کوخَک
🔅 ما جوانها، واکسن نوترکیب ساختیم ۴ بخشی از روایت خانم دکتر ریحانهسادات میرحسنی از تولید اولین واک
بسمالله
یک تجربهای رو عرض کنم. خصوصا خدمت بزرگوارانی که در نقش مربی هستند و دنبال محتواهای مناسب برای متربیان خودشون.
در طول مدتی که درباره سوژههای این نشریه شامل خانمهای موثر در عرصههای مختلف علمی و اجتماعی و... با قشرهای مختلف به ویژه نوجوان گفتوگو کردم، یک نکته بسیار برام جالب توجه بود.
و اون ارتباطی که مخاطب با سوژهها میگرفت از جهت نزدیک بودن دهه فعالیت و حرکت و شکلگیری موفقیت سوژه.
یعنی دهه هفتادی و دهه هشتادی میشینه پای روایت کسی که فقط چند سال باهاش اختلاف سنی داره. در چند نسل گذشته زیست نکرده که احساس قرابت باهاش نکنه.
در همون هوایی تنفس کرده به لحاظ وضعیت فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و... که اونم الان داره زیست میکنه.
و این ارتباط و تاثیر پذیرفتن رو تسهیل میکنه.
لذا پیشنهاد میکنم ازین جنبه هم سوژههای نشریه رو مورد توجه قرار بدید.
پ_ن: این روزها در اطرافیان خودم در نسبت با آسیبهای اجتماعی و فرهنگی جامعه، شاهد احساس انفعال و تسلیم هستم. این که میگن خصوصا در موضوعات زنان اعم از حجاب و... ما دچار یک سرطان پیچیده لاینحل شدیم. یک بنبستی رو مدام احساس و تزریق میکنند.
در حالی که روایت همین افرادی که تو چنین آثاری اومده، خودش تبیین الگوی سوم زن مسلمون انقلابیه. روایت خود همین افراد فضای ذهنی نسل امروز ما رو میبره سمت عقلانیت و واقعبینی در مسأله زن و حجاب و...
زنی که به قول آقا مادر است همسر است و در عین حال در متن و مرکز است و سنگرسازیهای فراوان کرده و در حرکته.
مگر فطرت انسان و خصوصا جوان و نوجوان ما دنبال چیزی غیر از این هست؟ نه.
فقط درست روایت نشده درست تبیین نشده. تصویری ناقص و کاریکاتوری شکل گرفته
به تجربه عرض میکنم تجربهای که هر روز دارم تکرارش میکنم و توصیه و پیشنهاد. چون میبینم اثر داره.
#نشریهسها
#الگویسومزنمسلمان
#جهادتبیین
کوخَک
بسمالله یک تجربهای رو عرض کنم. خصوصا خدمت بزرگوارانی که در نقش مربی هستند و دنبال محتواهای مناسب
یه رونوشت هم به هرکس که یه و جایگاه مسئولیتی داره. یک نعمتی این طور بهش عنایت شده که بتونه کاری بکنه برا جمهوری و اسلام.
انقد سد و دیوار نباشید.
انقد مقاومت نکنید. روحیه مقاومتتون رو تنظیم کنید سمت جایی که باید. سمت ظالمین و مستکبرین عالم؛ نه کسی و کسانی که روی حساب توانایی و دست باز شما تو اون میز و جایگاه میان و دغدغه و شرح کاری میدن. والله اینا جوششه، اینا عطیه الهیست. اینا رو باید رو چشم گذاشت نه از چشم انداخت.
چیزی هم ازتون نمیخوان. میخواهند کنار کار واستید. از پشت میز بیایید کنار بدنهای که داره سمت حل مسائل حرکت میکنه.
باور کنید که اگه ژست سرباز بگیرید سردار میشید؛ نه بالعکس. همین حوالی رو دستهای خودمون سردارهای سرباز رو بارها و بارها تشییع کردیم و عاقبتبخیریشون رو به تماشا نشستیم.
.
اینجا، آنجا، تمام دنیا غزهست
انگار هوای کربلا با غزهست
یاران عزادار! توجه بکنید
امسال محل هیئت ما غزهست
میلاد عرفانپور
#اجتماعصادقیون
#بهیادمردمغزه
#حرمامامرضاجان
@koookhak
.
آوای بابا
از در که وارد میشد با صدای بلند میگفت: «عشق من کجاس؟ عشق من کجاس؟» آوا هم مدام توی اتاق مشغول درس خواندن بود. مدرسه تیزهوشان میرفت. حمید سر به سرش میگذاشت: «بسه دیگه! چه قد درس میخونی؟»
همیشه برایش کلی خوراکی میخرید. بعد هم پشت در میایستاد و میگفت: «به آوا بگید بیاد جلو در.» میخواست غافلگیرش کند.
به مادرم میگفت: «اگه خدا بهم هیچی از مال دنیا نداده، عوضش یه دختر داده که جبران همه ایناس.»
مهربانیاش فقط برای من و مادر و دخترش نبود. یک عمه دارم که مجرد است. حمید یکسره بهش زنگ میزد و دنبال کارهایش بود. خریدی داشت. جایی میخواست برود.
حتی به فکر دوستان مادرم هم بود. گاهی مامان میگفت: «حمید دوستم هندونه خریده سنگینه برو کمکش بیار.»
حمید هم عصای دست مادرم بود. هم کمک حال دیگران.
به روایت خواهر شهید
بازنشر به مناسبت هشتم اردیبهشت ماه سالگرد شهادت حمید الداغی
#شهیدغیرت
https://ble.ir/shahidaldaghy/7813324996011204697/1683738529352
.
امروز وقتی پنجره را باز کردم و ابرهای سیاه به هم فشرده را دیدم، دلم لرزید. تو خبرها نوشته احتمال بروز سیلاب و طوفان.
آن روز هم که شما یک دفعه پیچیدید توی مه، اخبار هواشناسی میگفت آسمان اردیبهشت مشهد، بدجور به هم ریخته. شهر را آب از جا برداشته بود. صدای استغاثه از بلندگوهای حرم میآمد اما هرچه زمان میگذشت، مه اطراف شما غلیظتر و راهتان از ما دورتر میشد.
#شهیدانپروازاردیبهشت
@koookhak
.
هویت اگر هدیه بود!
استاد میفرماید: «برای خدا فرقی ندارد که دختر باشی یا پسر، مهم این است که چه شاکلهای با عملت میسازی. مهم این است که عملت با چه معنای ذهنی و اعتقادی، دارد اثر میکند و در چه راهی داری حرکت میکنی؟»
میگوید: «مسأله اساسی ما در معنا بخشی به جنسیت دختر، باید عبور کند از فانتزیها و خیلی جدی فکری کند به حال تصویر ذهنی از دختر نزد دختر.
ادراک انسان، فارغ از عمل و مجاهده و فارغ از نسبت انسان با موقعیتش مطمئنا به تکریم دختر ختم نخواهد شد و نهایتا او را به مظلومی تحت سلطهی سرمایهداری یا تحجر تبدیل خواهد کرد. حال آنکه انقلاب اسلامی بستر مجاهده و قیام لله را برای دختران و زنان ما فراهم کرد و اینگونه با قیام برای خدا، ارزش انسانها را و ارزش زن را زنده کرد.»
امسال تصمیم گرفتم به مناسبت روز دختر، نشریه #سها را هدیه بدهم به دخترهای اطرافم.
نشریهای که تلاش کرده، تصویری از زنان مجاهد را پیش چشم مخاطب بگذارد و لحظاتی او را شریک زندگی آدمهایی کند که هرکدام براساس موقعیت خود حرکت کردهاند و منفعل نماندهاند.
#سها
#هویت
#انسانانقلاباسلامی
@koookhak
.
اولین بار وقتی آیه «یهدی من یشاء و یضل من یشاء» را شنیدم پیش خودم گفتم؛ یعنی چه که خدا هرکس را بخواهد هدایت میکند و هرکس را بخواهد گمراه. این که خلاف عدالت است. پس تکلیف اراده آدم چه میشود.
بعدها فهمیدم همهمان که زیر سایه رحمت عامش هستیم اما اگر بخواهیم برویم توی آن من یشاء و رحمت خاصی که میگوید باید قدری خودمان را تکان بدهیم. همین جوری کشکی و مفت رحمت خاص تقسیم نمیکنند.
این چند روز که نشستم پای زندگی ژروم یا همون موسیو کمال خودمان، دیدم تو بلاد کفر هم که باشی اگر حرکت کنی میتوانی بروی قاطی همان من یهدی یشاء ها که خدا حرفش را میزند.
ژروم ایمانوئل تو پاریس به دنیا میآید و تو اسلام آباد غرب میرسد به شهادت. الان هم که ساکن گلزار شهدای قم است.
فاصله این پاریس تا اسلامآبادغرب، بسی خواندنیست. پیشنهاد میکنم بنشینید پایاش.
#کتابخواندم
#موسیوکمال
@koookhak
.
نفس باد صبا مشک فشان هم بشود
باز عطر حرمت رونق عطاریهاست
#آقایهمسایهما
@koookhak
.
حوالی ظهر رفتم توی نمازخانه نفسی تازه کنم برای دور بعد نمایشگاهگردی.
کفشهایم را همان جلوی در گذاشتم و با خودم نیاوردم تو.
چند دقیقه بعد رفتم سراغشان. همه اطراف را چشم چرخاندم ولی هیچجا نبود.
عوضش درست در نقطهای که رهایشان کرده بودم، یک جفت کفش مشکی براق پاشنه بلند، پارک شده بود. کفشهایی که هیچ جوره توی پا و سلیقهام نمیرفت. حدس زدم کفشنده یک نگاهی به هیبت نمایشگاه کرده؛ یک نگاهی به کفشهایش، دیده مرکب خوبی برای سیاحت در این رویداد بزرگ فرهنگی کشور با خودش نیاورده و مرکب مرا برگزیده.
برگشتم توی نمازخانه. با خودم گفتم اگر تا یک ساعت دیگر بیکفش ماندم، زنگ بزنم به ستاد حل بحران خانهمان، همسر گرامی برایم فکری بردارد. ساعتی بعد رفتم بیرون. کفشهایم سرجایش بود با یک یادداشت تویش:
«خانم حلال کن! خیلی کمردرد داشتم. هنوز ده تا غرفه دیگه مونده بود.»
خندیدم و زیر لب گفتم: «نوش جان»
پ_ن: تعداد غرفهها زیاد و زور پای شما اندک، با کفش و تجهیزات مناسب وارد بزرگترین رویداد فرهنگی کشور شوید.
کفشهایتان را هم همیشه توی پلاستیک نکنید، زیر سر بگذارید. گاهی رها کنید تا دیگران هم بهره ببرند. کی گفته کفش زکات ندارد.
#ازسیوششمیننمایشگاهبینالمللیکتابتهران
@koookhak
.
ایستادهام جلوی باجه راهنماهای نمایشگاه. چهار پنج تا خانم که به ردیف نشستهاند با یک تبلت جلویشان.
یک ربعی میشود زل زدهام به رفت و آمد مراجعه کنندهها.
خانم راهنما هرازچندگاهی زیر چشمی نگاهم میکند. سرش که خلوت میشود خودش را کمی روی صندلی کش و قوس میدهد و صدایم میزند: «چند دقیقهای میشه اینجا ایستادین، هی نگاه کردم تو صف نیومدین. سوال دارین؟»
لبخند میزنم و میگویم: «نه! راستش داشتم مثل بیمارهای تو مطب که درآمد دکترا رو حساب میکنن، میزان مراجعین و کاغذی که هر چند ثانیه خرجشون میشه رو ضرب و تقسیم میکردم.»
چشمهایش را ریز میکند و خودش را میکشد جلو :«کاغذ چی؟ منظورت خرید کتابه؟»
اشاره میکنم به دستگاه مربعی سیاه جلویش: «نه بابا اون که حلالشون. اینو میگم که هی تایپ میکنید و از دهنش کاغذ میکشید بیرون!»
دستهایش را گره میکند پشت سرش و میخندد :«عجب! خب نتیجه چی شد مهندس؟»
دستم را میگذارم روی پیشخوان و میگویم: «واقعا راهی نیست انقد کاغذ مصرف نشه. علم با این همه پیشرفتش راه حل نداره؟ مثلا نمیشه آدرس غرفهها رو شبیه یه تابلو طراحی و چسبوند جلو درا یا چه میدونم یه دستگاه که کاغذ نده مثلا صوتی یا اصلا شما فقط اطلاعات بدی طرف خودش یه جا بنویسه یا...»
میپرد وسط حرفم: «اوه! چه حساس ولی خوشم اومد. یه سری کارا شده اما خب اینم هست و طبیعتاً راحتترین راه مراجعه ملت که حال ندارن سراغ بقیه راهها برن.»
با صف کشیدن دو نفر پشت سرم کنار میایستم تا کارشان راه بیفتد.
دوباره همان سوالهای تکراری در مورد آدرس غرفهها و کاغذهای بیزبان که از تو دستگاه به زور خودشون را بالا میکشند.
پ_ن: براساس قاعده تو یکی نهای هزاری، میشه هرکس میره نمایشگاه یه دفترچه کوچیک و خودکار دستش باشه و حداقل همون صحبت راهنما رو جای دریافت کاغذ، یادداشت کنه.
میشه از چند روز قبل آدرس غرفهها رو برا خودمون بنویسیم.
و میشههای دیگه تا راهحلهای کلانتر هم به مدد الهی بیاد بالا
#ازسیوششمیننمایشگاهبینالمللیکتابتهران
@koookhak