eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.3هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
زهرا: «دارم می‌گم درش سمت درختا باز می‌شه. اونجا تو روز هیچ محافظی نداره، فقط شبا محافظ داره. فوری می‌ریم سمت درختا و تا کسی ندیده می‌پریم اونور دیوار.» «خدا کنه به همین اسونی که تو می‌گی باشه.» زهرا: «دقت کنیم و حساب شده حرکت کنیم، به همین اسونیه که گفتم.» از جامون بلند شدیم و لباسامونو عوض کردیم. زهرا: «فقط بیصدا حرکت کن تا اگه کسی تو عمارت بود، زود بیایم پایین.» «زهرا، من خیلی هیجان دارم.» زهرا: «من بیشتر!» از اتاق اومدیم بیرون. زهرا رفت تو اتاق بی‌بی و منم پشت سرش رفتم. از تو یه صندوقچه‌ی قدیمی دو تا کلید برداشت. «زهرا، یه موقع تو نبود ما، بی‌بی برنگرده ببینه ما نیستیم.» زهرا: «نه، بی‌بی هر وقت بره جایی، تا ۲_۳ برمی‌گرده. اگه برنگرده، دیگه آخر شب برمی‌گرده.» «خدا رو شکر.» زهرا: «بیا بریم، کلیدا رو پیدا کردم.» از اتاق بی‌بی اومدیم بیرون و آروم رفتیم طبقه‌ی بالا. زهرا خیلی آروم گفت: «تو وایسا، من برم یه نگاه بندازم ببینم کسی هست یا نه.» «باشه.» زهرا رفت سر و گوشی آب داد و برگشت. زهرا: «بدو که کسی تو عمارت نیست.» با دو رفتیم تو آشپزخونه. زهرا پرده‌ی گوشه‌ی آشپزخونه رو زد کنار و کلید اولو انداخت تا درو باز کنه. «زهرا، یه وقت کیان نفهمه؟» زهرا: «نه، اوّلاً که خودش گفت تا فردا صبح از اتاقتون نیاین بیرون، بعدش هم وقت سرکشی از روستا فقط.» قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عدسی اسفناج👍 اگه نخوردی حتماً امتحان کن عالیه😍 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خشونت واقعی...💔 🎧 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
با بی‌حالی رو بهش کردم. «چی پیدا کردی؟» زهرا: «مگه نمی‌خوای از عمارت بری بیرون روستا رو ببینی؟» فوری از جام بلند شدم. «آره، نگو که یه راهی بلدی؟» زهرا سرش رو تکون داد. زهرا: «یه راهی هست، اما نمی‌دونم جواب می‌ده یا نه.» «چی؟ یه موقع نفهمن؟» زهرا: «این الان به ذهنت رسید نفهمن؟» «خب، اون موقع به یه چیزی فکر می‌کنم. می‌بینم اگه بفهمن بیچاره‌ایم.» زهرا: «خب، چی کار کنیم مگه ما آدم نیستیم؟ ما هم دل داریم دیگه.» از زهرا تعجب کردم که با این همه ترس، یه بار با من هم‌فکر شده بود. زهرا: «چیه؟ چرا اون جوری نگاه می‌کنی؟» «اخه خیلی ترسویی، بعد الان می‌گی از عمارت بریم بیرون؟» زهرا: «گمشو! توام... اخه با خودم حساب کردم، دیدم اگه طبق نقشه‌ای که کشیدم پیش بره، کسی نمی‌فهمه تو عمارت نیستیم.» «حالا نقشه چیه؟» زهرا: «تو انبار آشپزخونه یه در هست که به سمت درختای حیاط باز می‌شه. البته اون در همیشه بسته‌س و کلیدش هم دستِ بی‌بی‌یه.» «!!!!کدوم در؟ من که ندیدم.» زهرا: «چون ازش استفاده‌ای نمی‌شه، روش پرده زدن، دیده نمی‌شه.» «خب عقل کل! تو حیاط پر از محافظه، می‌بیننمون که!» قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
ماهی در آینه فقط یک خط باریک از خودش را می‌بیند و می‌گوید: "من کافی نیستم". این تصویر نماد خودادراکی مخدوش است؛ یعنی تفاوت بین «منِ واقعی» و «منِ دیده‌شده». وقتی انسان در کودکی یا نوجوانی مکرراً با پیام‌هایی مثل «تو کافی نیستی» مواجه شده باشد، مغز یاد می‌گیرد فقط «قسمت‌های ناراضی‌کننده» خود را ببیند. در روان‌شناسی به این مکانیسم می‌گویند: فیلتر ذهنی منفی (Negative Filtering)فرد همه‌ی ویژگی‌های خوبش را حذف می‌کند و فقط نقص‌هایش را بزرگ می‌بیند. آنچه از خودت می‌بینی، همیشه حقیقت نیست؛ بلکه تصویری است که گذشته‌ها در ذهن تو ساخته‌اند. 👈🏻 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کتلت مرغ و پیازچه😋 مواد لازم :📍💸 سیر سینه مرغ سیب‌زمینی زعفران پیاز پیازچه ادویجات : پودر پاپریکا پودر تخم گشنیز پودر سیر و پودر پیاز نمک و فلفل سیاه ◖ 🍱 ◗ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
زهرا: «عادیه هر وقت که ارباب تو عمارت نیست، محافظا بیشتر می‌شه.» ظهر ساعت یک بود که از خواب بیدار شدم، اما زهرا هنوز خواب بود. از جام بلند شدم و رفتم سمتش. «هوی... پاشو... زهرا... پاشو!» اما هیچ حرکتی نکرد. تکونش دادم: «زهرا... پاشو دیگه، مگه خرسی؟ چقدر می‌خوابی؟» زهرا یکی از چشماشو باز کرد و بعد دوباره بست. زهرا: «آه، ول کن دیگه، بذار بخوابم.» «پاشو بابا، می‌دونی ساعت چنده؟؟ الان بی‌بی میاد، پدرمونو در میاره.» زهرا پشتش رو به من کرد. زهرا: «برو عمتو فیلم کن، ساعت هشت صبح از خواب بیدارم کردی... جون سوگل، بذار بخوابم.» از گوشش گرفتم و از جاش بلند کردم: «چشمای کورتو باز کن، ببین ساعت چنده، بعد چرت و پرت بگو.» زهرا چشماشو باز کرد و به ساعت نگاه کرد و دوباره بست. به نیمه نکشید که دوباره چشماشو باز کرد. زهرا: «خاک دو عالم تو سرم، الان بی‌بی زنده زنده می‌کشتهمون!» با هول و عجله شروع کرد لباس پوشیدن. زهرا: «زهرمار چته؟؟» «اخه الا...غ، نمی‌دونی داری شلوارتو برعکس می‌پوشی؟» زهرا به شلوارش نگاه کرد. زهرا: «از بس که هولم...» «من رفتم توام، بیا.» زهرا فوری جلوی در وایساد. زهرا: «تو غلط کردی وایمیسی، با هم میریم.» «برو بابا، نیم ساعتم وایسم تا تو حاضر شی.» زهرا: «الان تو زودتر بری، بی‌بی همه عصبانیتش رو سر من خالی می‌کنه. از این در بری بیرون، دهنتو با اسفالت یکی می‌کنم.» با حرفا و کاراش خندم گرفته بود؛ هم داشت حرف می‌زد، هم با عجله لباس می‌پوشید. قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کتلت مرغ و پیازچه😋 مواد لازم :📍💸 سیر سینه مرغ سیب‌زمینی زعفران پیاز پیازچه ادویجات : پودر پاپریکا پودر تخم گشنیز پودر سیر و پودر پیاز نمک و فلفل سیاه ◖ 🍱 ◗ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
فراموش کردنِ هیچ کس سخت نیست ! کافی ست کمی صبر کنی ... آدم ها ؛ خودشان ثابت می کنند که . . . لایقِ فراموشی اند ...! 🌹👍🌹 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
لذت عاشقی را آدم و حوا بردند نه رقیبی بود ، نه گذشته‌ای نه حسودی ، نه بدخواهی دو عاشق و یک جهان.. 🌺سلام صبحتون بخیر و نیکی🌺 ‌‌‌‌‌‌‌
خیله خب، صبر میکنم. تو هم انقدر با عجله لباس نپوش؛ هر چقدر با عجله بپوشی، بدتر میشه. زهرا یکمی آرومتر لباسش رو پوشید. پنج دقیقه بعد حاضر شد و از اتاق رفتیم بیرون. تو سالن، هر چقدر دنبال بی‌بی گشتیم، نبود. زهرا: آخه پس بی‌بی کجاست؟ شاید آشپزخونه‌س. زهرا: نه بابا، الان تو آشپزخونه چی کار داره؟! حالا بریم ببینیم. بی‌بی آشپزخونه هم نبود. کل عمارت رو گشتیم، ولی بی‌بی نبود. دو تایی رو مبل سالن نشستیم. زهرا: حتماً رفته بیرون عمارت. اوهوم. زهرا: حالا چی کار کنیم؟ هیچی، اول بریم یه چیزی بخوریم، بعد من یه فکرایی دارم. زهرا: باش، پاشو بریم. رفتیم آشپزخونه و مونده‌ی شام دیشب رو گرم کردیم و خوردیم. زهرا بعد از خوردن به صندلی تکیه داد و دست رو شکمش کشید. زهرا: آخیش، خون به مغزم نمی‌رسید از بس که گشنم بود. حالا هم از بس خوردم دارم می‌ترکم! مگه مجبوری خب انقدر بخوری؟ زهرا: اوهوم. پس حقته. زهرا به زور از جاش بلند شد، ظرفا رو جمع کرد و منم شستم. نشستم روی میز ناهارخوری. زهرا: خب، چه فکری تو سرت بود؟ می‌گم زهرا، من همه جای عمارت رو دیدم، حتی اتاق ملوک‌السلطنه، اما اتاق ارباب‌سالار رو ندیدم. حالا که بی‌بی نیست... می‌آی نشونم بدی؟ زهرا: خب اتاق ارباب‌سالار رو می‌دونی کجاس، چی رو نشونت بدم؟ گیج اونو نمی‌گم، می‌گم بریم تو اتاقش. زهرا: خیلی فضولی‌ها! اتاق ارباب همیشه در نبودش قفله. قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026