📌 دخترانِ مادری؛ روایت ۹۵اُم
✒️ هادی سیاوشکیا
▪️شب است. راه میافتی، به زحمت. درد آرامت نمیگذارد. همراه حَسنِین میروی به درِ خانههاشان. «منم، دختر پیامبر. شما، مگر در غدیر نبودید؟ چرا نشستهاید؟»...
در تاریخ خواندهام که بعضی شرم میکنند، در میگشایند و وعدهٔ یاری میدهند؛ امّا بیشترشان بیشرم اند...
▫️روز و شب ندارند. راه میافتند، به شوق. دردمندانه. گاهی به همراه فرزندانشان، در کوچهها، خیابانها، پارکها، تا درِ خانهها. «رأی میدهید؟»...
در کتابِ «مادران میدان جمهوری»، ۹۴ روایت از پاسخهای اهالی این دیار را، که نامش مدینه نیست، میخوانم.
▪️روایت ۹۵اُم کتاب را امّا من از روضهخوانِ شما خواهم شنید. شما که ۹۵ روز بعد از رفتنِ پیامبر، بزرگترین میداندار علی بودید که مردم را پای کار بیاورید. شما که اولین مادرِ شهیدهٔ میدانِ جمهورید...
▫️حالا، شب شهادت شماست و من در هیئت نشستهام و روضهخوان شروع کرده است:
ای شهید اوّل راه ولایت
ای شروع کربلا از کربلایت
و با خودم فکر میکنم که راویانِ این کتاب، دخترانِ دستپروردهٔ شمایند که حالا دیگر مادر شدهاند؛ «مادران میدان جمهوری»؛ ولی این جمهور دیگر مثل زمانهٔ سال یازدهم هجری قمری نیستند.
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
24.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کتاب
🔸ویژگی زنانی که در کتاب "دختران ایران" آمده است
🎥 گزارش ویدئویی صبح بخیر ایران
🗓 روز پنجشنبه
📆 مورخ ۱۴۰۳/۹/۱۵
👤 معصومه امیرزاده، نویسنده
#نویسندگی #کتاب #جامعه
#صبح_بخیر_ایران
🆔@sobhbekheyrtv1
.
تو اوج بشور بساب خانه بودم که یکدفعه همهجا تاریک شد. هول کردم. همسرم را از تو اتاق صدا زدم. تا امشب، هنوز قطار خاموشی به ایستگاه محله ما نرسیده بود.
چراغ قوهها را جُستیم و گذاشتیم روی میز. گوشی را برداشتم ببینم چه خبر است؛ آنتنش ضعیف شد و کمکم پرید. انداختمش کنار.
حین غرولند با خودم، چشمم افتاد به رد نور چراغ قوه که افتاده بود روی جلد کتاب ماهیها. بی معطلی رفتم طرفش.
توی تاریکی، باید روایت روشنایی خواند.
#ماهیهابهدریابرمیگردند
@koookhak
.
جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمیشناسد و ما باید در جنگ اعتقادیمان، بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم. انشاءالله ملت بزرگ ایران با پشتیبانی مادی و معنوی خود از انقلاب، سختیهای جنگ را به شیرینی شکست دشمنان خدا در دنیا جبران میکند
خوشا به حال مجاهدان!
خوشا به حال وارثان حسین (علیه السلام)
ما میگوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم، ما تصمیم داریم پرچم «لا اله الا الله» را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم.
پس ای فرزندان ارتشی و سپاهی و بسیجیام و این نیروهای مردمی، هرگز از دست دادن موضعی را با تاثر و گرفتن مکانی را با غرور و شادی بیان نکنید که اینها در برابر هدف شما به قدری ناچیزند که تمامی دنیا در مقایسه با آخرت…
بخشی از پیام امام روحالله به مناسبت قبول قطعنامه ۵۹۸
#مکتبروحالله
#مکتبسلیمانی
@koookhak
.
بسمالله
یک نامهای داره حاج قاسم به دخترش فاطمه.
عجیب تو این نامه شرح فلسفه حیات تو این دنیا و هدف زندگی میریزه تو گوشت و پوست و خون آدم.
بخشی از نامه رو میگذارم بقیهاش با خودتون.
.
💌
از: حاج قاسم
به: دخترش فاطمه
من دیدم هرکس در این عالم راهی برای خود انتخاب کرده است یکی علم میآموزد و دیگری علم میآموزاند. یکی تجارت می کند کسی دیگر زراعت می کند و میلیونها راه یا بهتر است بگویم به عدد هر انسان یک راه وجود دارد و هر کس راهی را برای خود برگزیده است.
من دیدم چه راهی را می بایست انتخاب کنم. با خود اندیشیدم و چند موضوع را مرور کردم و از خود پرسیدم اولا طول این راه چقدر است انتهای آنها کجاست، فرصت من چقدر است و اساساً مقصد من چیست.
دیدم من موقتم و همه موقت هستند. چند روزی می مانند و می روند. بعضیها چند سال برخیها ده سال اما کمتر کسی به یک صد سال می رسد. اما همه می روند و همه موقتند.
دیدم تجارت بکنم عاقبت آن عبارت است از مقداری سکه براق شده و چند خانه و چند ماشین. اما آنها هیچ تأثیری بر سرنوشت من در این مسیر ندارد. فکر کردم برای شــما زندگی کنم دیدم برایم خیلی مهماید و ارزشمندید به طوری که اگر به شما درد برسد همهی وجودم را درد فرا میگیرد. اگر بر شما مشکلی وارد شود من خودم را در میان شــعلههای آتش می بینم. اگر شما روزی ترکم کنید بند بند وجودم فرو می ریزد اما دیدم چگونه می توانم حلال این خوف و نگرانیهایم باشم.
*دیدم من باید به کسی متصل شوم که این مهم مرا علاج کند و او جز خدا نیست.* این ارزش و گنجی که شما گلهای وجودم هســتید با ثروت و قدرت قابل حفظ کردن نیست. وگرنه باید ثروتمندان و قدرتمندان از مــردن خود جلوگیــری کنند و یا ثروت و قدرتشــان مانع مرضهای صعبالعلاجشان شود و از در بسترافتادگی جلوگیری نماید. *من خدا را انتخاب کرده ام و راه او را...*
عزیزم من متعلق به آن سپاهی هستم که نمی خوابد و نباید بخوابد. تا دیگران در آرامش بخوابند. بگذار آرامش من فدای آرامش آنان بشود و بخوابند. دختر عزیزم شما در خانه من در امان و با عزت و افتخار زندگی می کنید. چه کنم برای آن دختر بی پناهی که هیچ فریادرسی ندارد و آن طفل گریان که هیچ چیز... که هیچ چیز ندارد و همه چیز خود را از دست داده است. پس شما مرا نذر خود کنید و به او واگذار نمایید. بگذارید بروم، بروم و بروم. چگونه می توانم بمانم در حالی که همه قافله من رفته است و من جا ماندهام.
دخترم خیلی خستهام. سی سال است که نخوابیدهام اما دیگر نمی خواهم بخوابم. من در چشمان خود نمک می ریزم که پلکهایم جرأت بر هم آمدن نداشته باشــد تا نکند در غفلت من آن طفل بیپناه را سر ببرند. وقتی فکر می کنم آن دختر هراسان تویی، نرجس اســت، زینب است و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سربریده شدن است حسینم و رضایم است از من چه توقعی دارید؟ نظارهگر باشم، بیخیال باشم، تاجر باشم؟ نه من نمی توانم اینگونه زندگی بکنم.
#ازحاجقاسم
@koookhak
.
امشب رفتیم تماشای فیلم معجزه پروین.
تو این بیفیلمی از قهرمانان وطن غنیمت بود. هرچند با فیلمنامهای دور و مبهم از شخصیت پروین مواجه بودیم.
پررنگترین دیالوگ پروین تو این فیلم، تحقیر زن بود.
تصویر رنج پروین از قدرنشناسی زمانه خودش نسبت به زن.
جایی که پروین در یک جمع شاعران مرد، فریاد میزنه که زن میتونه شعر بگه، بنویسه، حضور اجتماعی داشته باشه و باز توسط مردهای جمع تمسخر میشه.
هرچند تو اون جمع هم بودن مردهایی مثل پدرش، ملکالشعرای بهار و دهخدا که تحسین کنند نبوغ شاعری پروین رو.
امشب دلم به حال پروین سوخت. به حال همه آدمایی که به قول آقا تو حکومت طاغوت و جامعه بیولایت، استعداد و ظرفیتهای وجودیشون به هدر میره و امکان رشد ندارند.
با این که پروین در زمانه خودش جلوی ظلم و بیعدالتی با ابزار هنرش میایستاد ولی تو باز هم مهجوریت یک زن یک انسان رو میدیدی.
البته که تلاش فیلم خیلی این سمتی نبود و میپرید از این سمت و سوها.
ولی بازم غنیمت بود در این روزگار که دست سینما و تلویزیون ما از چنین آدمهایی که میتوانند ارزش آفرین باشند خالی مونده.
امشب با همین یک ساعت تماشا، دلم برای پروین تنگ شد. دلم پروین دیدن بیشتر خواست. دلم به نجابت و عزت پروین گره خورد. به نجابت و غیرت زن ایرانی از روزگار ظلم تا عصر انقلاب اسلامی.
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
#فیلمدیدم
#معجزهپروین
@koookhak
کوخَک
.
سربداران همدل
آقا یک جایی توی کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی میپرسد ایمان چیست؟ بعدش جواب میدهد اقامهصلاه. تا میخواهد ذهنت برود سراغ این معنا که یعنی برویم سراغ نمازخوان کردن بینمازها فوری جواب میدهد که نه! دلم میخواهد ذهنتان را از الفاظ خارج کنید و بزرگتر فکر کنید.
بعد دستمان را میگیرد و مینشاند سر سفره یک معنای بلندتر.
میگوید اقامه صلاه یعنی جامعه نمازخوان. یعنی جامعهای که دائما به یاد خدا و در راه خداست.
یعنی وقتی گفت:«ایاک نعبد و ایاک نستعین» جز خدا دنبال تکیه کردن به کسی نباشد.
جامعه نمازخوان جامعهایست که هر روز از مغضوب علیهم یعنی؛ سردمداران فساد از ضالین بیزاری میجوید.
بعد ادامه میدهد و میگوید؛ اگر انسانهای دیگر را به این معنا نمازخوان کنی یعنی تلاش کردهای در راه عبودیت مطلق حق، از بین رفتن فساد، از بین بردن من و ما و در نهایت وحدت آحاد امت مسلمان.
از شبی که چشمم افتاد به چهرههایی که زل زده بودند به صفحه تلویزیون، وسط حیاط مسجد جامع سبزوار، خط اقامه توی ذهنم جان گرفت.
کوچک و بزرگ، پیر و جوان داشتند یک گزارش را دستهجمعی تماشا میکردند. گزارشی از سفر نمایندههای شهر به لبنان.
نمایندههایی که قبلش دست توی دست تکتک این آدمها، خط اقامه را رسانده بودند به اینجا به جبهه مقاومت به مرز حق و باطل.
وقتی جماعت را به خط کردند که با هم بروند مسجد قصه فلسطین بگویند. بازارچه مقاومت راه بیندازند، پویش مقاومت طلایی درست کنند. صندوق جلوی مساجد و نمازجمعه بگذارند. از کوکهای مقاومت لباس گرم ببافند و روستا به روستا خط سربداران همدل را ببرند.
یعنی دائما ایاک نستعین و غیر مغضوب علیهم. یعنی دائما اقامه صلاتی که من و تو و او را یک کاسه کرد و به قول آقا آخرش وحدت درست کرد میان مردم.
مردمی که بعد از والسلام نماز مغرب و عشاء جلوی این ال سی دی میان صحن مسجد جامع یا توی گوشیهای موبایل رد اقامه را گرفتند تا ببینند دست رنج این جمع شدنشان، دارد کجای جبهه مقاومت را پر میکند. کجا هنوز کار دارد و خالی مانده تا نماینده خبرش را برساند و تندی دوباره دست به کار شوند. دست به اقامه شوند با ایاک نستعین و غیر مغضوب علیهم، برای جبهه حق یارگیری کنند.
@sarbedar_moghavemat
@koookhak
.
میوۀ بسیار، شاخۀ درخت را میشکند، شادی بسیار، قلب را. ترکمن میگوید: «با نصف خندهات بخند تا مجبور نشوی گریه کنی. با جامۀ نو، چاروق نو نپوش. کمال، غصه میآورد!»
پ_ن: سلام بر نیمه شبی که در تاریک، روشن آشپزخانه اسیر کلمات نادر میشوی.
#نادرخوانی
#آتشبدوندود
@koookhak