eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
. آدم خیال می‌کند توی خاطرات سال‌های منتهی به انقلاب ۵۷ زندگی می‌کند. شب‌ها تا صبح صدای الله‌اکبر به گوش می‌رسد. از اذان مغرب به آن طرف، پا می‌گذاری بیرون، از کوچه‌ها جمعیتی است که می‌ریزد توی خیابان. انگار از زمین آدم و ماشین می‌جوشد. دسته‌دسته با پرچم‌های ایران، مشت‌هایشان را پرت می‌کنند به سمت آسمان و یک‌ریز شعار می‌دهند. انگار نه انگار این مردم از صبح با دهان روزه شهید تشییع می‌کرده‌اند یا توی مساجد مشغول خدمت‌رسانی بوده‌اند. این‌‌جا درست از همان جاهایی‌ست که دشمن هیچ‌وقت نمی‌تواند توی محاسباتش بیاورد. همین الان وسط جمعیت، از نوزاد ده روزه دارم می‌بینم تا پیر هفتاد، هشتاد ساله. @koookhak
. هیچ‌کس به اندازه امام شهیدمان، به این مردم اعتماد نداشت. هیچ‌کس به اندازه امام شهیدمان به سر این مردم قسم نمی‌خورد؛ درست مثل امام روح‌الله. الان داریم آن اعتماد و اطمینان قلبی را به چشم می‌بینیم. مردمی که حتی از انقلابی‌ها و رزمنده‌های سال‌های انقلاب و جنگ هم افتاده‌اند جلو. چون همزمان دارند انقلاب و جنگ را با هم اداره می‌کنند؛ آن هم در روزگاری که دشمن از هر دری می‌تواند روی سرشان بمب می‌ریزد. از جنگ در میدان نظامی گرفته تا اقتصاد و فرهنگ. @koookhak
کوخَک
. با خودت گفتی این سری رهبرشان را می‌زنم، چنان داغی بر دلشان می‌گذارم که نتوانند کمر راست کنند. آن‌وقت می‌ماند یک مملکت ماتم‌زده که مثل آب خوردن می‌گیرم توی مشتم. اما تو هم شبیه همه بزرگ‌ترهایت در طول تاریخ، غلط حساب و کتاب کردی. آن دم‌و‌دستگاه شماست که دو دو تایش همیشه می‌شود چهارتا. حساب و کتاب توی جایی که ما بهش می‌گوییم؛ حرم و مردمش آقایی دارند به اسم حسین(ع) دو دوتایش می‌تواند بشود، صدتا هزارتا میلیون، میلیون، آن‌قدر که تو را بشوید و هیچی ازت نگذارد. باور نمی‌کنی؛ به این تصاویر خوب نگاه کن. این‌‌جا زیرزمین یک خانه در محله‌‌ای پایین شهر است. زن‌هایی چراغش را روشن کرده‌اند که سال‌هاست عَلم مبارزه با شماها را زمین نگذاشته‌اند. زن‌هایی هرکدام با دو سه تا بچه توی بغل و یک بچه در شکم، که خستگی سرشان نمی‌شود، چه رسد که زانوی غم بغل بگیرند. خودم شاهد بودم دیروز با دهان روزه تا دم اذان مغرب، داشتند خانه را مهیای عزای امام‌ شهیدشان می‌کردند. لابد خیال می‌کنی چهار تا سیاهی به در و دیوار زدند و تمام شد، رفت. نه! دنبال بودند عزا را اقامه کنند. با وسواس یک طرف پرچم ایران را روی سقف کار کردند‌ و طرف دیگر پرچمی قرمز، قرمزی‌اش را خوب تماشا کن. عمدا قرمز قاطی سیاهی کردند که بگویند منتقم خون امام‌شان هستند. می‌دانی در رسای آقای شهیدشان چه خواندند؟ چند مصرع ازین دودمه را گوش کن؛ خامنه‌ای ای رهبر شهیدم، مثل شما من پدری ندیدم، راهت همیشه ادامه دارد... ما مادران نهضت خمینی، ما زنده‌ایم با مکتب حسینی، راهت همیشه ادامه دارد... این ابیات را هم خودشان سروده بودند. بچه‌هایشان کجا بودند؟ مادرها چشم و گوش‌ بچه‌ها را بستند که بویی از عزا و جنگ نبرند؟ نه! درست روی سقف همین زیرزمین، داشتند قصه‌ حماسه می‌شنیدند، رجز می‌خواندند و برای هم سربند می‌بستند. بعد یکی یکی از پله‌ها آمدند توی حیاط. دودمه‌خوانی مادرها که تمام شد، رفتند پشت بچه‌هایشان دور باغچه ایستادند. دور باغچه چه‌کار می‌کردند؟ مثل فردایی، روز درختکاری، آقای شهیدمان می‌رفت یک نهال می‌کاشت و‌ ما را دعوت می‌کرد به ماندن و جوانه‌زدن. ما هم نگذاشتیم کار عزیزمان ناتمام بماند، به نیابتش یک نهال زیتون گذاشتیم در دل خاک. پیش چشم بچه‌هایمان؛ تا بماند به یادگار از روزهایی که نَفَست به شماره افتاده بود و ما درخت می‌کاشتیم. حتما فکر می‌کنی همین یک دانه عزا را برپا کردند و رفتند سر خانه و زندگی‌شان به تماشا؛ زهی خیال باطل! مجلس به پا کرده‌اند ازین خانه به آن خانه از امروز تا هرروز تا همان‌قدر که مرد‌هایمان در میدان جنگ نظامی تو و دار و دسته‌ات را ذله کرده‌اند ما زن‌ها هم پشت به پشت میدان جنگ، وجودی برایت نگذاریم. @koookhak
. هر دو از تماشای سقف، حوصله‌مان سررفته بود. قطره‌های سرُم‌مان هم خیال تمام شدن نداشت. نگاهی به زخم‌های روی صورتش انداختم و پرسیدم: «تصادف کردین؟» به زور لب‌هایش را به هم نزدیک کرد: «نه از رو موتور افتادم تو جدول.» گفتم: «چه‌طور؟ سرعتتون زیاد بود یا...» آمد وسط حرفم: «پشت موتور نشسته بودم، داشتم بلند بلند شعار می‌دادم، بی‌پدر مادر رد شد با لگد زد تو موتورمون.» نگاهی به شال خاکستری و آرایش غلیظ چهره‌اش انداختم. مانده بودم چی بگویم. هزار فکر و خیال آمد توی سرم. گفتم: «خدا رحم کرده طوری‌تون نشده.» گفت: «حالا طوریمم بشه دیگه غصه‌ای ندارم. خدا جلوتر رحم کرد تو بی‌عقلی نمردم. همون روز اول که دیدم بچه‌ مدرسه‌‌ای‌های طفل معصوم رو زد، نفهمیدم چه‌جور پابرهنه تا مدرسه دخترم دویدم. بچه من می‌تونست جای اونا باشه. چه فرقی داره برا اون حروم‌زاده‌ها.» گیج شده بودم. پرسیدم: «پس تو خیابون چه شعاری می‌دادین؟» لبخندی زد و گفت: «به جان بچه‌ام از همه گروه‌هاشون اومدم بیرون. باور کن شبی هزار بار میگم غلط کردم اون شبای دی، با اینا هم کاسه شدم. کاری نکردم. فقط چند شب رفتم بیرون شعار دادم ولی مثل چیز پشیمونم.» تازه دوزاری‌ام افتاد، قضیه از چه قرار است. گفت: «حالا هرشب، هرشب رضا(شوهرش) رو حرکت میدم بریم کاروان موتوری. از هیشکی نمی‌ترسم نه فامیلام نه رفیقام. شناختم اونی که لگد زد به موتور. ولی من بلند بلند شعار میدم با عکس رهبر. شاید ببخشه ما رو. تو که بهت می‌خوره از طرفای اونا باشی، فک می‌کنی می‌بخشه؟» بغضم را به زور قورت دادم. گفتم: «آقای من و شما و همه ما اصلا به دل نگرفته که بخواد ببخشه. خیالت جمع.» اشک‌هایش راه گرفت روی خراش‌های صورتش. @koookhak
*❤️ یادی از هم‌سرِ شهیدِ رهبرِ شهید* بخش اول ✍ برگرفته از کتاب «خون دلی که لعل شد»؛ خاطرات خودگفته شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای 🔻از باب حق‌گزاری، باید کمی هم شده، به نقشی که همسرم در زندگی من داشته، اشاره کنم... که یکی از موارد، اصرار او بر ساده‌زیستی در دوران پس از انقلاب است. 🔸بحمدالله خانه‌ی ما همواره تاکنون، از زوائد زندگی و زرق‌وبرق‌های دنیوی -که حتی در خانه‌های معمولی مردم یافت می‌شود- به دور مانده است و همسرم در این امر، بالاترین سهم و مهم‌ترین نقش را داشته است. درست است که من زندگی‌ام را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم، اما صادقانه می‌گویم که او در این زمینه، بسیار از من پیشی گرفته است. یک نمونه از این سادگی زندگی و معیشتمان را در رابطه با فرش خانه نقل می‌کنم. 🔹خانه‌ی ما طبق معمولِ اغلب خانه‌های ایرانی، با قالی مفروش بود؛ اما دیدم این قالی‌ها هم جزو زوائد است و لذا آن‌ها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمان‌های همسرم باقی گذاشتم. به خود گفتم: این دو قالی به‌جای قالی‌هایی باشد که در جهیزیه‌ی همسرم بوده است. وقتی تصمیم به فروش قالی‌ها گرفتم، موضوع را از خانواده‌ی همسرم پنهان کردم. برادرها و دایی‌های او تاجر فرش بودند و می‌دانستم که آنها نمی‌گذارند من این کار را بکنم. یکی از دوستان را دعوت کردم و به او گفتم: این تعداد قالی را ببر و بفروش و برای ما به‌جای آنها چند زیرانداز بخر. زیرانداز در ایران، ارزان‌قیمت و کم‌حجم است. او رفت و زیراندازها را آورد، سه اتاق را فرش کرد و تعداد زیادی از آنها هم اضافی ماند. به یکی از شاگردانم گفتم آنها را ببرد و بین طلبه‌ها تقسیم کند. *🔆 همسرم که دید این کار را کرده‌ام، تنها حرفی که زد این بود:«چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟» گفتم: «این دو قالی به جای آن قالی‌هایی است که جزو جهیزیه‌ی خود آورده‌اید.» گفت نه، آنها را هم بفروش. بعد اتاق مهمان‌های همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرانداز بود. سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما، فقط همان چند قطعه زیراندازِ یادشده باقی است و دیگر مطلقا هیچ قالی‌ای وجود ندارد؛ به غیر از یک استثنا که چون جالب است، شرح آن را خواهم گفت...*
. یادداشت‌های بغداد را گمانم روزهای اول جنگ دوازده روزه شروع کردم. خواندنش آن روزها کمک کرد فضای کتاب را بهتر لمس کنم. یادداشت‌های زنی از طبقه مرفه عراق که به قول خودش در باغی زندگی می‌کند که ۶۶ درخت نخل دارد و ۱۶۱ درخت پرتقال. اما روزگارش دارد زیر حملات آمریکا می‌گذرد و تا به امروز این جنایات از عراق ویرانه‌ای ساخته. اول‌های کتاب همراه می‌شوی با نویسنده با صدای موشک‌ با لرزیدن خانه‌ها با قطع آب و برق و گندیدن گوشت‌های توی فریزر با روزمرگی در جنگ. درست از همین جاها و لای همه ناله‌ها و دست بالارفتن‌ها و پذیرش ظلم و گلایه‌‌های مذبوحانه در برابر این وضعیت است که می‌بینی این سطرها چه‌قدر زمین تا آسمان جنسش با آدم ایرانی فرق می‌کند. آدمی که وسط جنگ هم هنوز صدای مرگ بر استکبارش بالاست. جای خانه نشینی و دست روی دست گذاشتن فوری می‌شود ستاد پشتیبانی جنگ. صحنه‌هایی می‌سازد که مثلش توی دنیا کمتر پیدا می‌شود. اصلا انگار کرامت انسان ایرانی و عزتش در طول تاریخ هیچ وقت نگذاشته تصویر ضعف و زبونی مخابره کند. اصلا انگار ایرانی به گواه تاریخ، حتی با شکم گرسنه و سر بالای دارش هم نخواسته آقا بالاسری بیگانه را تحمل کند و بزند بغل، که دو روز زندگی خوش دنیا را بخرد. پیشنهاد می‌کنم این روزها بنشینید پای این کتاب. @koookhak