.
شب شهادت امام صادق علیه السلام رسیدیم کاظمین.
حرم غلغله بود. از سراسر عراق و کشورهای دیگر برای تسلیت آمده بودند. وقت اذان مغرب بالاخره به زحمت گوشه ای توی حیاط پیدا کردیم و به نماز ایستادیم. تازه دست ها برای قنوت بالا آمد که باران گرفت. آن هم چه بارانی! در کسری از ثانیه تبدیل به سیلاب شد. می دویدیم تا خودمون را زیر یکی ازین چترهای غول پیکر برسانیم.
بالاخره زیر یکی شان در حالی که از همه جایمان آب می چکید، نشستیم.
به قول شاعرها، انگار آسمان هم ابرهایش را برای عرض تسلیت راهی کاظمین کرده بود.
باید می نشستیم تا باران کمی آرام بگیرد و بعد برویم.
همانطور که نگاهم به حرمین بود، دیدم یکی نشسته بود زیر باران و داشت بلند بلند مصائب ائمه علیهم السلام را برای خودش می خواند و به سینه اش می کوفت. بعد هم مشت های گره کرده اش را باز می کرد و می برد طرف آسمان و طلب ظهور می کرد و به احترام دعایش می ایستاد.
همان دم یک دفعه ذهنم رفت سراغ حدیثی از امام کاظم علیه السلام.
جایی خوانده بودم که فرموده بودند:« شیعه را آرزو تربیت کرده.»
آرزویی که معلوم است، سر و ته دارد و وعده ی تحققش را هم خدا امضا زده.
این مدل آرزو از پا نمی اندازد که هیچ، وسط مصیبت هم امید می زاید و آینده می سازد.
درست مثل همین مرد نشسته زیر باران که از میان ذکر مصیبت برمیخواست و با دست های باز از دل غم هایش، امید بیرون می کشید.
پ_ن: عکس تزیینی است. چون در حرمین کاظمین بردن گوشی ممنوعه. نبرید به دردسرشه نمی ارزد. از دو نفر از همسفرای ما که قاچاقی آورده بودن تو حرم، گرفتن داستان شد!
#روز_چهارم
#حرمین_کاظمین
@koookhak
.
سامرا و ما ادراک سامرا
شهری که بوی چکمه و تفنگ و گلوله را بیش از باقی شهرهای عراق تویش احساس می کنی.
شهری که هنوز هم بیش از سایر جاها، نظامیها رفت و آمد دارند.
آخر داعش تا یک قدمی تصرف حرمین آمده و هنوز آثار گلوله هایش روی دیوارهای چسبیده حرم هست.
برای ما سامرا بیش از هرچیز یادآور قصه معروف رشادت های حاج قاسم در این شهر است.
رشادت هایی که حرم امامین عسکریین را از چنگال داعش بیرون می کشد.
اگر نشنیده اید، حتما سراغ خواندن ماجرایش بروید.
نمی شود جای جای این سرزمین حرکت کنی و یاد حاج قاسم از ذهنت برود. تصویرش هم که همه جا پیدا می شود.
از مغازه های کوچک تا اتوبان ها.
همان عکس معروفش که بالاسر ابومهدی المهندس ایستاده و لبخند می زند.
لبخندی که پشت گرمی عراقی ها بود.
حتی وقتی توی سامرا در محاصره داعش بودند، یقین داشتند حاج قاسم به دادشان می رسد.
#روز_پنجم
#حرمین_سامرا
@koookhak
.
و آخر قصه رسید به کرب و بلا
حالا وقتش بود بروم سراغ این شعر و به جای هزار در و دیوار و آسمان و زمینی که تا به حال موقع خواندن، بهش خیره شده بودم، زل بزنم به خود خودش و بخوانم:
سلام آقا که الآن رو به روتونم
من اینجامو زیارت نامه می خونم
حسین جانم
#او_می_کشد_قلاب_را
#روز_ششم
@koookhak
.
توی کاروان دو دختر نوجوان پر انرژی داریم. از همان روز اول دوست داشتند هرکاری روی زمین است بلند کنند. اصلا عشق این بودند یک مسئولیت بسپاری بهشان حتی شده در حد نگه داشتن چادرت برای تجدید وضو!
یکی شان دست به عکاسی اش هم خوب بود.
از کجا فهمیدم؟! وقتی دیدم چیلیک چیلیک از هر چیزی عکس می اندازد و فیلم می گیرد.
یک بار که خیمه زده بود روی گوشی و داشت تند تند با انگشت عکس هایش را ورق می زد، ازش اجازه گرفتم و عکس ها را نگاه کردم.
بهش پیشنهاد دادم بیا و مسئول رسانه کاروان بشو!
گفت یعنی چه جوری؟ گفتم؛ یعنی در طول سفر از آدم ها و مکان هایی که می رویم عکس بینداز. این جوری هم آن هایی که گوشی ندارند دست خالی برنمی گردند هم آن ها که حال عکس ندارند، آخرش یک بسته عکس زیارتی تر و تمیز دستشان را می گیرد.
به آن یکی هم گفتم تو بیا یک گروه بزن که هم زهرا عکس ها را آن جا بگذارد هم بعد از سفر همدیگر را گم نکنیم.
حیف است آشنایی که نخ تسبیحش کربلا بوده راحت از هم بپاشد.
حالا در واپسین لحظات سفر، ما یک گروه رفاقتی خانومانه داریم و یک بسته عکس از ریز و درشت روزهایی که گذشت.
با مسئولیت دو نوجوان.
#همسفرانه
@koookhak
.
عباس من! دست هایت کو؟
به شوق دیدار شما دست و پا گم کرده ام.
سرت! چه به روز سرت آمده عباس؟
سر را چه منزلت پیش پای عشق شما
بگذار این تیغ ها و تیرها را از بدنت بیرون بکشم
این ها نشانه شماست بر پیکر من.
عمری چشم انتظار دریافت این نشانه ها بوده ام.
چشمانت! چه کرده اند با چشمهای تو این بی چشم و رو ترین خلق خدا؟!
دست اگر می داشتم این دو چشم را زیر پایتان فرش می کردم.
به جای این دو دست دو بال در بهشت خواهی یافت. بهشت زیر بال های تو خواهد بود.
#سقای_آب_و_ادب
#روز_هفتم
@koookhak
.
آدم وقتی با جهانهای بزرگ مواجه میشه، حس میکنه چه قدر از پس جهانهای کوچیک خودش برمیاد...
#طلوع_مسجد_جمکران
@koookhak
کوخَک
. آدم وقتی با جهانهای بزرگ مواجه میشه، حس میکنه چه قدر از پس جهانهای کوچیک خودش برمیاد... #طلوع
.
.
آدم وقتی با جهانهای بزرگ مواجه میشه، حس میکنه چه قدر از پس جهانهای کوچیک خودش برمیاد.
چه قدر جهان کوچیک خودش رو بلده.
نه این که خودش خیلی آدم کار بلدی باشه ها، نه. شبیه یه دایره کوچیک میشه که میره تو دل دایره بزرگ تر.
این حس رو کجا پیدا کردم؟
وقتی ایستاده بودم رو به رو گنبد امام حسین علیه السلام.
وقتی همه غم هام داشت از جلو چشمم مثل نوار قلب نامنظم می گذشت، یک دفعه یک صدا به گوشم رسید. بیییییییب
اون صداهه که میاد یهو اون نوار قلب صاف میشه و بیمار تموم می کنه.
من جلوی حرم آقا، اون صدای بیییییب رو شنیدم. صدای صاف شدن غم و غصه هام
احساس کردم وای چه قد من از پس جهان کوچیک خودم برمیام. چون دقیقا میرم تو اون دایره بزرگتره که منو احاطه کرده و لا یمکن الفرار من حکومتک...
44.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 گفتوگو با نویسنده «مادران میدان جمهوری»
21 اردیبهشت 1403 ،شبکه سه، برنامه «اردیبهشت کتاب»
🏷️ تهیه کتاب «مادران میدان جمهوری» از غرفه «باسلام»🔻
http://basalam.com/hoseinieh_honar_sabzevar
🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
.
اللَّهُمَّ اجْعَلْهم فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ. 🍃