کوخَک
.
دو روز مانده به پرواز ماهوارهها به سمت آسمان، یک برش از مطلب شماره دوم سها درباره دختران فضایی را در بهخوان به اشتراک گذاشتم. هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که سیل پسندها و یادداشتها روانه پست شد. پیشبینیام درست از آب درآمده بود. این قاب از توان و پیشرفت آدمها و خصوصا زنهای کشور، مثل هزاران نمونه مشابهاش از چشم خیلیها دور مانده بود. هرکس آمد ذوق و شوقاش را یک جور زیر پست نشان داد. به خصوص دخترهای دهه هشتادی.
چندین و چند پیام توی قسمت شخصی برایم گذاشتند. نوشته بودند؛ فکر نمیکردم دخترها را اینجاها راه بدهند. اصلا مگر رشتههای مهندسی بازار کار برای دخترها دارد. پس اینهایی که میفرستند آسمان واقعیست. توی این سن و سال کم، انقد بهشان اعتماد شده...
هرکدام ازین جملهها را که میخواندم یاد قصه دو خانم مهندس جوان توی نشریه میافتادم.
وقتی نرگس قلیزاده که فقط ۲۶ سال دارد و تعریف میکرد بعد از فارغالتحصیلی برای گذراندن دوره کارآموزی، پایش به شرکت امید فضا باز شد و دیگر نتوانست دل بِکَند. امید فضا یعنی همان جایی که با دو سه نفر از دور میز یک کافه جان گرفت و کمکم توانست جای کوچکی برای خودش اجاره کند، با چند دست میز و صندلی.
چهقدر هم اسم این مجموعه بهش میآمد. اینجا فقط امید فضا نبود. خانه امید همه این جوانهای کم سنوسال بود. جوانهایی که با اعتماد رییس شرکت، همه کارها سپرده شد بود دستشان. جایی که آدمهایش حاضر بودند هشت، نه ماه بدون حقوق پایش بایستند، روزی ده، دوازده ساعت کار کنند، چون به قول خودشان چشمانداز آیندهاش معلوم بود. میدانستند بالاخره کار به یک نقطهای میرسد. نه این که فقط حرف خشک و خالی باشد. مثلا تا ماهواره کوثر راه بیفتد و آماده تست شود مینشستند دور هم تا برای کاربردی کردن عکسهایش برنامه بریزند. جایی که خانم مهندس جوان را به آنجا رسانده که میگفت؛ نباید دنبال یک چیز حاضر و آماده باشیم. چون قرار است خودمان هم مثل همان کار، بزرگ شویم و قد بکشیم.
زهرا کشاورز ۲۵ ساله هم از تجربه ساختن یک چیز عینی و ملموس روایت کرد که باعث شد توی شرکت امید فضا ماندنی شود. زهرا میگفت؛ رییس شرکت، آقای شهرابی جرات اشتباه کردن و نتیجه نگرفتن به ما داد. همیشه حرفش این بود که باید جلو برویم و هرچه در چنته داریم بگذاریم وسط. آنوقت اگر نتیجه نگرفتیم میرویم سراغ پیدا کردن راهحل.
حرفهای این دو خانم مهندس جوان را که میگذاری کنار هم، میبینی اعتماد، امید به آینده و به کار بستن چیزهایی که سالها سر کلاس درس یاد گرفتهاند از آنها توی این سن کم، آدمهای با انگیزه و ارادهای برای خودشان و کشورشان ساخته که راحت سختیها را کنار زدهاند و آمدهاند جلو.
اما مهمتر از همه اینها آن حلقهایست که واسطه شده بین پیشرفتها و مردم. نشسته پای صحبتشان تا از دلش روایت پیشرفت دربیاورد و این آدمها و تخصصشان را بگذارد جلوی چشم مردم. تا وقتی یک روز غروب، تلویزیون صحنههای پرتاب ماهواره را نشان داد دیگر فقط یک جسم سفت آهنی نبینند. دیگر هزار بار پیش خودشان نپرسند اصلا ماهواره چیست و به چه درد میخورد.
همان جور که چشم دوختهاند و دارند اوج گرفتن ماهواره را تماشا میکنند. صدای نرگسها و زهراها و صدها آدمی که دارند در جای جای کشور، عرصهای را فتح میکنند بپیچد توی گوششان. آن وقت این تولیدات وطنی یک رنگ و ارزش دیگر میگیرد. میآید و درست مینشیند گوشه قلبشان.
@koookhak
.
صبح حوالی ساعت هفت، با کوبیده شدن مشتهای ریز به در از خواب بیدار شدم. در را باز کردم، کسی نبود. دیدم یکی گوشه چادرم را میکشد. سرم را آوردم پایین. حسنا خانم پنجساله بود. نشستم جلویش. زلفهای گره خوردهاش را از روی چشمهای پفدارش کنار زدم. مشت کوچکش را باز کرد و یک تکه کاغذ شبیه پرچم گرفت طرفم: «خاله تولد ایران مبارک. خاله مامانم گفت امام میاد من نخوابیدم. پرچم امام برات کشیدم.» حرفش را قطع کرد و دوید توی خانه. انگشتش را گرفت طرف عکس امام روی دیوار: «همین آقا که قصهشو برام گفتی.»
بغلش کردم و یک ماچ محکم چسباندم گوشه لپاش.
حسنا که رفت یک تکه چسب آوردم و پرچم کاغذی را زدم کنار قاب عکس امام. بهش گفتم: «میبینی آقای روحالله چهل سال است شیاطین عالم همه قدرت انسی و جنیشان را میآورند پای کار که تو نیایی. اما تو هرسال مقتدرتر از سال قبل پایت را از پله هواپیما میگذاری پایین و با هر نسل ما به وطن برمیگردی. خوش آمدی!»
@koookhak
کوخَک
.
نماز جماعت حرم که تمام میشود مکبر پشت بلندگو شروع میکند به شعار دادن:
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسراییل
خانم بغل دستیام تسبیح فیروزهای را از روی جانمازش برمیدارد و میگوید: « سر نمازم دست از آمریکا برنمیدارن. تا نیاد همهمونو بکشه اینا راحت نمیشن.»
من هم که انگار اگر زبانم را نگه دارم خدا قهرش میآید. یکی نیست بگوید زن به تو چه مربوط نمازت را خواندی جمع کن برو سر خانه زندگیات مگر تو نکیر و منکری. اما گوش زبانم، به این حرفها بدهکار نیست. خودم را شبیه آدمهای مهربان میکنم و میگویم: «حاج خانم ولی نماز بیلعنت به آمریکا انگار نصف نیمهاس. یه چیزیش کمه.» با عینکش میآید توی صورتم: «استغفرالله هرچی میکشیم از شما جووناس. پاچه آمریکا رو ول نمیکنین. سوراخ سوراخش کردین باز میخواین کاریتون نداشته باشه.»
میزنم زیر خنده. میگویم: «حاج خاااااانم آمریکا ما رو آبکش کرده. یه جای درست تو منطقه نذاشته.»
چادرش را میگیرد جلوی دهانش: «تو هم مثل دختر من حرفای سیاسی میزنی فرداس بیان بگیرن ببرنت. بهت آمپول هوا بزنن بمیری.»
نمیتوانم جلوی خندهام را بگیرم.
ادامه میدهد: «ها بخند! فک میکنی دلشون سوخته برا شماها. مثل همین دوازده هزار نفری که تو مشهد کشتن و ابایی نداشتن.»
الله اکبر! تا دیروز دوازده هزار آمار کل کشور بود. میگویم: «نههه من شنیدم پنج میلیون نفر رو کشتن تو مشهد.» مینشیند روی دو زانو :«پنج میلیون؟ مشهد کلا چند تا آدم داره. هرکی هرچی گفت که باور نمیکنن.»
میگویم همین است دیگر حاج خانم ته که ندارد. هرکس هرچی بخواهد زیاد و کم میکند اینجوری سنگ رو سنگ بند میشود؟
دستم را میگذارد توی دستش: «مامان جان من برا خودت میگم. نمازتونو بخونید روزهتونو بگیرید. جوونیتونو حروم این حرفا نکنید. راه خداتونو داشته باشید. اون بالاییها هم دلشون به حال شما نسوخته که سینه چاک میدین براشون.»
حرفهای حاج خانم فکریام میکند. به نمازخانهها و مسجدها و مجلسهایی فکر میکنم که أنعبدواللهاش به واجتنبوا طاغوتش چربیده. و إلا چرا آمریکا با این همه کثافتکاریاش توی عالم هنوز میتواند خودش را حتی لای ذهن مذهبی جماعت مظلوم جلوه بدهد. آن وقت، جمهوری اسلامی که از ازل تا ابدش را زیر و رو کنی یک بار به کشوری تعرض نکرده شده جلاد و یزید.
خب یک جای کار که چه عرض کنم، خیلی جاهایش میلنگد. به این فکر میکنم که کاش امام جماعتها، روی منبر بعد از هر وعده نماز توی مسجد و مدرسه و دانشگاه و حرم و اداره و هرجا که امتی جمعاند و نمازی به کمر مبارک میزنند، یکی دو خطی آمریکاخوانی و پهلوی شناسی بگذارند.
حداقل جماعت نمازخوان و مذهبیهایمان موضوعات، کمی توی ذهنشان حل و فصل شود. بعد برویم سراغ قشر خاکستری و قهوهای و آبی.
امشب برای دست گرمی گفتم از همین مسجد خودمان شروع کنم. محسن را جلو انداختم که برود سراغ پیشنماز. حاج آقا یک قول نصفه نیمه داده تا ببینیم فرداشب چی در انتظارمان است.
@koookhak
.
فردا روز مهمی است. گفتنیها را گفتهاند و نیاز نیست ما کوچکها منبر برویم. ولی تا میتوانیم باید لشکر جمع کنیم. چون عدهای رفتهاند توی فاز اینکه ما عزاداریم و این همه جوان از دست دادهایم و همین مانده برویم وسط خیابان شادی کنیم. حالا انگار قرار است مثل خارجکیها در جشن ملیمان فسق و فجور کنیم.
بابا میخواهیم برویم دستهجمعی بزنیم توی دهان همانی که این جوان را کشته و گذاشته روی دست من و شما. به قول آقا وقتی یک دشمنی اذیتت میکند باید بیایی خودت را بهش نشان بدهی تا مایوس شود.
پس دست دست نکنید. تلفن بردارید. با پیامک، چت چه میدانم هرچی که حسش را دارید آدمها را به خط کنید برای فردا. بنشینبد ده دقیقه نیم ساعت به حرف. یک کمی درد دل کند، سبک شود چهار کلمه هم شما بگویید و بیاریدش به میدان فردا. اگر وسیله ندارد، حوصله ندارد، بروید دنبالش سرپایش کنید و راهش بیندازید.
خیال کنید دارید لشکر جمع میکنید برای سپاه امام. اصلا خیال چرا. دارید واقعا لشکر جمع میکنید برای سپاه امام در برابر شمرهای زمان.
به قول آقای نظام اسلامی در تلویزیون ماااا میآییییم. هم خودمان میآییم هم دست چند نفر خسته و کم جان و بیحوصله و مطالبهگر و معترض و اینها را هم میگیریم میآوریم.
پینوشت: عکس را دیشب گرفتم. گذر فرش دستبافت فروشهای مشهد. چسبیده به بابالجواد(ع)
@koookhak
.
سلام آقای روحالله!
تو تنها کسی بودی در این عالم که شاخ آمریکاییها را شکستی. آمریکایی که یک شبِ میافتد به جان کشورها و تسخیرشان میکند اما به ایران که میرسد، به معنای واقعی کلمه هیچ غلطی نمیتواند بکند. چون تو خدا را در چشم ما بزرگ کردی آقای روحالله. گفتی؛ آمریکا کی باشد که ازش بترسیم.
تو بهمان یاد دادی که فقط الله، اکبر است و بس!
حالا چهل و هفت سال است با هر جور زخمی که به روح و جسممان افتاده، با هر تهدید و تحریمی که محاصرهمان کرده، خودمان را میکشانیم بالای پشتبام و دم پنجره تا مثل تو فریاد بزنیم اللهاکبر!
@koookhak
.
خبرها میگوید امروز راهپیمایی مشهد و بسیاری دیگر از شهرهای کشور تاریخساز بوده.
انگار دشمن، هرچه بیشتر نزدیک میآید و چنگ و دندان نشان میدهد، مردم ما بیشتر باور میکنند که با یک جنگ واقعی طرفاند. دیگر جشن ملیشان را یک امر نمایشی تلقی نمیکنند، بلکه آن را به چشم فرصتی میبینند برای به رخ کشیدن غیرت و قدرتشان جلوی دشمن.
@koookhak
کوخَک
.
همیشه دستاوردهای علمی، برایم یک چیزی توی لولههای شیشهای آزمایشگاه بود. همانها که همش اخبار علمی، فرهنگی، هنری شبکه چهار نشان میداد و آقای مجری میگفت؛ دانشمندان کشورمان فلان دارو و بهمان دستگاه را درست کردهاند. از آن موقع تا همین چند سال پیش، فکر میکردم این دستاوردها قدش تا همان اتاق آزمایشگاه است و پایش به بیرون نمیرسد. تا اینکه چشمم باز شد به دنیای روایت پیشرفت. جایی که یک آدم دانشمند یا فناور میآمد مینشست سیر تا پیاز زندگیاش را تعریف میکرد. درباره چیزی که ساخته حرف میزد و تو میفهمیدی که یک فناوری چه مسیری از ایده تا بازار طی را میکند.
آن وقت بود که آن آدم، از آزمایشگاه میآمد بیرون و خودش و دستاوردش برات هویت پیدا میکرد. یکدفعه توی داروخانه چشمت به محصولش میافتاد، سایتش را پیدا میکردی و محصولاتش را از نزدیک میدیدی. حس میکردی حالا آن محصول از لوله آزمایشگاه رسیده سرسفرهات.
مثل همین خانم دکتر مریم نگهبان که چند وقت پیش، نشستم پای نوشتن روایتش برای سها. حین نوشتن، مدام یک چیزهایی که چند سال قبل شنیده و دیده بودم در ذهنم بالا میآمد. محصول پسته فامیلمان که سر سم زدن زیاد برگشت خورده بود. میوههایی که میگفتند از بس سم میزدند نباید با پوست بخورید. سبزیهایی که زن همسایه هزار بار با مایع ظرفشویی میشست و میگفت؛ پدرنیامرزیدهها صدجور سم به زبانبستهها میزنند. کشاورزهایی که آفتها امانشان را بریده بود و هی دوز سمهای مصرفی را میبردند بالاتر و این خودش عمر محصول را هم کم میکرد. این گزارهها که فقط ازش عبور کرده بودم، با حرفهای خانم دکتر نگهبان، برایم یک رنگ و روی دیگری گرفت.
فردا صبحش که رفتم میوهفروشی، آن سبزی و میوه توی چشمم مثل همیشه نبود. همش فکر میکردم چه جور سمی به اینها زدهاند. اصلا کشاورزش خبر دارد ما آفتکش گیاهی نانویی داریم که ضرری برای آدمها و محیطزیست ندارد؟ اسم شرکت طوبایو به گوشش خورده؟ میداند سازنده این آفتکش یک خانم است و چه جوری به این کشف مهم رسیده؟ خبر دارد برای پیدا کردن گیاهانی که خاصیت آفتکشی داشته یک شب زمستانی لای برفها چه قصهای از سر گذارنده؟
مطمئنم خیلیها مثل خودم، از این روایتها خبر ندارند. حالا نشریه را گذاشتهام کنار تا چند روز دیگر ببرم برای خانم گلخانهداری که گهگاه ازش خرید میکنیم. شما هم تا دیرنشده شماره چهارم #سها را بیاورید توی سبد خریدتان. سوژههای این شماره، میتواند هم برای خودتان جذاب باشد هم باب گفتوگویی باز کند با آدمهای اطرافتان. اصلا شاید خواستید هدیهاش بدهید به کسی که فکر میکنید این روزها، نیاز به امید و رویا دارد.
@koookhak
https://ketabresan.net/w/7WH43