eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
🔅 ما جوان‌ها، واکسن نوترکیب ساختیم ۴ بخشی از روایت خانم دکتر ریحانه‌سادات میرحسنی از تولید اولین واکسن نوترکیب کشور ✌️این تازه اول راهِ ماست 🔸مسیری که من و دوستانم وارد آن شدیم و در چند سال گذشته طی کردیم، مسیر بسیار پر فراز و نشیبی بوده است. افراد زیادی به تیم ما پیوستند و خیلی‌ها نیز از جمع ما جدا شدند و حتی از کشور رفتند. خیلی مواقع به در بسته خوردیم و بارها احساس کردیم راهی نیست؛ ولی به لطف خدا هر بار راهی پیدا کردیم و کسانی از اساتید و مسئولان دولتی و خصوصی به کمکمان آمدند. 👌نتیجه این شد که تیم 3- 4 نفره ما، الان تبدیل به گروهی 130-140 نفره از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های برتر کشور شده است. تعداد بیشتری از دانشجویان ورودی‌های بعد از 88، تصمیم گرفته‌اند در کشور بمانند و تعداد بیشتری وارد کارهای صنعتی و تولید یک محصول واقعی شده‌اند. هیچ‌کدام از این‌ها هم به‌راحتی به‌دست نیامده است و هنوز هم پر از چالش است؛ پایان‌نامه همه ما عقب افتاده است چون همگی درگیر کاریم و از نظر سیستم دانشگاهی، تولید یک واکسن مهم و واقعی، کم‌ارزش‌تر از یک مقاله ISI است. 🔸نیروی انسانیِ متخصص، کلیدی‌ترین نقطه قوت شرکت‌های حوزه هایتِک و تعیین‌کننده شکست یا موفقیت آن‌هاست. تولید واکسن HPV که یکی از پیچیده‌ترین واکسن‌های نوترکیب است، توسط جوانانی انجام شد که زیر سی سال سن داشتند. از این مهم‌تر اینکه با دانش فنی جدید و پیشرفته‌ای که در این پروژه به‌دست آمد، اکنون امکان این را داریم که به توسعه و تولید واکسن‌های پرمصرف و استراتژیک دیگری بپردازیم. همان‌طور که در دوران کووید دیدیم، در شرایط سخت و اضطراری، هیچ کشوری قرار نیست به دیگران دارو و واکسن و تجهیزات بدهد؛ پس داشتن پایه و مبنای دانش و فناوری در این حوزه‌ها بسیار ضروری است. 😍شاید مهم‌تر از این دستاوردهای ملموس، اتفاق بزرگی باشد که در تلقی عمومی ما از خودمان رخ داده است؛ ما نشان دادیم که جز رفتن از کشور یا هیئت‌علمی و استخدام دولتی شدن، مسیر دیگری هم وجود دارد که برای کشورمان بسیار سودمند و ثروت‌آفرین است. حالا همه دغدغه من و دوستانم این است که این حرکت ادامه‌دار باشد و این فرصت‌ها، در اختیار افراد بیشتری قرار بگیرند. امیدواریم به‌زودی، شرکت ما و کشورمان، در زمره یکی از تولیدکننده‌های جهانی واکسن قرار بگیرند. [بخش اول] [بخش دوم] [بخش سوم] 📍خوانندگان عزیز جهت تهیه شماره اول مجله «سُــها» به آیدی @soha_magiran پیام ارسال کنید. 📲 [لینک کانال بله] 🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت‌| راوی پیشرفت ایران @khaneh_pishraft
کوخَک
🔅 ما جوان‌ها، واکسن نوترکیب ساختیم ۴ بخشی از روایت خانم دکتر ریحانه‌سادات میرحسنی از تولید اولین واک
بسم‌الله یک تجربه‌ای رو عرض کنم. خصوصا خدمت بزرگوارانی که در نقش مربی هستند و دنبال محتواهای مناسب برای متربیان خودشون. در طول مدتی که درباره سوژه‌های این نشریه شامل خانم‌های موثر در عرصه‌های مختلف علمی و اجتماعی و... با قشرهای مختلف به ویژه نوجوان گفت‌وگو کردم، یک نکته بسیار برام جالب توجه بود. و اون ارتباطی که مخاطب با سوژه‌ها می‌گرفت از جهت نزدیک بودن دهه‌ فعالیت و حرکت و شکل‌گیری موفقیت سوژه. یعنی دهه هفتادی و دهه هشتادی می‌شینه پای روایت کسی که فقط چند سال باهاش اختلاف سنی داره. در چند نسل گذشته زیست نکرده که احساس قرابت باهاش نکنه. در همون هوایی تنفس کرده به لحاظ وضعیت فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و... که اونم الان داره زیست می‌کنه. و این ارتباط و تاثیر پذیرفتن رو تسهیل می‌کنه. لذا پیشنهاد می‌کنم ازین جنبه هم سوژه‌های نشریه رو مورد توجه قرار بدید. پ_ن: این روزها در اطرافیان خودم در نسبت با آسیب‌های اجتماعی و فرهنگی جامعه، شاهد احساس انفعال و تسلیم هستم. این که میگن خصوصا در موضوعات زنان اعم از حجاب و... ما دچار یک سرطان پیچیده لاینحل شدیم. یک بن‌بستی رو مدام احساس و تزریق می‌کنند. در حالی که روایت همین افرادی که تو چنین آثاری اومده، خودش تبیین الگوی سوم زن مسلمون انقلابیه. روایت خود همین افراد فضای ذهنی نسل امروز ما رو می‌بره سمت عقلانیت و واقع‌بینی در مسأله زن و حجاب و... زنی که به قول آقا مادر است همسر است و در عین حال در متن و مرکز است و سنگرسازی‌های فراوان کرده و در حرکته. مگر فطرت انسان و خصوصا جوان و نوجوان ما دنبال چیزی غیر از این هست؟ نه. فقط درست روایت نشده درست تبیین نشده. تصویری ناقص و کاریکاتوری شکل گرفته به تجربه عرض می‌کنم تجربه‌ای که هر روز دارم تکرارش می‌کنم و توصیه و پیشنهاد. چون می‌بینم اثر داره.
کوخَک
بسم‌الله یک تجربه‌ای رو عرض کنم. خصوصا خدمت بزرگوارانی که در نقش مربی هستند و دنبال محتواهای مناسب
یه رونوشت هم به هرکس که یه و جایگاه مسئولیتی داره. یک نعمتی این طور بهش عنایت شده که بتونه کاری بکنه برا جمهوری و اسلام. انقد سد و دیوار نباشید. انقد مقاومت نکنید. روحیه مقاومت‌تون رو تنظیم کنید سمت جایی که باید. سمت ظالمین و مستکبرین عالم؛ نه کسی و کسانی که روی حساب توانایی و دست باز شما تو اون میز و جایگاه میان و دغدغه و شرح کاری میدن. والله اینا جوششه، اینا عطیه الهی‌ست. اینا رو باید رو چشم گذاشت نه از چشم انداخت. چیزی هم ازتون نمی‌خوان. میخواهند کنار کار واستید. از پشت میز بیایید کنار بدنه‌ای که داره سمت حل مسائل حرکت می‌کنه. باور کنید که اگه ژست سرباز بگیرید سردار می‌شید؛ نه بالعکس. همین حوالی رو دست‌های خودمون سردارهای سرباز رو بارها و بارها تشییع کردیم و عاقبت‌بخیری‌شون رو به تماشا نشستیم.
. اینجا، آنجا، تمام دنیا غزه‌ست انگار هوای کربلا با غزه‌ست یاران عزادار! توجه بکنید امسال محل هیئت ما غزه‌ست ‌ میلاد عرفان‌پور ‌ @koookhak
. آوای بابا ‌ از در که وارد می‌شد با صدای بلند می‌گفت: «عشق من کجاس؟ عشق من کجاس؟» آوا هم مدام توی اتاق مشغول درس خواندن بود. مدرسه تیزهوشان می‌رفت. حمید سر به سرش می‌گذاشت: «بسه دیگه! چه قد درس می‌خونی؟» همیشه برایش کلی خوراکی می‌خرید. بعد هم پشت در می‌ایستاد و می‌گفت: «به آوا بگید بیاد جلو در.» می‌خواست غافلگیرش کند. به مادرم می‌گفت: «‌اگه خدا بهم هیچی از مال دنیا نداده، عوضش یه دختر داده که جبران همه ایناس.» مهربانی‌اش فقط برای من و مادر و دخترش نبود. یک عمه دارم که مجرد است. حمید یکسره بهش زنگ می‌زد و دنبال کارهایش بود. خریدی داشت. جایی می‌خواست برود. حتی به فکر دوستان مادرم هم بود. گاهی مامان می‌گفت: «‌حمید دوستم هندونه خریده سنگینه برو کمکش بیار.» حمید هم عصای دست مادرم بود. هم کمک حال دیگران. ‌ به روایت خواهر شهید بازنشر به مناسبت هشتم اردیبهشت ماه سالگرد شهادت حمید الداغی ‌ https://ble.ir/shahidaldaghy/7813324996011204697/1683738529352
. امروز وقتی پنجره را باز کردم و ابرهای سیاه به هم فشرده را دیدم، دلم لرزید. تو خبرها نوشته احتمال بروز سیلاب و طوفان. آن روز هم که شما یک دفعه پیچیدید توی مه، اخبار هواشناسی می‌گفت آسمان اردیبهشت مشهد، بدجور به هم ریخته. شهر را آب از جا برداشته بود. صدای استغاثه از بلندگوهای حرم می‌آمد اما هرچه زمان می‌گذشت، مه اطراف شما غلیظ‌تر و راه‌تان از ما دورتر می‌شد. ‌ @koookhak
. ‌ هویت اگر هدیه بود! ‌ استاد می‌فرماید: «برای خدا فرقی ندارد که دختر باشی یا پسر، مهم این است که چه شاکله‌ای با عملت می‌سازی. مهم این است که عملت با چه معنای ذهنی و اعتقادی، دارد اثر می‌کند و در چه راهی داری حرکت می‌کنی؟» می‌گوید: «مسأله اساسی ما در معنا بخشی به جنسیت دختر، باید عبور کند از فانتزی‌ها و خیلی جدی فکری کند به حال تصویر ذهنی از دختر نزد دختر. ادراک انسان، فارغ از عمل و مجاهده و فارغ از نسبت انسان با موقعیتش مطمئنا به تکریم دختر ختم نخواهد شد و نهایتا او را به مظلومی تحت سلطه‌ی سرمایه‌داری یا تحجر تبدیل خواهد کرد. حال آن‌که انقلاب اسلامی بستر مجاهده و قیام لله را برای دختران و زنان ما فراهم کرد و این‌گونه با قیام برای خدا، ارزش انسان‌ها را و ارزش زن را زنده کرد.» ‌ امسال تصمیم گرفتم به مناسبت روز دختر، نشریه را هدیه بدهم به دخترهای اطرافم. نشریه‌ای که تلاش کرده، تصویری از زنان مجاهد را پیش چشم مخاطب بگذارد و لحظاتی او را شریک زندگی آدم‌هایی کند که هرکدام براساس موقعیت خود حرکت کرده‌اند و منفعل نمانده‌اند. ‌ @koookhak
. «کسی که مقید باشد به چیزهای کوچک، کم‌کم آماده چیزهای بزرگ هم می‌شود. این‌ها خودش آدم را می‌کشد به سمت حقیقت.» بخشی از کتاب زندگی سید محمدحسین طباطبایی @koookhak
. ‌ ‌معلم عزیزم روزت مبارک🌱 ‌ من با تو روزی هزار بار مسلمان می‌شوم. معلمی واقعا شغل انبیایی توست. ‌ @koookhak
. ‌ اولین بار وقتی آیه «یهدی من یشاء و یضل من یشاء» را شنیدم پیش خودم گفتم؛ یعنی چه که خدا هرکس را بخواهد هدایت می‌کند و هرکس را بخواهد گمراه. این که خلاف عدالت است. پس تکلیف اراده آدم چه می‌شود. بعدها فهمیدم همه‌مان که زیر سایه رحمت عامش هستیم اما اگر بخواهیم برویم توی آن من یشاء و رحمت خاصی که می‌گوید باید قدری خودمان را تکان بدهیم. همین جوری کشکی و مفت رحمت خاص تقسیم نمی‌کنند. این چند روز که نشستم پای زندگی ژروم یا همون موسیو کمال خودمان، دیدم تو بلاد کفر هم که باشی اگر حرکت کنی می‌توانی بروی قاطی همان من یهدی یشاء ها که خدا حرفش را می‌زند. ژروم ایمانوئل تو پاریس به دنیا می‌آید و تو اسلام آباد غرب می‌رسد به شهادت. الان هم که ساکن گلزار شهدای قم است. فاصله این پاریس تا اسلام‌آبادغرب، بسی خواندنی‌ست. پیشنهاد می‌کنم بنشینید پای‌اش. ‌ @koookhak
.  نفس باد صبا مشک فشان هم بشود باز عطر حرمت رونق عطاری‌هاست ‌ @koookhak
. حوالی ظهر رفتم توی نمازخانه نفسی تازه کنم برای دور بعد نمایشگاه‌گردی. کفش‌هایم را همان جلوی در گذاشتم و با خودم نیاوردم تو. چند دقیقه بعد رفتم سراغ‌شان. همه اطراف را چشم چرخاندم ولی هیچ‌‌جا نبود. عوضش درست در نقطه‌ای که رهایشان کرده بودم، یک جفت کفش مشکی براق پاشنه بلند، پارک شده بود. کفش‌هایی که هیچ جوره توی پا و سلیقه‌ام نمی‌رفت. حدس زدم کفشنده یک نگاهی به هیبت نمایشگاه کرده؛ یک نگاهی به کفش‌هایش، دیده مرکب خوبی برای سیاحت در این رویداد بزرگ فرهنگی کشور با خودش نیاورده و مرکب مرا برگزیده. برگشتم توی نمازخانه. با خودم گفتم اگر تا یک ساعت دیگر بی‌کفش ماندم، زنگ بزنم به ستاد حل بحران خانه‌مان، همسر گرامی برایم فکری بردارد. ساعتی بعد رفتم بیرون. کفش‌هایم سرجایش بود با یک یادداشت تویش: «خانم حلال کن! خیلی کمردرد داشتم. هنوز ده تا غرفه دیگه مونده بود.» خندیدم و زیر لب گفتم: «نوش جان» پ_ن: تعداد غرفه‌ها زیاد و زور پای شما اندک، با کفش و تجهیزات مناسب وارد بزرگترین رویداد فرهنگی کشور شوید. کفش‌هایتان را هم همیشه توی پلاستیک نکنید، زیر سر بگذارید. گاهی رها کنید تا دیگران هم بهره ببرند. کی گفته کفش زکات ندارد. @koookhak