.
هی نپرس آخرش چه میشود. آخرش دست خداست بد نمیشود. این اولش را که سپردهاند دست تو چه میشود؟ این مهم است. اگر این بد بشود، آخرش برای تو میشود روز خجالت؛ یوم الحسره. حسرت میخوری. میگویی کاش درست کار میکردم.
#انتخابات
#مادرانمیدانجمهوری
#بارانخلافنیست
@koookhak
.
امروز عید بزرگ مردم ایران است. کام همدیگر را شیرین کنیم. توی خانه، کوچه، خیابان، پارک، مسجد، شعبه اخذ رای و... .
#عیدانتخاب
#یومالله
@koookhak
کوخَک
. امروز عید بزرگ مردم ایران است. کام همدیگر را شیرین کنیم. توی خانه، کوچه، خیابان، پارک، مسجد، شعبه
مشتم را جلوش باز کردم و گفتم:« بفرمایید شکلات.»
خندید و گفت:« به چه مناسبت؟»
گفتم:« عیده دیگه»
گفت:« عید چی؟ عیدا که تموم شد.»
گفتم: «عید انتخابات»
شکلات را گذاشت توی دهانش و گفت: « چه جالب. نشنیده بودم. عید انتخابات!»
****
گفت:«مطمئنی میخوای منم از شکلاتت بردارم؟ فک نکنم رایمون مثل هم باشهها»
گفتم:«این صندوقها دقیقا برا همینه که ما خودمون برا خودمون تصمیم بگیریم نه یکی رو برامون انتخاب کنن.»
@koookhak
.
دوکلمه حرف حساب!
سال دوم دانشجویی، از قضا دولت روحانی آمد سرکار. آن هم چه آمدنی! جوری که ما دانشجویان ساکن یک دانشگاه شهرستانی هم حضورش را احساس کردیم. از اتاق ریاست گرفته تا تک تک معاونتها.
آن روزها نشریهای داشتیم به اسم دو کلمه حرف حساب که گوشه ای از کاغذش، صرف مطالبات صنفی دانشجوها میشد.
یک روز صبح برای پیگیری قول معاونت دانشجویی رفتم امور خوابگاهها.
قرار بود، به دانشجویانی که مسافت زیادی با دانشگاه ندارند هم خوابگاه تعلق بگیرد. چون مسافت، مسافت بود. چه هزار کیلومتر چه شصت کیلومتر.
در را که باز کردم، آدم قبلی سرجایش نبود. به جاش یکی نشسته بود که در جواب حرفم گفت؛ این چیزها به ما ربطی ندارد. خوابگاه مال این دانشجوها نیست. فقط غیر بومی ها.
گفتم؛ آقای دکتر! این چند دختر جوان شب را کجا سر کنند؟ توی جاده؟ خیابان؟ پارک؟
او هم اسب خودش را سوار بود و می گفت؛ به ما مربوط نیست. مشکل خودشان است.
خلاصه سرتان را درد نیاورم. هیچرقم گردن نمیگرفت.
مناظره امشب مرا بدجور یاد آن معاون محترم انداخت.
مناظره ای که یک طرف همهچیز را گردن گرفت و برایش برنامه داشت. دفاع کرد و پشتش ایستاد و تفکری که هیچکس را گردن نمی گرفت. میخواست مسئول ستادش باشد یا اقتصاد، فرهنگ، درمان و آموزش مردم.
درست فهمیدید!
آزادی که این آقایان سرِدست گرفتهاند، معنایش همین است. مردم شما آزادید در یافتن جواب مسالههایتان. ما برنامهای نریختهایم و در امورات شما دخالت نمیکنیم.
#مناظره
#برنامه
#انتخابات
#گردنگیر
@koookhak
.
آقای باسلام!
ما از دردمندی شما متشکریم. وطن جان همهی ماست با هر سلیقه و تفکری.
نگران حال بقیه اپها هم هستیم. کاش یک علامت حیات نشان دهند.
این روزها هرکس دارد برای وطنش هر جور علامت حیات که دارد، رو میکند.
#باسلام_وطنی
@koookhak
.
رفتم حسینیه شهرک رای بدهم، دیدم حسابی خلوت است. با خودم گفتم نکند مردم خبر ندارند، صندوق آوردهاند اینجا.
تندی دست به کار شدم و اولین چیزی که ذهنم رسید، ریختم روی کاغذ. بعد هم تا جایی که پایم کشید، انداختم توی خانه همسایهها.
یکجا تا میخواستم کاغذ را هل بدهم از شکاف، در باز شد.
همزمان داشتم با یک رای اولی پشت خط سر و کله میزدم. برگه را توی مشتم نگه داشتم و اشاره کردم به خانومی جلوی در که چند لحظه صبر کند.
بعد از پایان تماس، برگه را بهش دادم و گفتم می خواستم خبرتان کنم صندوق آورده اند حسینیه.
لبخند زد و تشکر کرد.
داشتم می رفتم که صدایم زد.
_راستی داشتین با کی حرف میزدین؟ مکالمهتون جالب بود.
گفتم:« با یک رای اولی!»
_جوری که حرف میزدین انگار نمی شناختینش.
گفتم:« آره شماره یک سری رای اولی هست که میخوایم بهشون یادآوری کنیم چه قد حضورشون مهمه. شاید یادشون نباشه.»
کمی مکث کرد.
_ببخشید میشه بقیه هم کمک کنن؟ منظورم خودم. زیاد بلد نیستم ولی دوست دارم کاری بکنم.
همان جا جلوی در چند خط از مکالمه ها را بهش دادم با چند شماره.
گفت اولی را جلوی خودت زنگ میزنم.
سر و زبانش خوب بود و شانسش چند رای اولی بی حاشیه خورد به تورش.
خوشش آمد و چند شماره دیگر هم طلب کرد.
#انتخابات
#قیاممثنیفردی
@koookhak
.
تماس تلفنی و ما ادراک تماس تلفنی!
قسمت اول
بعد از چند بوق بالاخره گوشی را برداشت. اسمش نازنین باران بود اهل تهران.
هنوز نرفته بود پای صندوق. کمی باهاش خوش و بش کردم و گفتم لابد چون اولین بارت است خیلی استرس داری که هنوز نرفتی.
او هم کم نیاورد و گفت؛ نه بابا استرس کیلو چند. حوصله این مسخره بازیها را ندارم.
خودم را جمع و جور کردم و گفتم بابا انتخاب رییس جمهور مملکت به رای تو بند است.
گفت حال داریها خانم. چه حرفا میزنی
گفتم باور کن. مگر نمیدانی حتی با تفاوت یک رای یکی از این دو نفر رییس جمهور میشود.
پوفی کرد و گفت خب به من چه. من حوصله ندارم امتحانم را خراب کردم، هنوز ذهنم درگیر است. اگر بیفتم باید فاتحه همه چیز را بخوانم.
یک دفعه چند سوژه از زنان موفق کشور که قصههایشان را خوانده بودم پرید وسط مغزم.
شروع کردم با آب و تاب به روایتگری
دیدم خیلی ساکت شد. گفتم نکند قطع شده باشد
صدایش زدم. گفت دارم گوش میدهم. حالا این ها واقعیت دارد. گفتم آره اگر بخواهی عکس و کتابش را برات ارسال میکنم.
تیر داشت به هدف مینشست که یک دفعه یکی پشت خط یک داد بلند کشید
مادرش بود. گذاشت به سر و صدا که دختر من توی سن رای نیست. دیگر زنگ نزنی.
حیفم آمد آن پل خوبی که زده بودم ناتمام بماند و همهاش فرو بریزد.
پیامک زدم بهش که هروقت اوضاع رو به راه بود بهم زنگ بزن تا بقیهاش را برایت تعریف کنم.
نمیدانستم از اقبال بلندم گوشی دست مادرش است.
جواب داد؛ شمارهات را میدهم به ۱۱۰. الان هم دارم میگردم دنبال آدرس خانهات.
احتمالا تا چند ساعت دیگر ردم را بزنند و بیایند سراغم.
#انتخابات
#روشنگریتلفنی
@koookhak
کوخَک
. تماس تلفنی و ما ادراک تماس تلفنی! قسمت اول بعد از چند بوق بالاخره گوشی را برداشت. اسمش نازنین
نوشتن این ماجراهای تبیینی رو ادامه میدم إن شاءالله اینجا.
کلی رویش داشتیم در این انتخابات.
#پاجوشها
.
نباید از آرمانخواهی دست برداشت؛ نه در هنگام پیروزیهای شیرین، نه در هنگام هزیمتهای تلخ.
ما در عرصهی دفاع مقدس پیروزیهای بزرگی داشتیم، هزیمتهای تلخی هم داشتیم. امام (رضوان الله علیه) سفارش میكردند و میگفتند: نگوئید شكست، بگوئید عدمالفتح. یك جا پیروزی نصیب انسان میشود، یك جا هم پیروزی نصیب انسان نمیشود؛ چه اهمیتی دارد؟ بعضیها هستند كه اگر چنانچه جریان كار بر وفق مرادشان پیش آمد و به نقطهی مورد نظر خودشان رسیدند، از دنبال كردن آرمانها دست میكشند؛ این خطا است. «فاذا فرغت فانصب»؛ قرآن به ما میگوید: وقتی این كار را تمام كردی، این تلاش را تمام كردی، تازه خودت را آماده كن، بایست برای ادامهی كار. بعضی آنجورند - این اشتباه است - بعضی هم بعكس؛ اگر آنچه كه پیش میآید، بر طبق خواست آنها نبود، بر وفق مراد آنها نبود، دچار یأس و انفعال و شكست میشوند؛ این هم غلط است؛ هر دو غلط است. اصلاً بنبستی وجود ندارد در آرمانخواهیِ صحیح و واقعبینانه. وقتی انسان واقعیتها را ملاحظه كند، هیچ چیز به نظرش غیر قابل پیشبینی نمیآید.
۱۳۹۲/۰۵/۰۶
@koookhak