فکرایی دارم.»
زهرا: «باش، پاشو بریم.»
رفتیم آشپزخونه و موندهٔ شام دیشب رو گرم کردیم و خوردیم. زهرا بعد از خوردن به صندلی تکیه داد و دست رو شکمش کشید.
زهرا: «آخیش، خون به مغزم نمیرسید از بس که گشنم بود. حالا هم از بس خوردم، دارم میترکم.»
«مگه مجبوری خب انقدر بخوری؟؟»
زهرا: «اوهوم.»
«پس حقته.»
زهرا به زور از جاش بلند شد، ظرفا رو جمع کرد و منم شستم. نشستم روی میز ناهارخوری.
زهرا: «خب، چه فکری تو سرت بود؟؟»
«میگم زهرا، من همه جای عمارتو دیدم، حتی اتاق ملوکالسلطنه، اما اتاق ارباب سالار رو ندیدم. حالا که بیبی نیست... میای نشونم بدی؟»
زهرا: «خب اتاق ارباب سالار رو میدونی کجاس، چی رو نشونت بدم؟»
«گیج اونو نمیگم، میگم بریم تو اتاقش.»
زهرا: «خیلی فضولیها!!! اتاق ارباب همیشه در نبودش قفله.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از بیسوادی تا ثروت زیاد✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زرشکپلو با مرغ مجلسی، ولی اینبار وسط دل طبیعت 🍗🌿
همون طعمی که آدمو میبره به عروسیای قدیم، فقط با هوای تازه و صدای پرندهها 😍
تو این ویدیو مرحلهبهمرحله درستش کردم؛ از سرخ کردن مرغ تا زعفرون دمکرده و زرشک خوشرنگ 🔥
اگه مثل من عاشق غذاهای سنتی تو دل طبیعتی، این رسپی رو از دست نده 😉
مواد لازم:
🍗 ران مرغ ۳ عدد
🧅 پیاز
🌶️ فلفل دلمهای
🍅 رب گوجهفرنگی
🌼 زعفرون
🧂 نمک، فلفل سیاه، آویشن، ادویه مرغ، پودر سیر
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
حالم که گرفته شد، میخواستم برم ببینم تو اتاقش چه هست و یکی دو تا از وسایلم رو بهم بزنم تا جیگرم حال بیاد، اما اتاقش قفله.
زهرا: «چی شد حالت گرفته شد؟؟»
«خفه بابا، من نمیدونم مریضن در اتاقو قفل میکنن؟!»
زهرا: «مریض که نیستن، اما پیشبینی کردن که یه آدم فضول تو خونه هست که دوست داره از همه جا سر در بیاره.»
«فضول نه، کنجکاو.»
زهرا: «چه فرقی میکنه؟ کنجکاو اسم باکلاسه فضولیه دیگه. حالا میمیری به من جواب برنگردونی؟؟؟»
زهرا زد زیر خنده. بعد چند دقیقه، دو تایی از بیکاری شروع کردیم به خندیدن.
«حالا چی کار کنیم دیگه؟ کم کم داره حوصلم سر میره.»
زهرا: «آره، حوصله منم سر رفته. چی کار کنیم؟؟»
داشتیم فکر میکردیم که صدای کیان از پشت سرمون اومد.
کیان: «وظیفهٔ دوتا خدمتکار اینه که عمارتو تمیز کنن. وظیفهتون رو انجام بدین، حوصلتون سر نمیره.»
جفتمون از رو میز پریدیم پایین و با هول و ترس، دو تایی با هم سلام کردیم.
کیان: «چرا سرِ کارتون نیستین و دارین خالهبازی میکنین؟؟»
«...الحق که ارباب خوب، کسی رو گذاشته بود جا خودش. کپ خود ارباب بود... شمر.»
زهرا: «ام... خب... ما همهی کارامون رو کردیم.»
کیان: «کرده باشینم، دلیل نمیشه تا الان بخوابین.»
«وقتی کاری نیست و اجازهٔ بیرون رفتنم رو نداریم، پس چی کار کنیم؟؟؟»
اومد دقیقاً روبرومون وایساد.
کیان: «درازی داری، این زبونت آخر کار دستت میده.»
کیان: «زبو...ن.»
«من زبوندرازی نکردم.»
زهرا حرفمو قطع کرد.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
کیان: «توام همینطور.»
منم از آشپزخونه در اومدم و رفتم تو اتاق. زهرا رو تخت دراز کشیده بود. نشستم رو تخت، رنگ و رو نداشت.
زهرا: «وای سوگل، قلبم داره از تو دهنم میزنه بیرون! اصلاً نفهمیدم دارم چیکار میکنم.»
«معلوم بود.»
زهرا: «دستشو گذاشت رو بازوم، گفتم الان استخونامو خرد میکنه.»
«آره، منم گفتم الان جفتمونو تیکهتیکه میکنه. شانس آوردیم.»
زهرا: «آره، خدا رو شکر. هنوز دارم میلرزم.»
«عیب نداره، بهخیر گذشت.»
تقریباً دو ساعتی بود توی اتاق بودیم. با کسلی از جام بلند شدم.
«وای، دیگه نمیتونم نفس بکشم، خسته شدم.»
زهرا: «کافیه پامونو از این در بذاریم بیرون، کیان ببینتمون کار ۲ ساعت پیشمونو تموم میکنه.»
«بابا، خب خسته شدم.»
نشستم دوباره رو تخت که یه دفعه یه فکری بسرم زد.
«زهرا.»
زهرا: «هان؟»
«یه چیزی میگم، خدایی اگه میدونی راستشو بگو.»
زهرا: «باش، بپرس.»
«اینجا راه مخفی برای بیرون نداره؟؟؟»
زهرا: «نه.»
«راستشو بگو ها.»
زهرا: «جون خودم نداره.»
«ای خدا!!!! چرا من هر نقشهای میکشم جور در نمیاد؟»
زهرا: «باز دوباره چه نقشهای کشیده بودی؟»
«گفتم اگه بشه یه جوری از اینجا بپیچیم بریم روستا یه گشتی بزنیم. اخه اصلاً من روستا رو ندیدم.»
زهرا: «آره، تو ندیدی. حیف که ندیدی، اما نمیتونیم بریم بیرون که.»
بیحال دوباره رو تخت دراز کشیدم به سقف نگاه میکردم که زهرا یههو بلند شد و رو تخت نشست.
زهرا: «پیدا کردم.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
زهرا: «دارم میگم درش سمت درختا باز میشه. اونجا تو روز هیچ محافظی نداره، فقط شبا محافظ داره. فوری میریم سمت درختا و تا کسی ندیده میپریم اونور دیوار.»
«خدا کنه به همین اسونی که تو میگی باشه.»
زهرا: «دقت کنیم و حساب شده حرکت کنیم، به همین اسونیه که گفتم.»
از جامون بلند شدیم و لباسامونو عوض کردیم.
زهرا: «فقط بیصدا حرکت کن تا اگه کسی تو عمارت بود، زود بیایم پایین.»
«زهرا، من خیلی هیجان دارم.»
زهرا: «من بیشتر!»
از اتاق اومدیم بیرون. زهرا رفت تو اتاق بیبی و منم پشت سرش رفتم. از تو یه صندوقچهی قدیمی دو تا کلید برداشت.
«زهرا، یه موقع تو نبود ما، بیبی برنگرده ببینه ما نیستیم.»
زهرا: «نه، بیبی هر وقت بره جایی، تا ۲_۳ برمیگرده. اگه برنگرده، دیگه آخر شب برمیگرده.»
«خدا رو شکر.»
زهرا: «بیا بریم، کلیدا رو پیدا کردم.»
از اتاق بیبی اومدیم بیرون و آروم رفتیم طبقهی بالا.
زهرا خیلی آروم گفت: «تو وایسا، من برم یه نگاه بندازم ببینم کسی هست یا نه.»
«باشه.»
زهرا رفت سر و گوشی آب داد و برگشت.
زهرا: «بدو که کسی تو عمارت نیست.»
با دو رفتیم تو آشپزخونه. زهرا پردهی گوشهی آشپزخونه رو زد کنار و کلید اولو انداخت تا درو باز کنه.
«زهرا، یه وقت کیان نفهمه؟»
زهرا: «نه، اوّلاً که خودش گفت تا فردا صبح از اتاقتون نیاین بیرون، بعدش هم وقت سرکشی از روستا فقط.»
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عدسی اسفناج👍
اگه نخوردی حتماً امتحان کن عالیه😍
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
با بیحالی رو بهش کردم.
«چی پیدا کردی؟»
زهرا: «مگه نمیخوای از عمارت بری بیرون روستا رو ببینی؟»
فوری از جام بلند شدم.
«آره، نگو که یه راهی بلدی؟»
زهرا سرش رو تکون داد.
زهرا: «یه راهی هست، اما نمیدونم جواب میده یا نه.»
«چی؟ یه موقع نفهمن؟»
زهرا: «این الان به ذهنت رسید نفهمن؟»
«خب، اون موقع به یه چیزی فکر میکنم. میبینم اگه بفهمن بیچارهایم.»
زهرا: «خب، چی کار کنیم مگه ما آدم نیستیم؟ ما هم دل داریم دیگه.»
از زهرا تعجب کردم که با این همه ترس، یه بار با من همفکر شده بود.
زهرا: «چیه؟ چرا اون جوری نگاه میکنی؟»
«اخه خیلی ترسویی، بعد الان میگی از عمارت بریم بیرون؟»
زهرا: «گمشو! توام... اخه با خودم حساب کردم، دیدم اگه طبق نقشهای که کشیدم پیش بره، کسی نمیفهمه تو عمارت نیستیم.»
«حالا نقشه چیه؟»
زهرا: «تو انبار آشپزخونه یه در هست که به سمت درختای حیاط باز میشه. البته اون در همیشه بستهس و کلیدش هم دستِ بیبییه.»
«!!!!کدوم در؟ من که ندیدم.»
زهرا: «چون ازش استفادهای نمیشه، روش پرده زدن، دیده نمیشه.»
«خب عقل کل! تو حیاط پر از محافظه، میبیننمون که!»
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026