.
تماس تلفنی و ما ادراک تماس تلفنی!
قسمت اول
بعد از چند بوق بالاخره گوشی را برداشت. اسمش نازنین باران بود اهل تهران.
هنوز نرفته بود پای صندوق. کمی باهاش خوش و بش کردم و گفتم لابد چون اولین بارت است خیلی استرس داری که هنوز نرفتی.
او هم کم نیاورد و گفت؛ نه بابا استرس کیلو چند. حوصله این مسخره بازیها را ندارم.
خودم را جمع و جور کردم و گفتم بابا انتخاب رییس جمهور مملکت به رای تو بند است.
گفت حال داریها خانم. چه حرفا میزنی
گفتم باور کن. مگر نمیدانی حتی با تفاوت یک رای یکی از این دو نفر رییس جمهور میشود.
پوفی کرد و گفت خب به من چه. من حوصله ندارم امتحانم را خراب کردم، هنوز ذهنم درگیر است. اگر بیفتم باید فاتحه همه چیز را بخوانم.
یک دفعه چند سوژه از زنان موفق کشور که قصههایشان را خوانده بودم پرید وسط مغزم.
شروع کردم با آب و تاب به روایتگری
دیدم خیلی ساکت شد. گفتم نکند قطع شده باشد
صدایش زدم. گفت دارم گوش میدهم. حالا این ها واقعیت دارد. گفتم آره اگر بخواهی عکس و کتابش را برات ارسال میکنم.
تیر داشت به هدف مینشست که یک دفعه یکی پشت خط یک داد بلند کشید
مادرش بود. گذاشت به سر و صدا که دختر من توی سن رای نیست. دیگر زنگ نزنی.
حیفم آمد آن پل خوبی که زده بودم ناتمام بماند و همهاش فرو بریزد.
پیامک زدم بهش که هروقت اوضاع رو به راه بود بهم زنگ بزن تا بقیهاش را برایت تعریف کنم.
نمیدانستم از اقبال بلندم گوشی دست مادرش است.
جواب داد؛ شمارهات را میدهم به ۱۱۰. الان هم دارم میگردم دنبال آدرس خانهات.
احتمالا تا چند ساعت دیگر ردم را بزنند و بیایند سراغم.
#انتخابات
#روشنگریتلفنی
@koookhak
کوخَک
. تماس تلفنی و ما ادراک تماس تلفنی! قسمت اول بعد از چند بوق بالاخره گوشی را برداشت. اسمش نازنین
نوشتن این ماجراهای تبیینی رو ادامه میدم إن شاءالله اینجا.
کلی رویش داشتیم در این انتخابات.
#پاجوشها
.
نباید از آرمانخواهی دست برداشت؛ نه در هنگام پیروزیهای شیرین، نه در هنگام هزیمتهای تلخ.
ما در عرصهی دفاع مقدس پیروزیهای بزرگی داشتیم، هزیمتهای تلخی هم داشتیم. امام (رضوان الله علیه) سفارش میكردند و میگفتند: نگوئید شكست، بگوئید عدمالفتح. یك جا پیروزی نصیب انسان میشود، یك جا هم پیروزی نصیب انسان نمیشود؛ چه اهمیتی دارد؟ بعضیها هستند كه اگر چنانچه جریان كار بر وفق مرادشان پیش آمد و به نقطهی مورد نظر خودشان رسیدند، از دنبال كردن آرمانها دست میكشند؛ این خطا است. «فاذا فرغت فانصب»؛ قرآن به ما میگوید: وقتی این كار را تمام كردی، این تلاش را تمام كردی، تازه خودت را آماده كن، بایست برای ادامهی كار. بعضی آنجورند - این اشتباه است - بعضی هم بعكس؛ اگر آنچه كه پیش میآید، بر طبق خواست آنها نبود، بر وفق مراد آنها نبود، دچار یأس و انفعال و شكست میشوند؛ این هم غلط است؛ هر دو غلط است. اصلاً بنبستی وجود ندارد در آرمانخواهیِ صحیح و واقعبینانه. وقتی انسان واقعیتها را ملاحظه كند، هیچ چیز به نظرش غیر قابل پیشبینی نمیآید.
۱۳۹۲/۰۵/۰۶
@koookhak
.
ذهن را عادت بدهیم به نظم در مطالعه. عادت به این که اهل «تأمل» باشد، اهل تدقیق باشد. انسان تا آخرِ عمر، به کتاب احتیاج دارد. و بهترین شیوهی کتابخوانی این است که انسان بتواند بیامیزد کتابِ آسان را - رمان، خاطره و کتابهای تاریخی آسان را - با کتابهایی که به «فکر کردن» احتیاج دارد.
سید علی خامنهای ۴ تیر ۱۳۹۰
@koookhak
.
سلام بر آنان که اول میآیند و آخر میروند. از سخنرانی و روضه هم چیزی دستگیرشان نمیشود. همه هوششان پیش مهمانهای مجلس اباعبدالله (ع) است که چای و صوت و جایشان رو به راه باشد.
تازه امشب روی کفشهای ما که طبقه بی سقف جاکفشی بود، پلاستیک انداخته بودند؛ خیس باران نشود.
حتم دارم ارباب، مثل همین تابلوی من، گوشه دلشان کلی از این گلها، گره زده.
#خادمالحسین
@koookhak
.
شبهای عاشورا مادرم یک ریز، زیر گوشمان زمزمه میکرد؛
مکن ای صبح طلوع...مکن ای صبح طلوع...
ما سه خواهر هم توی عالم بچگی، نقشه میکشیدیم چه جوری جلوی آمدن خورشید را بگیریم تا دعای مادر مستجاب شود.
یک بار یکیمان خوراکی مورد علاقه اش را میآورد وسط. من از جعبه مداد رنگی ۲۴ رنگم مایه میگذاشتم و خواهر دیگرم از کفشهایی که هنوز نپوشیده بود.
همهاش را نذر میکردیم؛ خورشید یک دیروز دیرتر سر و کلهاش پیدا شود. آخر مادر برای هیچ دعایی اینجوری تا صبح روی سینهاش نمیکوفت.
صبح که چشم باز کردیم؛ خورشید آمده بود.
خواهرم کفشهای نویش را پوشید. خوراکیها را برداشتیم و من مداد رنگی هایم را با خودم آوردم تکیه تا با بچهها خورشید ظهر عاشورا را نقاشی کنیم.
#ایسرجداخورشیدروینیزهها
@koookhak