eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
. «کسی که مقید باشد به چیزهای کوچک، کم‌کم آماده چیزهای بزرگ هم می‌شود. این‌ها خودش آدم را می‌کشد به سمت حقیقت.» بخشی از کتاب زندگی سید محمدحسین طباطبایی @koookhak
. ‌ ‌معلم عزیزم روزت مبارک🌱 ‌ من با تو روزی هزار بار مسلمان می‌شوم. معلمی واقعا شغل انبیایی توست. ‌ @koookhak
. ‌ اولین بار وقتی آیه «یهدی من یشاء و یضل من یشاء» را شنیدم پیش خودم گفتم؛ یعنی چه که خدا هرکس را بخواهد هدایت می‌کند و هرکس را بخواهد گمراه. این که خلاف عدالت است. پس تکلیف اراده آدم چه می‌شود. بعدها فهمیدم همه‌مان که زیر سایه رحمت عامش هستیم اما اگر بخواهیم برویم توی آن من یشاء و رحمت خاصی که می‌گوید باید قدری خودمان را تکان بدهیم. همین جوری کشکی و مفت رحمت خاص تقسیم نمی‌کنند. این چند روز که نشستم پای زندگی ژروم یا همون موسیو کمال خودمان، دیدم تو بلاد کفر هم که باشی اگر حرکت کنی می‌توانی بروی قاطی همان من یهدی یشاء ها که خدا حرفش را می‌زند. ژروم ایمانوئل تو پاریس به دنیا می‌آید و تو اسلام آباد غرب می‌رسد به شهادت. الان هم که ساکن گلزار شهدای قم است. فاصله این پاریس تا اسلام‌آبادغرب، بسی خواندنی‌ست. پیشنهاد می‌کنم بنشینید پای‌اش. ‌ @koookhak
.  نفس باد صبا مشک فشان هم بشود باز عطر حرمت رونق عطاری‌هاست ‌ @koookhak
. حوالی ظهر رفتم توی نمازخانه نفسی تازه کنم برای دور بعد نمایشگاه‌گردی. کفش‌هایم را همان جلوی در گذاشتم و با خودم نیاوردم تو. چند دقیقه بعد رفتم سراغ‌شان. همه اطراف را چشم چرخاندم ولی هیچ‌‌جا نبود. عوضش درست در نقطه‌ای که رهایشان کرده بودم، یک جفت کفش مشکی براق پاشنه بلند، پارک شده بود. کفش‌هایی که هیچ جوره توی پا و سلیقه‌ام نمی‌رفت. حدس زدم کفشنده یک نگاهی به هیبت نمایشگاه کرده؛ یک نگاهی به کفش‌هایش، دیده مرکب خوبی برای سیاحت در این رویداد بزرگ فرهنگی کشور با خودش نیاورده و مرکب مرا برگزیده. برگشتم توی نمازخانه. با خودم گفتم اگر تا یک ساعت دیگر بی‌کفش ماندم، زنگ بزنم به ستاد حل بحران خانه‌مان، همسر گرامی برایم فکری بردارد. ساعتی بعد رفتم بیرون. کفش‌هایم سرجایش بود با یک یادداشت تویش: «خانم حلال کن! خیلی کمردرد داشتم. هنوز ده تا غرفه دیگه مونده بود.» خندیدم و زیر لب گفتم: «نوش جان» پ_ن: تعداد غرفه‌ها زیاد و زور پای شما اندک، با کفش و تجهیزات مناسب وارد بزرگترین رویداد فرهنگی کشور شوید. کفش‌هایتان را هم همیشه توی پلاستیک نکنید، زیر سر بگذارید. گاهی رها کنید تا دیگران هم بهره ببرند. کی گفته کفش زکات ندارد. @koookhak
. ایستاده‌ام جلوی باجه راهنماهای نمایشگاه. چهار پنج تا خانم که به ردیف نشسته‌اند با یک تبلت جلویشان. یک ربعی می‌شود زل زده‌ام به رفت و آمد مراجعه کننده‌ها. خانم راهنما هرازچندگاهی زیر چشمی نگاهم می‌کند. سرش که خلوت می‌شود خودش را کمی روی صندلی کش و قوس می‌دهد و صدایم می‌زند: «چند دقیقه‌ای میشه این‌جا ایستادین، هی نگاه کردم تو صف نیومدین. سوال دارین؟» لبخند می‌زنم و می‌گویم: «نه! راستش داشتم مثل بیمارهای تو مطب که درآمد دکترا رو حساب می‌کنن، میزان مراجعین و کاغذی که هر چند ثانیه خرجشون میشه رو ضرب و تقسیم می‌کردم.» چشم‌هایش را ریز می‌کند و خودش را می‌کشد جلو :«کاغذ چی؟ منظورت خرید کتابه؟» اشاره می‌کنم به دستگاه مربعی سیاه جلویش: «نه بابا اون که حلالشون. اینو میگم که هی تایپ می‌کنید و از دهنش کاغذ می‌کشید بیرون!» دستهایش را گره می‌کند پشت سرش و می‌خندد :«عجب! خب نتیجه چی شد مهندس؟» دستم را می‌گذارم روی پیشخوان ‌و می‌گویم: «واقعا راهی نیست انقد کاغذ مصرف نشه. علم با این همه پیشرفتش راه حل نداره؟ مثلا نمیشه آدرس غرفه‌ها رو شبیه یه تابلو طراحی و چسبوند جلو درا یا چه می‌دونم یه دستگاه که کاغذ نده مثلا صوتی یا اصلا شما فقط اطلاعات بدی طرف خودش یه جا بنویسه یا...» می‌پرد وسط حرفم: «اوه! چه حساس ولی خوشم اومد. یه سری کارا شده اما خب اینم هست و طبیعتاً راحت‌ترین راه مراجعه ملت که حال ندارن سراغ بقیه راه‌ها برن.» با صف کشیدن دو نفر پشت سرم کنار می‌ایستم تا کارشان راه بیفتد. دوباره همان سوال‌های تکراری در مورد آدرس غرفه‌ها و کاغذهای بی‌زبان که از تو دستگاه به زور خودشون را بالا می‌کشند. پ_ن: براساس قاعده تو یکی نه‌ای هزاری، میشه هرکس می‌ره نمایشگاه یه دفترچه کوچیک و خودکار دستش باشه و حداقل همون صحبت راهنما رو جای دریافت کاغذ، یادداشت کنه. میشه از چند روز قبل آدرس غرفه‌ها رو برا خودمون بنویسیم. و میشه‌های دیگه تا راه‌حل‌های کلان‌تر هم به مدد الهی بیاد بالا @koookhak
. ایده هم‌کلاسی دوره داستان‌نویسی‌مون: جنینی که تو رحم مادرش می‌فهمه قراره تو ایران، دنیا بیاد و یه دور همه زندگیش از جلو چشمش رد میشه. قسط و قرض و کار و کار و کار. بعد تصمیم می‌گیره دنیا نیاد. بالاخره تو سن هفتاد سالگی جراحیش می‌کنن یه پیرمرد هفتاد ساله از رحم مادرش میاد بیرون. پیرمردجنین:🤯 ایران:🫠 ما:🥸 پ_ن: من پیشنهاد کردم برای حفظ جون مادر و جنین برن نقدا کانادا دنیا بیارنش. هفتاد سال جنینی خدایی خیلی سخته. @koookhak
. اسلام محیط زندگی را، محیط کار را، محیط تاریخ را، محیط ائتلاف و همراهی و همفکری می‌داند. آنهایی که اهل دنبال‌گیری و تحقیق در قرآن هستند، تعبیر «زوجیّت» را، کلمه‌ی «زوج» را، «زوجیّت» را در قرآن دنبال کنند: سُبحانَ الَّذی خَلَقَ الاَزواجَ کُلَّها مِمّا تُنبِتُ الاَرضُ وَ مِن اَنفُسِهِم وَ مِمّا لا یَعلَمون؛(۱۰) یعنی در همه‌چیز عالم مسئله‌ی همراهی، همدلی، همکاری، هم‌افزایی وجود دارد. راجع به محیط کار هم همین‌جور است؛ باید هم‌افزایی بشود؛ بایستی از دو طرفْ صمیمانه، نه [فقط] با زبان، به یکدیگر کمک کنند. آقا در دیدار کارگرها پ_ن: چه‌قدر توجه دادن آقا این‌جا به مسأله زوجیت دقیق و پر از لطافت و ظرافت بود. چه قدر یک مکتب می‌تونه نگاهش مترقی باشه خصوصا در بعد روابط اجتماعی. کاش بلد بودیم اون‌طور که هستی نشونت بدیم. اون‌‌وقت عده‌ای اسیر چرک‌های شرق و غرب نمی‌شدند. @koookhak
. دختران ایران ما در سی و ششمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب، مشتاق دیدار شما در غرفه انتشارات راه یار:) ‌ @koookhak
کوخَک
. دختران ایران ما در سی و ششمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب، مشتاق دیدار شما در غرفه انتشارات راه یار:)
دختران ایران حاصل صدها ساعت، مصاحبه، کار پژوهشی و رصد زیست زن انقلاب اسلامی در عرصه‌های مختلفه که در قالب روایت، دقایقی مهمان مخاطبشون میشن تا پرده‌ای از سلوک فردی اجتماعی و خانوادگی زن مسلمان انقلابی رو به نمایش بگذارند. تا بگن به قول آقا می‌شود زن بود، محجبه و شریف بود و در عین حال در متن و مرکز زمانه خود! ما قصه این زنان رو برای صدها دختر نوجوان، زن و مرد دیگه هم در قالب انجمن روایت‌گری دختران ایران بردیم. هربار آدم‌ها از شنیدن قصه این زن‌ها به وجد اومدن و با حرکت توی سیر زندگی این سوژه‌ها خودشون رو، هویت‌شون رو پیدا کردن و بالیدن. پ_ن: صدای قدم‌های جلد دوم نزدیکه پس زودتر برید سراغ مطالعه جلد اول تا بزودی در جلد دوم، مهمان روایت‌های دیگری از زنان سرزمین‌مون بشید. @koookhak
. ‌ استاد یک بار می‌فرمود: «از لحاظ مراتب حیات، گیاه نسبت به حیوان در مرتبه پایین‌تره. باز حیوان نسبت به انسان در مرتبه پایین‌تر و انسان در بالاترین مرتبه نسبت به حیات قرار داره. حالا تو گفتمان دینی یک وقت ارزشی به‌ وجود می‌آد که از جان انسان، حیات انسان می‌زنه بالاتر و فدای اون ارزش میشه. بعد خدا می‌آد این‌جا چه معامله‌ای می کنه؟ میگه در برابر اون حیاتی که بخشیدی، من یک حیات بی‌پایان بهت میدم. چه جور حیاتی؟ مرگی که قادر بود اون حیات اولیه رو ازت بگیره دیگه کاری ازش برنیاد و تو بی نهایت بشی. همون بل احیاء خودمون!» ‌ پ_ن: خدایا ممنون اجازه دادی بخشی از ساعات عمر ما خرج انس با حیات طیبه این انسان‌ها بشه. ‌ @koookhak
. کشان کشان خودم را روی سنگ کنار تابلو قله می‌اندازم. چند نفس عمیق می‌کشم و کمی آب می‌خورم. بالاخره بعد از مرارت‌های فراوان موفق به فتح قله می‌شویم. خانمی تو سن و سال‌ مادر بزرگم، در حالی که باتومش را محکم توی زمین فرو می‌کند، می‌‌آید طرفم. کوله‌اش را می‌جورد و یک دانه شکلات می‌دهد دستم. _بخور تا از دست نرفتی. چیه همی چادر چاقچور پیچیدی به خودت. بابا بذارید یه کم این هوا بخوره به سر و روتون. لبخندی می‌زنم و می‌گویم: «حالم خوبه. یه کم خسته شدم. چند هفته‌اس نیومدم تنظیماتم به هم خورده.» _تنظیمات چی؟ باز کن از سر و گردنت، ببین خستگی می‌فهمی چیه!؟ ‌ و این مکالمه تا یک ساعت که نفس تازه کند و سرازیر شود، ادامه پیدا می‌کند. علت دیسک کمر، درد گردن، سیاتیک، سفر ترامپ به خاورمیانه، تعطیل شدن خندوانه، جنگ جهانی اول، تسخیر لانه جاسوسی، قتل بروسلی و قحطی بزرگ ایران، بالاخره طی همین گفت ‌و گوی به قول نورالدین قنج و منج و جمع و جور کشف می‌شود. همه‌اش گویی زیر سر همین یک تکه پارچه مشکی بوده و الکی کمر ما را زیر هزار و یک تحلیل ریز و درشت توی کتاب‌ها خم کرده‌اند. ‌ البته پیرزن پر هم بی‌راه نمی‌گفت؛ همه چیز زیر سر همین چند متر پارچه است که روزگار استکبار را سیاه کرده و هر بار که افتاده به جانش و هزار تکه‌اش کرده، باز زن مسلمان ایرانی از نو همه تکه‌هایش را چیده کنار هم. ‌ عکس: طبیعت قله زو/مشهد ‌ @koookhak