.
بارها و بارها این لحظه را توی کتابها خواندم یا از زبان راویها شنیدم که وقتی امام رفت چهطور مثل طفل پدر از دست داده ریختند توی کوچه و خیابان و میدانی ساختند از عزای حضرت روحالله که در تاریخ ماند.
همین کار آخری که نوشتم. راوی تعریف میکرد؛ مردم هر تکه پارچه سیاهی که گیر آورده بودند، زدند در خانهشان. نگذاریم کوچه و محلهمان جوری باشد که انگار آب از آب تکان نخورده.
سیاهی بزنیم در خانه. عکس آقا و پرچم کشورمان را ببریم بالای در خانهها. نگذاریم مشتی منافق جولان بدهند و کار خودشان را پیش ببرند.
ما عزاداریم و منتقم. پس باید شکل و شمایلش را به خودمان بگیریم.
@koookhak
.
همیشه به مامان میگفتم تو چه حوصلهای داری. هرکس توی این محله درندشت، یکی از قوم و خویشهایش میمیرد، فوری شال و کلاه میکنی میروی مجلس عزا. میگفت؛ توی عالم همسایهداری این کارها به گردن آدم است.
امشب دیدم یکی بهش زنگ زد، یک چیزهایی گفت. مامان تندی چادر برداشت برود ساختمان پشتی. رفتم دنبالش، ببینم چه خبر شده.
دعوا سرپرچم ایران بود. یکی از اعضای آن ساختمان افتاده بود جلو و نمیگذاشت پرچم ببرند بالای ساختمان. بقیه همسایهها را هم انداخته بود دنبال حرفش.
همینجور مشغول خط و نشان کشیدن بود که مامان در زد و رفت توی پارکینگ. زن تا چشمش به مامان افتاد، آرام گرفت و یک گوشه ایستاد.
مامان احوالپرسی گرمی باهاش کرد و پرچم را از دست مدیر ساختمان گرفت. به آن زن گفت بیا باهم برویم بالا پرچم را خودمان نصبش کنیم. دستش را گرفت و رفتند سمت راهپله. مامان رفت روی منبر؛ سر خاک و مملکتش که یکی دعوا راه نمیاندازد. حالا درد داری، من هم دارم، آن یکی هم دارد، همه دارند، ولی بفروشیم به اینها که دارند بمب میندازند رو سرمان. بگذار اگر موشکهایشان آمد تا اینجا و رفتنی شدیم، مردم به بد از ما یاد نکنند. نگویند این یک روز جلو اسم خدا ایستاد. دیدهای کسی خیر ببیند از قد علم کردن جلوی خدا؟ من ندیدهام.
زن هیچی نمیگفت و با مامان پله پله میرفت بالا.
پ_ن: من وقتی سکوت آن زن را دیدم دوزاریام افتاد که با مامان رودرواسی دارد. که حتما مامان باهاش برو بیا داشته، حتما عزا و عروسیاش رفته حتما یک جایی دستش را گرفته که اینجور آتشش خوابید. اینها همان تقویت ولایت عرضی و طرفینی مومنین نسبت به هم است که اینجاها به کارت میآید که قلب طرف را برای شنیدن حرفت نرم میکند. نمیگوید برو بابا دلت خوش است. اصلا تو کی هستی و چه میگویی این وسط.
@koookhak
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
⭕️ بشریت را شما میتوانید نجات بدهید
🔸من خلاصه کنم، یک جمله عرض بکنم در پایان عرایضم: ما میخواهیم یک جامعهای و کشوری در فضای علمیِ دنیا سر بلند کند که دنیا را از جهالت و ضلالتی که به آن دچار است نجات بدهد. جوانهای عزیز! این شدنی است.
🔸 اگر شما بتوانید کشورتان را پیشرفته کنید از لحاظ علمی، از لحاظ اعتمادبهنفس، از لحاظ ابتکارات، از لحاظ تلاش، در این دنیای سرشار از جهالت و ضلالت، یک کشوری سر بر خواهد آورد که از لحاظ شاخصهای مورد قبول دنیا -شاخص علم، شاخص پیشرفت فنّاوری، شاخص ثروت، شاخص مادّیّات و شاخصهای انسانی- و درعینحال برخوردار از معنویّت و شرافت و توجّه به خدا و ایمان و اعتماد به خدا در سطح عالی قرار میگیرد. این اگرچنانچه بهوجود بیاید، مهمترین مؤثّر و تأثیرگذارندهی در جلب ایمانها و دلهای مردم خواهد بود؛ بشریّت را میتوانید شما نجات بدهید.
🔸اینکه ما برویم یکی یکی بنشینیم کنار افراد، استدلال کنیم برای اینکه ذهن اینها را به سمت ایمان به خدا و اسلام جلب کنیم، اثرش در قبال یکچنین حرکتی، مثل یک اعشاریِ یک صدم و یک هزارم و یک میلیونیوم در مقابل یک عدد کلانِ بزرگ است؛ مثل قطرهای در مقابل دریا است؛ ما میخواهیم یک چنین حادثهای اتّفاق بیفتد. مردم عالم -بشریّت- باید از این ضلالت، از این جهالت نجات پیدا کنند؛ این را شما میتوانید انجام بدهید.
بیانات رهبری در دیدار نخبگان علمی جوان، ۱۳۹۵/۰۷/۲۸
🇮🇷 پرونده #فتح_علم
#رهبر_شهید
🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت | راوی پیشرفت ایران
@khaneh_pishraft
.
صفهای دور و دراز نانوایی این روزها جان میدهد برای گفتوگو. گاهی حتی میشود رفت، شنید. بعد فکر کرد چهکار میشود کرد.
امروز نزدیک ظهر، پنج، شش تا نانوایی رفتیم. قرار نبود همه را دور خودم جمع کنم. با همان نفر آخر میایستادم به حرف. یک تصوری هست که لابد الان لب باز کنیم، گیس و گیسکشی میشود نه. اتفاقا الان بعضی مردم نیاز دارند یکی بیاید شده با دو سه جمله دلشان را قرص کند.
تلاش میکنم سرفرصت بعضی ازین گفتوگوها را به اشتراک بگذارم.
@koookhak
.
سحری که خبر شهادت شما رسید، دل دل میکردم کی آفتاب بزند بروم خانه، چفیه تبرکی شما را بگیرم توی بغل و زار بزنم. نه برای شما، برای دنیای بیشما. برای یتیمی خودمان. برای روزی که حتی یک بار به خیالمان هم راهش نداده بودیم.
وقتی رسیدم خانه هنوز چادر درنیاورده دویدم توی اتاق. چفیه را از توی پاکت درآوردم و گرفتم جلوی صورتم. چشمهایم را بستم. تصور کردم دوباره آمدهام حسینیه امام. هی گردن میکشم کی شما از پشت پرده پیدایتان میشود، بعد با جمعیت موج برداریم سمتتان. اشک بریزیم و ذوق کنیم و قلبمان محکم بکوبد به سینهمان. چشمهایم را باز کردم. چفیه خیس خیس بود. نه من توی حسینیه امام خمینی(ره) بودم نه شما هیچوقت دیگر از پشت آن پرده میآیید بیرون و برایمان دست تکان میدهید.
چفیه را با قرآن تبرکی شما و یک قطعه عکس که از خانهتان در مشهد هدیه گرفتم، گذاشتم توی کیفم تا این روزها هرجا میروم همراهام باشد، قفل زبانم را باز کند، نگذارد کم بیاورم و بنشینم روی زمین. آخر به قول مادربزرگم خیلی کار است که بعد از شما هنوز زندهایم و داریم نفس میکشیم.
@koookhak
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
این هم و غم زنان برازجانی برای امام شهیدمان مرا میبرد لای صفحات کتاب آرایش جنگی در روزهای بعد از شهادت سیدحسن. بین زنهایی از گوشه و کنار کشور که وقتی حکم فرض آقایشان آمد، به جای نشستن و کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتن، شهر و محله و خانه و زندگی را جوریدند تا ببینید چه امکاناتی دارند که بیاورند پای کار.
زنان اهوازی و قمی و خراسانی و اصفهانی و شیرازی و... با هر سن و سلیقه و شغل و تحصیلات، آمدند وسط و یک صحنه رنگارنگ ساختند از کارهایی که میشود کرد. نگفتند چون پول ندارم پس نمیتوانم، چون طلا ندارم پس نمیتوانم، چون سوادم کم است پس نمیتوانم، چون هنری ندارم پس نمیتوانم.
کمِ خودشان را آوردند وسط با در و همسایه و بچه و فامیل و هم محلهای و همشهری و خدا ضربدر هزارش کرد. جوری که وقتی خبر جوشیدن زنهای ایرانی به گوش مردم لبنان و سوریه رسید، انگشت به دهان ماندند.
زنهای ایرانی الان هم درست مثل روزهای بعد از طوفانالاقصی، بعد از جنگ دوازده روزه، میتوانند و دارند تولید زندگی میکنند در جنگ. نه زندگی به معنای غلتیدن در روزمرگی یا زندگی که نگذاریم آب از آبمان تکان بخورد؛ معنایی از زندگی که بیاید به این جمله که آقایمان آخر پیام تلویزیونیاش توی جنگ دوازده روزه فرمود؛ و لاتهِنوا و لاتحزنوا و أنتُمُ الأعلون.
@koookhak
.
یکی دیگر از محیطهای آمادهای که میشود این روزها رفت، جلسات جزءخوانی قرآن است. میتوانید با تسلط به صفحات قرآن آن روز، چند کلمهای در جمع صحبت کنید. اگر فکر میکنید تنهایی نمیتوانید، خواهری، مادری، دوستی، آشنایی را با خودتان همراه کنید.
ترجیحا هم بگردید جلسات محله و منطقه خودتان را پیدا کنید که اعضا شما را بشناسند و ناگهان یک آدم غریبه ننشیند وسط مجلس. خصوصا این روزها که ملت توی فاز اطلاعاتی هم به سر میبرند، ممکن است زنگ بزنند آمارتان را به عنوان مورد مشکوک مثل امروز ما بدهند به برادران اطلاعات.
البته موضوع ما ختم بخیر شد و احراز هویت با موفقیت انجام شد.
@koookhak
.
آدم خیال میکند توی خاطرات سالهای منتهی به انقلاب ۵۷ زندگی میکند. شبها تا صبح صدای اللهاکبر به گوش میرسد. از اذان مغرب به آن طرف، پا میگذاری بیرون، از کوچهها جمعیتی است که میریزد توی خیابان. انگار از زمین آدم و ماشین میجوشد.
دستهدسته با پرچمهای ایران، مشتهایشان را پرت میکنند به سمت آسمان و یکریز شعار میدهند. انگار نه انگار این مردم از صبح با دهان روزه شهید تشییع میکردهاند یا توی مساجد مشغول خدمترسانی بودهاند.
اینجا درست از همان جاهاییست که دشمن هیچوقت نمیتواند توی محاسباتش بیاورد.
همین الان وسط جمعیت، از نوزاد ده روزه دارم میبینم تا پیر هفتاد، هشتاد ساله.
@koookhak
.
هیچکس به اندازه امام شهیدمان، به این مردم اعتماد نداشت. هیچکس به اندازه امام شهیدمان به سر این مردم قسم نمیخورد؛ درست مثل امام روحالله. الان داریم آن اعتماد و اطمینان قلبی را به چشم میبینیم. مردمی که حتی از انقلابیها و رزمندههای سالهای انقلاب و جنگ هم افتادهاند جلو. چون همزمان دارند انقلاب و جنگ را با هم اداره میکنند؛ آن هم در روزگاری که دشمن از هر دری میتواند روی سرشان بمب میریزد. از جنگ در میدان نظامی گرفته تا اقتصاد و فرهنگ.
@koookhak