کوخَک
.
هروقت کلاس داشتیم تا چند دقیقه اول، یک دور نظام را نمیشست و روی بند پهن نمیکرد، دست و دلش به تدریس نمیرفت.
بچهها هم اغلب همراهیاش میکردند و چهارتا فحش دیگر میگذاشتند روی حرفهایش.
من میماندم و یک کلاس پانزده نفره. میگذاشتم حرفهایم را لابهلای تکلیف کلاسیام بزنم. وقتی قرار بود طرح بنویسیم، صحنهبندی کنیم یا پیرنگ بسازیم.
استاد هم دیگر دستم را خوانده بود. گاهی میآمد وسط خواندن داستانم و میگفت: «مگه نگفتم حرفای سیاسی نزنید. ناسلامتی کلاس داستانهها.» لبخند میزدم و اجازه میگرفتم بقیهاش را تمام کنم. استاد هم یک آهی میکشید و میگفت: «تو حیفی! خوب مینویسی فقط باید رو محتوات کار کنی. حالا بخون بقیهاش رو.»
دیشب یک داستان پر و پیمان استکبارستیز آماده کرده بودم. گروه را که باز کردم استاد نوشته بود فعلا کلاس تعطیل است. خورد توی پرم. با خودم گفتم عیبی ندارد میگذارم توی گروه، خودشان بخوانند.
چند ساعت بعد دیدم یک خروار پیام نخوانده آمده به گروه داستان نویسی شنبهها.
هرچی میآمدم پایینتر نظرها برایم باورنکردنیتر میشد.
مدام نگاه میکردم به اسم گروه ببینم اشتباه باز کردهام یا نه.
آخریاش پیام استاد بود: «من موافق جنگ نبودم اما حالا که شروع کردن از صمیم قلب امیدوارم یه مورچه هم توی اسرائیل زنده نذارن. مریم نوشتن قصه نابودی اسرائیل هم راست کار خودته.»
#وقتیدشمنمحوروحدتملیمیشود
@koookhak
.
دیشب تا مشهد شلوغ پلوغ شد، خطهای تلفن هم قاطی کرد. مامان هرچی تماس میگرفت، صدایش وصل نمیشد. آخرش پیام دادم ما زندهایم. فردا تماس میگیرم.
اول صبح خودش زنگ زد.
مامان: سلام مامان جان خوبین؟
من: نمیدانم
مامان: خونهای؟
من: نمیدانم
مامان: یعنی چی نمیدانم! کجایی الان؟!
من: نمیدانم
مامان: محسن کجاست؟
من: اصلا نمیدانم
مامان دیگر طاقت نیاورد. دستار از سر برگرفت و گذاشت به سر و صدا:
«از دیشب سکته دادین ما رو. حالا هی نمیدانم، نمیدانم.»
زدم زیر خنده. گفتم: «مامان این یه پویشه. باید تا میتونیم اطلاعات ندیم.»
مامان کمی مکث کرد: «این پویش جواب دادن به مامانها رو دربرنمیگیره دفعه آخرت باشه!»
#وقتی_پویشها_آدم_را_جوگیر_میکند
@koookhak
کوخَک
.
نگاهی به گلهای روی میز آشپزخانه انداختم. حسابی وارفته و ساقه هایشان پلاسیده بود. چند روزی فرصت نکرده بودم عوضشان کنم.
رفتم گل فروشی سر خیابان. ایستادم به تماشای ردیف گلهای طبیعی. دلم یک گل تازه میخواست که تا حالا نخریدهام.
یک دفعه میان انبوه گلهای داوودی و رزهای رنگی و آلستر، برگهای زرد و ساقههای قطور آفتابگردان توی آب، چشمم را گرفت. چند شاخهاش را به برداشتم و آمدم طرف خانمی که ایستاده بود پشت دخل.
کارت را گرفتم طرفش. لبخند کمرمقی زد و پرسید: «برای هدیه میخوای؟ بپیچم برات؟»
گفتم: «نه برای خونهمون خریدم.»
چسب پهن را کشید دور ساقهها: «خونتون؟ چه دل خوشی داری خانم. دم مرگیم دیگه باید گل واسه سر مزارمون بیارن. تازه اگه یه نفرمون زنده بمونه.»
خندیدم. گفتم: «چه ناامید! حالا کی انقد زورش زیاده که اینطوری میخواد از ریشه دربیاره ما رو.»
آهسته گفت: «اسرائیل!»
دسته گل را ازش گرفتم. گفتم: «کسی که اصل و اساسش رو آبه رو چه کار به کندن ریشههای تو خاک. اصلا غم به دلت راه نده.»
سرش را انداخت پایین.
گفتم: «مگه غده سرطانی رو که دربیارن آدم میمیره. تازه زندگی شروع میشه. درد و رنجها جمع میشه از بدن. ما تازه میخوایم تو دنیای بدون اسرائیل یک دل سیر زندگی کنیم.»
@koookhak
981.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
ماشاالله به این زن ماشاالله
شما دنبال سوراخ موش بگردید و زنهای ما زیر صدای حملات شما برایتان رجز میخوانند.
أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ
#زنمسلمانایرانی
@koookhak
کوخَک
. ماشاالله به این زن ماشاالله شما دنبال سوراخ موش بگردید و زنهای ما زیر صدای حملات شما برایتان رج
.
بکشید ما رو ملت ما بیدارتر میشود یعنی همین!
یعنی هر هدفگیری شما به سمت ما قادر است که حماسه از مردم ما خلق کند.
کوخَک
.
ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان درصحنههای فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند؛ و آنان که توان جنگ دارند، در آموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت، و از محرومیتهایی که توطئه دشمنان و نا آشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی آخوندهای بیاطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نمودهاند؛ و آنان که توان جنگ ندارند، در خدمت پشت جبهه به نحو ارزشمندی که دل ملت را از شوق وشعف به لرزه درمیآورد و دل دشمنان وجاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب میلرزاند، اشتغال دارند.
و ما مکرر دیدیم که زنان بزرگواری زینبگونه ـ علیها سلام الله ـ فریاد میزنند که فرزندان خود را از دست داده و در راه خدای تعالی و اسلام عزیز از همه چیز خود گذشته و مفتخرند به این امر؛ و میدانند آنچه به دست آوردهاند بالاتر از جنات نعیم است، چه رسد به متاع ناچیز دنیا.
امام روحالله
#زنمسلمانایرانی
@koookhak
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
برای هزار بار دیدن و حظ کردن از غیرت و شیرزنی زنان مکتب زینب کبری سلام الله علیها
#زنزندگیآزادی
@koookhak