eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
. آهنگ ها یکی پس از دیگری پلی میشد. همه رقم تویش بود. از یاری که وسط راه گذاشته و رفته، تا او که مانده بود؛ میان دو دلبر کدام را نشان کند و کدام را جواب. تا کسی که دیگر تردیدها را گذاشته بود کنار و با یکی از یارها رفته بود خانه بخت. طاقت نیاوردم و گفتم:« میگم خانمممم» فوری کله ام را فرو بردم توی صفحه اسنپ تا اسمش را ببینم. « خانم مونا میگم این تنوع قصه موسیقی ها با این گرومپ گرومپ آهنگش اذیتت نمی‌کنه؟ من که حس می‌کنم یکی نشسته بالاسرم با چکش دونه دونه اینا رو عین میخ فرو می کنه تو مغزم.» عینک آفتابی اش را برداشت و گفت:« شمام مثل من صبح تا شب دنده عوض کنی، کارت به همین چیزا میفته.» گفتم:« خب یه چیز دیگه گوش کن. مثلاً کتاب صوتی.» داشبورد را باز کرد و کتابی با عکس یک مرد کراواتی رویش، گرفت طرفم. «با صوتی حال نمی کنم. ولی کاغذیشو می خونم‌. اینو ببین تازه تموم کردم. چه جوری یه ابر پولدار بشی. واقعا تکونت میده کلمه هاش.» گردنم را کشیدم جلو و گفتم:« چه خوب که اهل کتابی! حالا خواستی منم چند تا کتاب صوتی بهت معرفی می کنم. گوش کن حال نکردی برو رو همون پلی لیست خودت.» نگاهی به بنرهای کوتاه و بلند تبلیغاتی انداختم و بی مقدمه گفتم :« راستی انتخابات رو چیکار کردی؟ تصمیم گرفتی؟ یا هنوز مثل قهرمان اون آهنگه موندی بین دو یار؟» پقی زد زیر خنده و گفت:« ما پونزده سال پیش یه یار پسندیدم واسه هفت پشتمون بسه.» از توی آینه نگاهی بهش انداختم و گفتم:« خب حالا بیا یکی رو انتخاب کن که واقعا هفت پشتت نفس بکشن تو مملکتشون.» سرش را چرخاند به طرفم و گفت:« اوووووف نکنه ازین رای جمع کن‌هایی؟!» خودم را روی صندلی جا به جا کردم و گفتم:« تازه کجاش رو دیدی کتابم براش نوشتم.» بلند بلند خندید. «_ جدیییییییی! یعنی نویسنده ای؟ اون وقت چی چی نوشتی برا انتخابات.» گفتم:« همین! دقیقا همین حرفایی که الان با هم زدیم.» «_جل الخالق! یعنی نشسته با ملت حرف زدی بعد حرفاشونو کتاب کردی؟!» کتاب را از ته کوله ام کشیدم بیرون و گرفتم جلویش. _«ببین ایناهاش.» کتاب را از دستم قاپید و گذاشت روی صندلی شاگرد. _«مادران میدان جمهوری! یعنی وسط یه میدون ایستگاه مردم رو می گرفتین؟» خندیدم و گفتم:« نه ما ایستگاه سیار بودیم. هرجا کسی نشسته بود، تو خیابون، پارک، مسجد، کوچه و... می رفتیم سر حرف رو باز می کردیم.» دوباره سرش را چرخاند طرف جلد کتاب. _«یعنی تنها می رفتی این همه وقت؟ چه بیکارایی بودین بابا! خب هرکی هرکار دلش میخواد بکنه به شما چه ربطی داشته.» کتاب را از روی صندلی برداشتم و گفتم:« تنها که نه. ما یه گروهیم. یه گروه بزرگ زنونه. که همین الآن که من اینجا نشستم یه جایی تو یه پارک، محله، روضه خونگی، مسجد و... نشستن به حرف زدن با مردم.» شالش را کشید جلو و گفت:« شما نوبرین والا. این مدلی ندیده بودم. ساعتی چه قد میگیرن حالا. اگه می صرفه. اسنپو ول کنم بیا سمت شما.» گفتم:« چرا اسنپ رو ول کنی. روزی این همه مسافر سوار می کنی می تونی باهاشون حرف بزنی کاسبیتم سرجاشه.» پشت چشمی نازک کرد و گفت:« فک کن یه درصد! کی حوصله کل کل با مردم رو داره. به من چه اصلا. هرکس میخواد بیاد بیاد.» گفتم:« اینو واقعا میگی. یعنی رییس جمهورایی که اومدن رفتن به نظرت هیچ فرقی نداشتن» مکثی کرد و گفت:« بخوام بی معرفتی نکنم فرق داشته ولی نه اونقد که ما تو سفره مون ببینیم.» بی معطلی گفتم:« خب ببین پس فرق می کنه. حالا ممکنه این تغییرات زمان ببره ولی بالاخره اثر داره. پس مهمه به مردم کمک کنیم به یه آدم درست درمون رای بدن. حالا فک کردی به کی رای بدی؟» گفت:« بابام که خیلی جلیلی جلیلی می کنه. ولی فعلا میخوام بعد مناظره ها تصمیم بگیرم.» شماره ام را نوشتم اول کتاب و گفتم:« اگه کمک خواستی بهم زنگ بزن. پاسخگویی شبانه روزی.» دستش را آورد سمت عقب و خواست کتاب را بگیرد. حالا تا می رسیم فعلا چندتا قصه شو بخون ببینم چی نوشتی، بعد میگیرم ازت. کتاب را تورقی کردم و رفتم سر روایت ها. شبیه کتاب صوتی‌، پنج شش‌تایش را یک نفس خواندم. ته دلم امیدوار بودم، شنیدن این روایت ها بالاخره عشقش را بی سرانجام نگذارد و با یک یاری، جمعه پایش برسد سر صندوق. @koookhak
. بیعت می‌کنم همین ساعت، همین لحظه... @koookhak
. هی نپرس آخرش چه می‌شود. آخرش دست خداست بد نمی‌شود. این اولش را که سپرده‌اند دست تو چه می‌شود؟ این مهم است. اگر این بد بشود، آخرش برای تو می‌شود روز خجالت؛ یوم الحسره. حسرت می‌خوری. می‌گویی کاش درست کار می‌کردم. @koookhak
. امروز عید بزرگ مردم ایران است. کام همدیگر را شیرین کنیم. توی خانه، کوچه، خیابان، پارک، مسجد، شعبه اخذ رای و... . @koookhak
کوخَک
. امروز عید بزرگ مردم ایران است. کام همدیگر را شیرین کنیم. توی خانه، کوچه، خیابان، پارک، مسجد، شعبه
مشتم را جلوش باز کردم و گفتم:« بفرمایید شکلات.» خندید و گفت:« به چه مناسبت؟» گفتم:« عیده دیگه» گفت:« عید چی؟ عیدا که تموم شد.» گفتم: «عید انتخابات» شکلات را گذاشت توی دهانش و گفت: « چه جالب. نشنیده بودم. عید انتخابات!» **** گفت:«مطمئنی می‌خوای منم از شکلاتت بردارم؟ فک نکنم رای‌مون مثل هم باشه‌ها» گفتم:«این صندوق‌ها دقیقا برا همینه که ما خودمون برا خودمون تصمیم بگیریم نه یکی رو برامون انتخاب کنن.» @koookhak
. دوکلمه حرف حساب! سال دوم دانشجویی، از قضا دولت روحانی آمد سرکار. آن هم چه آمدنی! جوری که ما دانشجویان ساکن یک دانشگاه شهرستانی هم حضورش را احساس کردیم. از اتاق ریاست گرفته تا تک تک معاونت‌ها. آن روزها نشریه‌ای داشتیم به اسم دو کلمه حرف حساب که گوشه ای از کاغذش، صرف مطالبات صنفی دانشجوها می‌شد. یک روز صبح برای پیگیری قول معاونت دانشجویی رفتم امور خوابگاه‌ها. قرار بود، به دانشجویانی که مسافت زیادی با دانشگاه ندارند هم خوابگاه تعلق بگیرد. چون مسافت، مسافت بود. چه هزار کیلومتر چه شصت کیلومتر. در را که باز کردم، آدم قبلی سرجایش نبود. به جاش یکی نشسته بود که در جواب حرفم گفت؛ این چیزها به ما ربطی ندارد. خوابگاه مال این دانشجوها نیست. فقط غیر بومی ها‌. گفتم؛ آقای دکتر! این چند دختر جوان شب را کجا سر کنند؟ توی جاده؟ خیابان؟ پارک؟ او هم اسب خودش را سوار بود و می گفت؛ به ما مربوط نیست. مشکل خودشان است. خلاصه سرتان را درد نیاورم. هیچ‌رقم گردن نمی‌گرفت. مناظره امشب مرا بدجور یاد آن معاون محترم انداخت. مناظره ای که یک طرف همه‌چیز را گردن گرفت و برایش برنامه داشت. دفاع کرد و پشتش ایستاد و تفکری که هیچ‌کس را گردن نمی گرفت. می‌خواست مسئول ستادش باشد یا اقتصاد، فرهنگ، درمان و آموزش مردم. درست فهمیدید! آزادی که این آقایان سرِدست گرفته‌اند، معنایش همین است. مردم شما آزادید در یافتن جواب مساله‌هایتا‌ن. ما برنامه‌ای نریخته‌ایم و در امورات شما دخالت نمی‌کنیم. @koookhak
. آقای باسلام! ما از دردمندی شما متشکریم. وطن جان همه‌ی ماست با هر سلیقه و تفکری. نگران حال بقیه اپ‌ها هم هستیم. کاش یک علامت حیات نشان دهند. این روزها هرکس دارد برای وطنش هر جور علامت حیات که دارد، رو می‌کند. @koookhak
. رفتم حسینیه شهرک رای بدهم، دیدم حسابی خلوت است. با خودم گفتم نکند مردم خبر ندارند، صندوق آورده‌اند اینجا‌. تندی دست به کار شدم و اولین چیزی که ذهنم رسید، ریختم روی کاغذ. بعد هم تا جایی که پایم کشید، انداختم توی خانه همسایه‌ها. یک‌جا تا می‌خواستم کاغذ را هل بدهم از شکاف، در باز شد. همزمان داشتم با یک رای اولی پشت خط سر و کله می‌زدم. برگه را توی مشتم نگه داشتم و اشاره کردم به خانومی جلوی در که چند لحظه صبر کند. بعد از پایان تماس، برگه را بهش دادم و گفتم می خواستم خبرتان کنم صندوق آورده اند حسینیه. لبخند زد و تشکر کرد. داشتم می رفتم که صدایم زد. _راستی داشتین با کی حرف می‌زدین؟ مکالمه‌تون جالب بود. گفتم:« با یک رای اولی!» _جوری که حرف می‌زدین انگار نمی شناختینش. گفتم:« آره شماره یک سری رای اولی هست که می‌خوایم بهشون یادآوری کنیم چه قد حضورشون مهمه. شاید یادشون نباشه.» کمی مکث کرد. _ببخشید میشه بقیه هم کمک کنن؟ منظورم خودم. زیاد بلد نیستم ولی دوست دارم کاری بکنم. همان جا جلوی در چند خط از مکالمه ها را بهش دادم با چند شماره. گفت اولی را جلوی خودت زنگ می‌زنم. سر و زبانش خوب بود و شانسش چند رای اولی بی حاشیه خورد به تورش‌. خوشش آمد و چند شماره دیگر هم طلب کرد. @koookhak
. تماس تلفنی و ما ادراک تماس‌ تلفنی! قسمت اول بعد از چند بوق بالاخره گوشی را برداشت. اسمش نازنین باران بود اهل تهران. هنوز نرفته بود پای صندوق. کمی باهاش خوش و بش کردم و گفتم لابد چون اولین بارت است خیلی استرس داری که هنوز نرفتی. او هم کم نیاورد و گفت؛ نه بابا استرس کیلو چند. حوصله این مسخره بازی‌ها را ندارم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم بابا انتخاب رییس جمهور مملکت به رای تو بند است. گفت حال داری‌ها خانم. چه حرفا می‌زنی گفتم باور کن. مگر نمی‌دانی حتی با تفاوت یک رای یکی از این دو نفر رییس جمهور می‌شود. پوفی کرد و گفت خب به من چه. من حوصله ندارم امتحانم را خراب کردم، هنوز ذهنم درگیر است. اگر بیفتم باید فاتحه همه چیز را بخوانم. یک دفعه چند سوژه از زنان موفق کشور که قصه‌هایشان را خوانده بودم پرید وسط مغزم. شروع کردم با آب و تاب به روایت‌گری دیدم خیلی ساکت شد. گفتم نکند قطع شده باشد صدایش زدم. گفت دارم گوش میدهم. حالا این ها واقعیت دارد. گفتم آره اگر بخواهی عکس و کتابش را برات ارسال می‌کنم. تیر داشت به هدف می‌نشست که یک دفعه یکی پشت خط یک داد بلند کشید مادرش بود. گذاشت به سر و صدا که دختر من توی سن رای نیست. دیگر زنگ نزنی. حیفم آمد آن پل خوبی که زده بودم ناتمام بماند و همه‌اش فرو بریزد. پیامک زدم بهش که هروقت اوضاع رو به راه بود بهم زنگ بزن تا بقیه‌اش را برایت تعریف کنم. نمی‌دانستم از اقبال بلندم گوشی دست مادرش است. جواب داد؛ شماره‌ات را می‌دهم به ۱۱۰. الان هم دارم می‌گردم دنبال آدرس خانه‌ات. احتمالا تا چند ساعت دیگر ردم را بزنند و بیایند سراغم. @koookhak
کوخَک
. تماس تلفنی و ما ادراک تماس‌ تلفنی! قسمت اول بعد از چند بوق بالاخره گوشی را برداشت. اسمش نازنین
نوشتن این ماجراهای تبیینی رو ادامه میدم إن شاءالله این‌جا. کلی رویش داشتیم در این انتخابات.
. وطنم ای شکوه پابرجا در دل التهاب دوران‌ها کشور روزهای دشوار زخمی سربلند بحران‌ها @koookhak
. بسم الله الرحمن الرحیم فَإِذا فَرَغتَ فَانصَب پس هنگامی که از کار مهمّی فارغ می‌شوی به مهم دیگری پرداز... @koookhak