.
همان روزی که گذرنامه ام رسید، تندی پریدم توی اتاق و یک قدم دیگر از صف کتاب ها کشیدمش جلوتر. انگار داشتم قدم به قدم به چیزی که عمری توی خواب و بیداری برایش نقشه کشیده بودم، نزدیک میشدم.
هروقت کسی ازم حلالیت میطلبید و میگفت حتما به جایم مخصوص زیارت میکند، حس کودکی را داشتم که پول های کاغذیاش را با چند سکه ناقابل یر به یر کردهاند و یک کلاه گشاد گذاشتهاند سرش.
کشکول زیارت نیابتیام تا خرخره پر بود. تنها یادگاری ام ازت، چند سفر نصف و نیمه بود. باید یک بار هم که شده درست و درمان، با پای خودم عازم میشدم.
پایی که وقتی چشمش توی تلویزیون به پای زائرهای پیاده ات میافتاد، سست میشد اما چاره ای جز تماشا کردن نداشت. ولی دلش خوش بود این تماشا یک روز به آخر عمرش هم که شده، تمام می شود.
همین خیال خوش تا امروز مرا با خودش کشاند که تک تک مسیرهای منتهی به حرمت را دربیاورم. بروم توی گوگل همه کوچه پس کوچه هایی که به تو میرسد را نشان کنم تا وقتی به دیدنت آمدم، هی ازشان پیاده بیایم به سمت حرم. به جبران همه اربعینهایی که زمین ما به آسمان میرسید و راهی برای عبور نبود.
آقای امام حسین! من ساکم را بستهام. کتاب عراقم را هم امروز بعد از رسیدن تیک سبز، از قفسه بیرون کشیدهام و توی زیپ بغل کولهام جا دادهام.
باقیاش دیگر با شماست. نگذار زور زمین به آسمان برسد.
#او_می_کشد_قلاب_را
#روز_صفر
@koookhak
.
بله! این تصاویر زنده است. زنده تر از همیشه!
استکبارستیزی، در جایی که متولد شده و سالها برای تطهیر چهره خودش کار کرده.
همه درها را بسته تا صدایی جز خودش نباشد. اما حالا حوانهایش با بیشترین صدایی که از حنجرهیشان بلند میشود، فریاد ظلم ستیزی علیه دولتهای خود سر میدهند.
طوفان الاقصی همچنان دارد برای جبهه مظلوم یارگیری میکند و خون هزار هزار زن و مرد و کودک فلسطینی، این روزها دارد جوانه میزد.
سلام بر حقوق بشری که دارد از قلب دانشگاههای آمریکا و اروپا متولد میشود.
#وعده_صادق
@koookhak
کوخَک
.
و اتوبوسمان شبیه یک درشکه ای که بسته اند به خر خسته ای!
زائرها قل قل می جوشیدند. شبیه سماوری که تا خرخره آبش کرده و آن قدر جوشیده بود که آب از دور و برش راه افتاده بود.
اتوبوس چیزی نبود که حج و زیارت، وعده اش را داده بود. یک اتاق درب و داغان که به قول بعضی مسافرها به درد رفتن تا دهشان هم نمی خورد چه برسد به مرز مهران!
بین مسافرها یک خانم از همه شاکی تر بود. بیرون اتوبوس نشسته بود و می گفت تا عوضش نکنید سوار نمیشوم.
شوهرش هم دست به کمر وسط اتوبوس ایستاده بود و به جان رییس کاروان غر می زد.
بیسکویت های گل گلی را با یک لیوان چای برداشتم و رفتم پایین.
کنارش نشستم و گفتم:« حق داری منم کمرم داره از جا درمیاد. ولی خب فعلا چاره چیه. راستی شما دفعه اوله میاین؟»
دستش را زیر چانه اش ستون کرد و گفت:« آره به خاطر کارم هی این پا و اون پا می کردم تا خودش طلبید.»
گفتم:«مگه شغلتون چیه؟»
دستی روی نگین های سر آستینش کشید و گفت:« لباس فروشم. از ترس کار و کاسبی مغازه رو تعطیل نمی کردم. تا این که یه خواب دیدم. دیدم تک تک لباسای مغازه ام تن زائرهای امام حسینیه. دست و دلم لرزید و فوری چمدونم رو بستم.»
لیوان چای را دادم دستش و گفتم:« إن شاء الله خودت هم مثل لباسهات بزودی برسی کربلا. حالا بلند شو بریم که زودتر این انتظار سر بیاد. منم خیلی وقته منتظرم. می ترسم دوباره زور دنیا برسه، این ور اسیر بشم.»
اشک های صورتش را پاک کرد و تکه بیسکویت را گذاشت توی دهانش.
« چه مزه ای! طعم نسکافه داره.»
از جا بلند شد و رفتیم طرف در اتوبوس.
روحانی کاروان دو تا دستش را کشید روی صورتش و از روی پله اول اتوبوس چرخید روی صندلی اش.
#روز_صفر
#او_می_کشد_قلاب_را
@koookhak
کوخَک
.
اول صبح توی سکوت اتوبوس، سرم را چسبانده بودم به شیشه و داشتم شهدایی که این سفر را به نیابت ازشان می روم، توی ذهنم مرور می کردم. یک دفعه اسمی رو تابلو توجهم را جلب کرد.
کنگاور!
گودین، کنگاور، کرمانشاه...
جغرافیایی که دو ماه برای نوشتن داستان دختری میانشان، چرخیدم.
دختری از اهالی روستای گودین که درست چند ماه قبل از پیروزی انقلاب، در یک تظاهرات در شهرستان کنگاور کرمانشاه، به ضربه گلوله رژیم به شهادت رسید. در حالی که بیست و سه سال بیشتر نداشت و تازه در مشهد دانشجو شده بود.
همش به این فکر می کردم، طیبه تمام روزهایی که سوار همین اتوبوس ها از مشهد به کنگاور می آمده، توی ذهنش چه نقشه هایی می کشیده...
نقشه نمایشگاه عکسی که روستا به روستای کرمانشاه رفت و برای مردم گذاشت تا پهلوی را رسوا کند.
نقشه ساخت مستند هایی که از قیام گوهرشاد توی ذهنش ریخته بود.
شاید هم نقشه زندگیای که یک جور هایی راهش را به سمت شهادت کج کند.
چه موقعی سراغم آمدی طیبه سادات!
چک سفید امضای این سفر تمام و کمال دست خودت. یک کمی از آن نقشه هایت را برای ما هم رو کن...
#روز_صفر
#او_می_کشد_قلاب_را
#شهیده_طیبه_زمانی
@koookhak
.
دیدن نیمه پر لیوان، اگر عکس بود!
البته این جمله به تصویر ربطی ندارد، سوژه اصلی صندلی پشتی من است.
یک پیرزن سفید روی سبز پوش. تا وقت گیر می آورد، گوشی را برمی دارد و با دخترهایش تماس می گیرد. بعد هم دانه دانه وقایع سفر را برایشان شرح می دهد. آن هم چه شرح دادنی. چه زهرمار باشد مثل شکلات نود درصد چه شیرین مثل چای های شکری عراقی! آن قدر همه چیز را خوشمزه تعریف می کند که دلت میخواهد، یک گوش داری یک جفت دیگر هم اجاره کنی تا جمله ای از صحبت هایش را از کف ندهی.
مثلا می خواهد بگوید؛ ناهار را ساعت ده صبح بهمان داده اند. بلند بلند می زند زیر خنده و تعریف می کند. یا می خواهد بگوید چهل دقیقه توی ظل گرما ایستاده بودیم و درِ اتوبوس باز نمیشد، از خنده روی صندلی اش وا میرود.
یک جوری به تک تک مصیبت های سفر می خندد، آدم خیال می کند تو مغزت عیب برداشته. یا جور دیگر دیده و شنیده ای.
نامبرده ایضا بدجور مرا یاد آقای همساده کلاه قرمزی میاندازد. بدجور حالش غبطه بر انگیز است.
من خیال می کنم این آدم ها یک فیلتر توی مغزشان کاشته اند که هنگام دیدن اتفاقات مصیبت دار و غم بار، تلخی اش را می چلاند و بعد روانه مغز طرف می کند.
اللهم الرزقنا!
خصوصا برای مایی که همیشه نیمه خالی دیدنمان می چربد.
پ_ن: گذاشته ام چند روز بگذرد صمیمی تر شویم، بروم سراغش رمز موفقیتش را به چنگ آورم.
#روز_صفر
#او_می_کشد_قلاب_را
#همسفرانه
@koookhak
.
همراهان محترم کوخک کوچک که منت سر نوشته های ناچیز من می گذارید و مطالعه می فرمایید،
چنان چه ادامه دادن این سفرنامه اینجا براتون جذابه، در ادامه سفر مطلب بگذارم. در غیر این صورت مطالب رو همون کانال خصوصی ارسال کنم.
ممنون میشم نظراتتون رو در شخصی به اشتراک بذارید.
پیشاپیش دعاگو و دعاجو هستیم.
@m_borzoyi