eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
کوخَک
🇮🇷چرا دشمن دانشمندان ما را شهید می‌کند؟ وقتی که شهید دکتر فریدون عباسی از دلایل شهادت دکتر شهریاری م
. این چند خط رو بخونید چه‌قد جالبه! حرکت تو مدار انسان انقلاب اسلامی از تو یه شخص نمی‌سازه. از تو یه جریان میسازه. یه جریان تموم نشدنی! میبرت سمت جاودانگی. کدوم فطرته که دلش نخواد حیات جاودانه داشته باشه. تو همین درس دینی مدرسه بود که می‌گفت آدم میل به جاودانگی داره. وقتی اینا رو می‌خونی یا هی زیر و رو می‌کنی زندگی انسان‌هایی که در اون فرمول انسان انقلابی حرکت کردن، می‌بینی انگاری این میل فطری رو دارن جواب میدن. تو نه تنها دیگه یه نفر نیستی با این دستور پخت انسان انقلابی، بلکه نامیر هم میشی. خب دشمن که هرکاری کنه نمی‌تونه سر ازین دستور پخت دربیاره. چون یه چیزایی رو هرچی بچشه، ببینه سردرنمیاره ازش. لذا دستگاه محاسباتیش بهش آدرس غلط میده. میگه برو بکششون تموم میشن. امام ولی میگه زهی خیال باطل؛ بکشید ما را ملت ما بیدارتر می‌شود. حالا همه اتاق فکراشم بریزه رو هم نمیتونه سردربیاره چه جوری کشتن بیداری میاره، حیات جاودانه میاره. مثل چند وقت پیش که ظواهر امر رو گذاشت کنار هم، گفت انسجام اجتماعی تو ایران ضعیف شده برم سراغ‌شون کار تمومه. اما به قول آقا اومدن، زدن، کتک‌خوردن رفتن. و ما رو این حماقت حساب باز کردیم. پ_ن: یه وقتایی خودمون کار رو سخت می‌کنیم. مثلا میخوایم همین دستور پخت انسان انقلاب اسلامی رو به نوجوان عرضه کنیم به قول بعضیا جذب‌شون کنیم. هزار آسمون ریسمون صورتی و زرد و قرمز و آبی به هم می‌بافیم، باز می‌بینیم با یه جرقه ریسمون هزار تکه میشه. چون قلابیه. بیا از همین منظر جاودانگی، از دریچه همین آدمای بی‌نهایت، روایت کن. اگه اون ریسمون براش اتفاقی افتاد!
. این روزها فرصت کمی برای خوندن کتاب دارم. اما سعی می‌کنم به مقدار کم هم که شده لا به لای کارها در طول روز چند صفحه‌‌ای بخونم. چند شبه نشستم پای یک رمان تاریخی که نوشته براساس واقعیته. تازه هم ترجمه شده؛ درباره نقش پنهان زنان در علم است. وقایع این رمان درباره دو زن هست که ظاهراً در آینده جز دانشمندان میشن و داره تو قرن نوزده انگلیس میگذره. زمانی که زن‌ها جنس دوم و ضعیفه حساب میشدن و این دو تا بیچاره هم هرچی اکتشاف می‌کنن، مردا به اسم خودشون می‌زنن(بماند که الآنم وضعیت زن در غرب همینه فقط بهش کمی ادکلن زدن). غیر از این، ما تو این قرن تقابل جدی علم و دین داریم. دیشب رسیدم به قسمتی که خانم قهرمان قصه، اکتشافات و سوالاتش رو برمی‌داره می‌بره پیش پدر روحانی‌شون. پدر روحانی هم یه کم براش انجیل می‌خونه بلکه کفر نگه ولی فایده نداره و در آخر با یه استدلال کاملا منطقی که تو کافر شدی از کلیسا به بیرون هدایت‌ش می‌کنه. هی که میای جلو و وضعیت جامعه رو در ابعاد مختلف نگاه می‌کنی تو این رمان، قصه تقابل علم و دین و نگاه درجه چندم به زن عمیق‌تر و پررنگ‌تر میشه. و من چه قد دلم سوخت برا این حجم مستضعف بودن زن غربی. دلم خواست این دو تا زن رو دعوت کنم به یکی از دیدارهای آقا با نخبه‌ها یا بانوان. اصلا دیشب خواب می‌دیدم پرینت گرفتم چند تا ازین بیانات دیدار با نخبه‌ها رو بردم واسه اون پدر روحانی و دو تا زن قصه. بین این رمان‌ها و ماجراها آدم بیشتر می‌فهمه که وقتی آقا میگه ما تو بحث زن طلبکاریم در برابر غرب، باید فاز حمله داشته باشیم نه دفاع یعنی چی! ما خودمون داریم ذیل چه اندیشه متعالی درباره زن، درباره همگامی علم و دین زندگی می‌کنیم. آقا میگن سرزمین دین و دانش. بعد مدام تو لاک دفاعی در برابر اندیشه غربی هستیم که چنین گذشته‌ منحط و الآنم چنین روزگار به بن‌بست رسیده‌ای داره. @koookhak
. از شبی که شنیدم دچار سانحه شده‌اید، هروقت از کنار قفسه‌ کتاب‌هایتان توی خانه رد می‌شوم، برایتان حمد شفا می‌خوانم. مدام فکر می‌کنم کلمه‌ها چه قدرت عجیبی دارند که می‌توانند این‌جور روح و جان آدم‌ها را به هم پیوند بزنند، بدون این که تو حتی یک‌بار، صاحب آن کلمات را از نزدیک دیده باشی. آقای نویسنده! برای همه شب و روزهای شیرینی که از نوجوانی، با کلمات‌تان برایم ساختید، دعا می‌کنم زودتر از بستر بیماری برخیزید. @koookhak
هدایت شده از حسینیه هنر سبزوار
♨️ جلسه نقد کتاب «مادران میدان جمهوری» 🗓️ چهارشنبه، 3 دی 1404 📌 مکان: سبزوار، چهارراه دادگستری، پاتوق کتاب 🕒 ساعت: 3 عصر 📚 کتاب «مادران میدان جمهوری»، روایت تلاش جمعی از زنان و مادران سبزواری برای نمایش الگوی سوم زن در انقلاب اسلامی است. این کتاب در برگیرنده فعالیت‌های انتخاباتی گروه «مادرانه سبزوار» است که در انتخابات سال ۱۴۰۰ با حضور در کوچه‌ها، بوستان ها، مساجد و سایر مکان‌های عمومی، مردم را برای حضور در پای صندوق‌های رای دعوت می‌کردند. 🏷️ تهیه کتاب 🔻 📬 حسینیه هنر سبزوار : بیهق ۱۸ ، انتهای اولین بن بست سمت چپ 📦 غرفه‌‌ باسلام 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
❤️نانی برای فاطمه‌ها 💠 بخشی از مطلب «غمی که ما را رشد داد»؛ روایت خانم دژگیر در
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
❤️نانی برای فاطمه‌ها 💠 بخشی از مطلب «غمی که ما را رشد داد»؛ روایت خانم دژگیر در 🔸در سال 87، یکی از انجمن‌های فعال تهرانی در زمینه توانبخشی، تعداد محدودی از یک نوع آرد بدون پروتئین را از آلمان آورده بود. به‌واسطه انجمن بیماران PKU همدان، یکی از این بسته‌های آرد هم به دست همسرم رسید. مرتضی هم که چند سالی می‌شد روی موادغذایی بدون پروتئین تحقیق می‌کرد، تا جایی که توانست درباره مواد روی جلد بسته تحقیق کرد. متوجه شدیم که به‌جز یکی‌دو مورد، همه‌ی آن مواد را داخل کشور داریم. به هر مشقّتی که بود، مواد اولیه را که بیشتر انواع مختلف نشاسته بودند تهیه کردیم و با آزمایش مقادیر مختلف، بالاخره توانستیم یک فرمول برای آرد نان به ‌دست بیاوریم. 🔹حالا وقتش بود از آن آرد، نان بپزیم. باید خمیر را خودمان تهیه می‌کردیم و با ماشین به نانوایی می‌بردیم تا فقط برای پخت در دستگاه تنور قرار داده شود. اما به هر نانوایی که می‌رفتیم، وقتی چشمشان به مواد آبکی ما می‌افتاد، اصلا حاضر نمی‌شدند که خمیر ما را پخت کنند. حق هم داشتند چون مواد ما اصلا شبیه خمیرهای معمولی نان نبود و ممکن بود تنورشان را کثیف کند. من به فکر پخت خانگی نان برای مصرف فاطمه بودم؛ اما همسرم همچنان می‌خواست نان را به دست همه بچه‌ها برساند تا کمی از بارِ نگرانی سیرکردن بچه‌ها از دوش خانواده‌ها برداشته شود. 🔸میان شهر تاریخ ‌و تمدن همدان، دربه‌در به دنبال یک نانوای جوانمرد می‌گشتیم که وضعیت خاص ما را درک کند و حاضر شود کار ما را راه بیندازد. یک نفر برای مدتی با ما همکاری کرد که آن هم با مخالفت صاحب‌کارش روبرو شد و به‌ناچار دیگر نتوانست کمک کند. مرتضی که نجّاری هم می‌کرد، به صرافت طراحی و ساخت یک تنور مخصوص افتاد. برای هر تراشکاری که جزئیات طرحش را توضیح می‌داد، متوجه نمی‌شد؛ خودش به تراشکاری می‌رفت و کناردست استادکار می‌ایستاد تا بتوانند قطعات تنور را طبق طراحی بسازند. برای همین هم آماده‌شدن تنور خودش یکی‌دو سال زمان برد. 🔹اولین تنوری که ساخته شد، دو متر طول داشت و نمی‌توانستیم آن را داخل خانه ببریم. به‌خاطر نجات فاطمه و سایر بچه‌ها، باغچۀ کوچک و دلنواز خانه‌ی مادر همسرم را که برای ما و فاطمه بسیار خاطره‌انگیز بود، خراب کردیم. آن قسمت را کاشی‌کاری کردیم تا تمیز بماند.معمولا چهارشنبۀ هر هفته ترکیب آرد را آماده می‌کردیم و پنجشنبه و جمعه هم پخت نان داشتیم. صبح زود ساعت 6 بیدار می‌شدم و خمیر را آماده می‌کردم. بعد از ورآمدن خمیر، تنور را روشن می‌کردیم و یکسره نان می‌پختیم. 🔸چون خمیر باید در جای گرم می‌ماند که خصوصیاتش تغییر نکند، لگن خمیر را در اتاق و کنار بخاری می‌گذاشتم و هر بار به اندازه یک تنور از آن را می‌بردم توی حیاط. همه‌ی دو روز آخر هفته‌‌ها را مدام در حال بالاوپایین رفتن از پله‌ها بودیم. نتیجه همه این مشقّت‌ها و مشکلات، 5 تا 10 نان هفتگی برای هر کدام از خانواده‌های بیماران همدانی می‌شد که می‌آمدند از ما می‌خریدند و در طول هفته در فریزر نگه‌داری می‌کردند. همه به ‌همین مقدار قانع بودیم که وقتی سفرۀ غذا باز می‌شود، چیزی شبیه نان باشد که به دست بچه‌ها بدهیم و آن‌ها حس گرسنگی و حسرت کمتری را تجربه کنند. 🎁 خرید شماره سوم مجله با تخفیف از طریق لینک زیر 🌐https://ketabresan.net/w/zvCwa 🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت‌| راوی پیشرفت ایران @khaneh_pishraft
کوخَک
❤️نانی برای فاطمه‌ها 💠 بخشی از مطلب «غمی که ما را رشد داد»؛ روایت خانم دژگیر در #شماره_سوم_سها 🔸در
. آدم این قصه‌ها رو می‌خونه یاد این آیه میفته وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا. یاد خانواده علی علیه‌السلام و فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها که سه شب واسه سیر کردن یه گرسنه‌ای لب به غذا نزدن. اسلامی که سفره‌اش فقط قد خونه و بچه و زندگی خودش نیست. کش میاد می‌ره جلو. مثل خانواده خانم دژگیر که فقط چشم‌شون دنبال پخت نون واسه فاطمه خودشون نبود. خواستن این نون سر سفره همه فاطمه‌هایی که چنین مشکلی رو دچار هستند، باشه. اینا رو بذارید کنار اون مسیری که داره ترویج اسلام خودخواهانه می‌کنه. که فقط من فکر موز و پرتقال بچه خودم باشم. بقیه به من چه.
. روز زن، مبارک باد بر بزرگ‌مردی که خالق دکترین الگوی سوم زن در انقلاب اسلامی بود. مردی که یک تنه جلوی گفتمان‌های تحجرگرایانه و غربی از زن ایستاد و تا امروز پشت ما را خالی نکرد تا بتوانیم زن باشیم، عفیف باشیم محجبه و شریف باشیم و در متن و مرکز زمانه و روزگار خود.‌ مبارک باد بر ما معاصرت با چنین مردی. ‌ @koookhak
. امام روح‌الله توی قسمتی از ضیافت‌الله درباره ماه مبارک رمضان می‌گوید؛ باید ببینیم آیا وارد شدیم در این مهمان‌خانه یا اصلاً وارد نشدیم، راه‌مان دادند به این ضیافت‌خانه یا نه، استفاده کردیم از این ضیافت الهی یا نه. روز زن هم که می‌شود انگار ما زن‌ها باید وسط هدیه گرفتن‌ها و بده‌‌بستان تبریکات، خلوت کنیم با خودمان، ببینیم به این روز وارد شده‌ایم یا نه. امشب که داشتم موخره کتاب آرایش جنگی را می‌نوشتم این بندهای صحبت آقا را گره زدم به موخره. وقتی از زن‌هایی حرف می‌زد که الگویشان فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها و دخترش زینب کبری سلام الله علیهاست. می‌گفت؛ این زن‌ها کارشان عبارت است از: «فهم درست، هوشیاری در درک موقعیت‌ها و انتخاب بهترین کارها؛ ولو با فداکاری و ایستادن پای همه چیز برای انجام تکلیف بزرگی که خدا بر دوش انسان‌ها گذاشته است.» باید ببینیم هرسال که می‌رسیم سر این مناسبت، چه قدر به این روز مبارک وارد شده‌ایم. @koookhak
. بچه مردم؟ نه من خیلی وقت است دیگر نمی‌گویم بچه مردم. از کی یاد گرفتم؟ ده، پانزده سال پیش شهید چمران بهم یاد داد. غاده همسرش تعریف می‌کرد مصطفی توی لبنان تا یک بچه یتیم کنار جاده می‌دید می‌زد بغل، ساعت‌ها آن کودک را در آغوش می‌کشید و نوازش می‌کرد. وقتی هم سوار ماشین می‌شدیم تا مقصد، های‌های گریه می‌کرد. می‌گفت؛ غاده این بچه‌ها ایتام آل محمد(ص) هستند. همه‌مان نخ یک قالی حساب می‌شویم.‌ درست مثل همان چهارصد بچه یتیمی که توی لبنان، جان آقا مصطفی بهشان بند بود. ‌ فیلم بچه مردم هم گوشه‌ای از زندگی همین بچه‌هاست که به هزار و یک دلیل معلوم و نامعلوم سر از پرورشگاه درآورده‌اند و سال‌ها باید این برچسب را با نگاه‌های عجیب و غریب آدم‌ها با قضاوت‌های پس ذهن‌شان وقتی این کلمه را می‌شنوند به دوش بکشند. من برای این فیلم همان قدر که از ته دل خندیدم، گریه کردم. برای سکانس‌هایی از زندگی این بچه‌ها که شاید کمتر دیده و شنیده باشیم. از جنگیدن‌هایی که در دنیای درون خودشان با هویتی گمشده دنبال می‌کنند تا درگیری‌های دنیای بیرون. ‌ رنگ‌های گرم فیلم، شوخی‌های به موقع، شخصیت‌پردازی دوست داشتنی آدم‌های قصه در مجموع، برایم لحظات شیرینی ساخت. آن‌قدر که همان موقع دست به گوشی بشوم و دوست و رفیق‌هایم را دعوت کنم به تماشایش. ‌ @koookhak
. همسایه‌مان زنگ زده به مامانم خبر ازدواج یکی از دختر و پسرهای محله را بدهد. مامان قبل از هر عرض تبریکی، فوری می‌گوید: «لیلا و علی‌اکبر تو مسجد ما سر صبحونه دعای ندبه آشنا شدن. بهشون بگو پنجاه درصد کادوهای عروسی‌شون رو باید بریزن به حساب مسجد.» حالا می‌فهمم چه‌طور عرض یک سال، مامان و رفقایش، آن زمین صاف را تبدیل به مسجد کردند. خدا می‌داند پشت دانه دانه آجرهایش آه و نفرین چند پیر و جوان خوابیده. پ_ن: یک روز باید از مسجد محله مامان برایتان بنویسم. یک مسجد ساده، واقعی و زنده. از جنس همان‌ مسجدی‌هایی که امام حرفش را می‌زد. @koookhak
. معصومه سادات چه قدر درست نوشته بود که ما زن‌ها وقتی عاشق می‌شویم، انگار آسمان سوراخ شده و معشوق‌مان، تالاپی از آن بالا افتاده پایین. یکسره چشم‌مان فقط زیبایی می‌بیند و بس؛ درست مثل خانوم ماه. دیشب می‌خواستم دو سه صفحه ورق بزنم و بروم پی کارم، دیدم نزدیک اذان صبح شده و کتاب به نیمه رسیده. نثر کتاب به دلم ننشست اما خانوم ناز، چه‌قدر ماه بود و تا توانست مرا دنبال خودش کشاند. خلاصهٔ این کتاب می‌شود همان بیتی که آقا توی تقریظ‌ش نوشت؛ هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن. ‌ @koookhak